سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سنگ مرمری سیاه؛ بی‌رگه، یکدست، صیقلی. سنگ مرمری سیاه وسط یک باغچه‌ی نقلی... یک روزهایی از کنارش رد می‌شوی و بهش لبخند می‌زنی. یک وقت‌هایی از کنارش رد می‌شوی و وانمود می‌کنی او را ندیده‌ای، درست مثل زمان‌هایی که می‌دانی یک نفر هست، و نمی‌خواهی نگاهت با نگاهش تلاقی کند، که دلت نمی‌خواهد نگاهت به نگاهش آشنایی دهد. گاهی هم فقط از پشت پنجره به انعکاس سطحش خیره می‌شوی و از دور تماشاش می‌کنی. و اما روزهایی از راه می‌رسد که می‌روی و کنار سنگت می‌نشینی و حرف می‌زنی. جک می‌سازی، ادا درمی‌آوری، تمام منولوگ‌های ذهنت را بلندبلند اجرا می‌کنی و دست آخر می‌زنی زیر گریه. بعد همه‌ی بغض‌های بیست‌وچند ساله‌ات را اشک می‌شوی. اشک‌هایی که می‌چکند روی گونه‌هات، می‌لغزند تا زیر چانه‌ات، سرک می‌کشند لای موهات. خالی می‌شوی از خودت، از هیچ، از همه. پر می‌شوی از سکوت، از هیچ، از همه. با انگشت اشاره فرورفتگی‌های تاریخ روی سنگ را، پیچ‌وخم واژه‌هاش را لمس می‌کنی. بعد بلند می‌شوی و خاک لباست را می‌تکانی و برای دم کردن یک قوری چای می‌روی داخل. می‌نشینی و تایپ می‌کنی: سنگ مرمری سیاه؛ بی‌رگه، یکدست، صیقلی. سنگ مرمری سیاه؛ که منم... [به یاد 'می‌روم قطعه‌ی فراموش‌شده‌ها'ی صبا] #واژه‎بافی 
۲۸ تیر ۹۶ | ۱۲:۴۵
بلوط
شاید یکی از معیارهای سنجش دوست این باشد که با او نترسی از سکوت، هول نکنی از جای خالی واژه‌ها، فکرت نرود به گمانه‌زنی‌های پشت بی‌حرفی. بنشینی و نگاه کنی و خاطرت جمع باشد که این تعلیق هم خواستنی‌ست. 
از فاصله وحشت داریم، هر خلأیی را باید پر کرد؛ خواه میان دو کلام، میان دو دست، میان دو اندیشه. ما جزئی از جهان شده‌ایم بی‌آنکه بلد باشیم هستی را در خود جای دهیم. و هستی یعنی بود و نبود، سایه و نور، صدا و سکوت... #واژه‎بافی 
۲۲ تیر ۹۶ | ۱۱:۴۲
بلوط
آدمیزاد است دیگر؛ گاهی مچاله می‌شود در خود، گاهی فاصله می‌گیرد از همه. و هرچه کِش می‌آورد خودش را، باز از لاک در نمی‌آید که نمی‌آید... آدمیزاد است دیگر؛ گاهی دلش می‌گیرد از هیچ و از همه. گاهی خسته می‌شود از رفتن، از نرسیدن. و کز می‌کند کنج اتاق... آدمیزاد است دیگر؛ گاه به دروغ هم که شده، لبخند اجباری تحویل می‌دهد به آدم‌ها. گاهی هم حس می‌کند همان اخم هم زیادی‌شان است... چه می‌شود کرد؟! دلمان را خوش کنیم باز؛ "این نیز بگذرد..." [حسین پناهی] #نقل قول
۲۱ تیر ۹۶ | ۰۰:۰۴
بلوط
+گرما یعنی خشکیِ هوا، ذرات معلق. یعنی روزی 27بار عطسه کردن، گرفتگی صدا. یعنی تمایل شدید برای از جا کندن بینی! 

+طرف به قاعده‌ی دو درخت، کاغذ مصرف کرد برای یه افتتاح حساب و تشکیل پرونده. اون‌وقت می‌فرمایه: اطلاعات فرم کامل نیست؛ پست الکترونیک لدفن. چقدم که کارایی داره واقعن... 

+یکی گفته بود زندگی کوتاهه؛ پس برو سفر، کفش بخر، کیک بخور. من با قسمت آخرش موافقم، دوستامو زیر شکلاتیش تگ کردم. 

+با آدمای عینکی نرین خرید عینک آفتابی، دور از مروّته. 

+کسی که کاکتوس رو هم می‌خشکونه، یکمی قابلیت‌هاش زیر سواله. همانا... 

+قرار بود واسه مجموعه‌هامون (مسکونی) اسم انتخاب کنیم. روز ارائه بچه‌ها ازم پرسیدن عنوانش چیه؟ گفتم جواهر یک. دو-اِش هم کار سین‌ـه :)) #واژه‎بافی 
۱۸ تیر ۹۶ | ۱۱:۴۹
بلوط
سخت‌ترین بخش رابطه اون‌جاییه که تعریف آدم‌ها از ایده‌آل‌هاشون در جبهه‌های مخالف قرار می‌گیره. اون‌چه که برای تو خوشایند، درست و منطقی جلوه می‌کنه برای دیگری قابل پذیرش نیست و برعکس. آدما از روی تعصب، علاقه، لجبازی و... می‌خوان همدیگه رو متقاعد کنن به راه خودشون. هرکسی منش و مسلک خودش رو برای زندگی داره و جبر و تحمیل هیچ‌وقت کارگشا نبوده و نیست، حتا اگه واقعن حق با شما باشه. همدلی و حمایت، از ارکان دوستی‌ان؛ وقتی یه نفر راهشو انتخاب کرده ولو اینکه مغایر دیدگاه تو باشه، به نظرم دیگه جایی برای بحث نیست. از حالا به بعد یا راهتون جداست و یا می‌تونی یاد بگیری توی همین مسیر، کنارش باشی و رفاقت کنی. باید به آدم‌ها بگی که همه‌ی اون مخالفت و جدل‌های پیشین برای این بود که بهترین رو براشون خواستار بودی. تصمیمش با تو نیست، فقط می‌تونی پشتوانه باشی، اگه بخوای. و این‌جوری آدم‌ها از ترسِ رد شدن، حقیقت اون‌چه هستند، اون‌چه که می‌خوان رو، نه تحریف می‌کنن و نه به تعویق می‌ندازن. #واژه‎بافی 
۱۳ تیر ۹۶ | ۱۳:۰۴
بلوط
یکی از معیارهای خوش‌گذشتن با دوستان هم می‌تواند این باشد که بعد از ترک محل یا حتا در حین ارتکاب، تصمیم می‌گیرید چند ماهی در آن حوالی آفتابی نشوید. لذا نقل‌قول معروفی‌ست که می‌گوید: راحت باش...، دیگه اینجا نمی‌آیم! ایـــــن آخـــــریـــــن بـــــاره... :)  [عنوان از سعدی] #خاطره‌نوشت
۰۷ تیر ۹۶ | ۲۲:۰۱
بلوط
چند دیوار آن‌طرف‌تر، لی‌لی‌پوتی مو هویجی تارهای صوتی‌اش را ورز می‌دهد تا یکی از همین روزها اولین کلامش را بر زبان آرد. "آ" را خوب می‌کشد؛ به وقت اعتراض، ممتد و پر فراز و فرود. "آ" های شیطنتی‌اش کوتاه‌اند، بریده و زیر. "آ" های عصبانیتش؛ یک‌دست، خطی، بی‌منتها. تمرین سخن گفتنش اما سواست؛ هیجان‌زده، نامطمئن و جست‌وجوگر. به دنبال صدای خویش و نه تقلیدی از طنین دیگران. ذات طبیعت است انگار، که مبارز باشی، حتا چندوجبی. و با پشتکار و بی‌خستگی، هر روز، بارها و بارها سر دهی آآآ... #واژه‎بافی 
۰۳ تیر ۹۶ | ۲۳:۱۰
بلوط
حس خوشایند و دلچسبی بود. ممنون دیزالو #اعلان
۰۲ تیر ۹۶ | ۰۰:۵۱
بلوط