سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

ریسکِ معاشرت و همراهی کسی را به‌جان خریدم و حالا باید حرّافی‌اش در باب همسرم می‌گه فلان، همسرم می‌گه بهمان را تاب آورم. پرچانگی‌اش به کنار، جنگ فردایم این است که چطور حالی‌اش کنم اول و آخر دیدار هر روزه‌مان، دست از روبوسی و به آغوش کشیدن بردارد که مرا سخت می‌آزارد این کار. یک فشردن دست هم کافی‌ست، لطفن این‌قدر در حلق دیگران نباشیم. به این نمی‌گویند احساساتی‌گری و یا مغز دیگران را خوردن به معنای روابط اجتماعی قویِ شما نیست. هنرِ سکوت کردن و بستن دهان را هم بیاموزیم. مرسی، اَه. #خاطره‌نوشت 
۳ نظر ۲۳ مهر ۹۷ | ۱۹:۲۷
بلوط
تنهایی، از یک هسته‌ی مبهمِ درونی نشئت می‌گیرد... نمی‌خواهم با غرق شدن در چرندیات، خودم را نجات بدهم. همین‌جا می‌مانم و می‌کوشم تا تنهایی‌ام را از بین ببرم. 

شخصیتِ انسان، نصیب و قسمت اوست -لعنت بر این سرنوشت- پس ترجیح دادم روی شخصیتم کار کنم. 

"اگر خودت را با دیگران مقایسه کنی، مغرور یا غمگین خواهی شد. چراکه همواره کسانی هستند که از تو بالاتر یا پایین‌تر باشند. با پیروی از نظمی اصولی، بکوش با خودت مهربان باشی. تو فرزند دنیایی، کمتر از ستاره‌ها و درخت‌ها نیستی، و حق زیستن داری." نامه‌ی مادر سیلویا به او 

شب‌به‌خیر، آه کتاب‌های خوبِ بزرگ... #کتاب‌ستان 

خاطرات سیلویا پلات - ترجمه‌ی مهسا ملک مرزبان - نشر نی
۳ نظر ۱۹ مهر ۹۷ | ۲۲:۰۱
بلوط
دستم تو دست "من"، یه خورشید پشتم، جهانی روبه‌روم...

بعدنوشت: نسیم خنک و گرمای خوشِ آفتاب، بازیِ سایه‌نور لابه‌لای شاخ و برگ درخت‌ها، بوییدن عطر ملایم رزهای صورتی و سپید و زرد که یادآور بوته‌های مخملیِ خونه‌ی قدیمی‌مون بود؛ که خونه یعنی حیاط، درخت سیب و گیلاس، ایوون. #واژه‌بافی
۱۱ مهر ۹۷ | ۱۰:۰۰
بلوط
از هر اتفاقی می‌شه برداشت‌های مختلفی داشت، به شرط این‌که بخوای نگاهت رو بچرخونی و زاویه‌های جدید رو ببینی. که خیلی‌ها نگاه می‌کنن ولی نمی‌بینن... 
بین همه‌ی چراهایی که از خودم می‌پرسیدم به این نتیجه رسیدم که یکی از دلایلش این بود که من قدرتش رو داشتم. گنگه، می‌دونم. دارم از قدرتی که به دیگران می‌دیم تا روی ما تاثیر بذارن حرف می‌زنم. از این‌که خنده‌ی فلانی، دلمون رو شاد می‌کنه و اخم‌اش، گره می‌ندازه به اَبرومون. ما این قدرت رو به اون فرد دادیم تا حس‌مون رو تغییر بده. گاهی خوبه، گاهی هم بد. مراقب باشیم که چه کسی رو به این جایگاه می‌رسونیم. 
به این فکر کردم که اگه دیشب تصمیم‌ام رو اعلام می‌کردم، تنشِ اول صبح اتفاق نمی‌افتاد. با پشیمونی راه رفتم، با احساس گناه دویدم و از خودم پرسیدم چرا؟ 
منتظر یه واکنش بودم تا حرف‌های ده‌بار دوره شده توی ذهنم رو تحویلش بدم، پیش نیومد. 
یادمه یه روز به این فکر کرده بودم که آیا می‌تونم بدون لبخند زدن حرف بزنم؟ جدی و سرد و بی‌روح نگاه کنم و مثل خیلی‌های دیگه تلخ بشم؟ شدم. اون‌قدری که رهگذر و عابر خیره شدن بهم. پوست صورتم سخت شده بود، این یه تشبیه و استعاره نیست، واقعن می‌گم. عضلات صورتم حرکت نمی‌کردن، انگار ریلکس‌ترین حالت، یخ زدن بود. یخ زده بودم. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۱۰ مهر ۹۷ | ۲۲:۱۹
بلوط

"Lines Hold The Memories", ca. 2015 - Agnes Cecile
۰۷ مهر ۹۷ | ۱۳:۳۸
بلوط
می‌خواستم بگویم پاییز یک استایل است؛ سبکی خاص برای نوشتن، خواندن، دیدن، فکر و هدف و طرحی نو درانداختن، شنیدن و در نهایت سبکی برای زیستن. 
می‌خواستم بگویم برای شب‌های بلند و سردش، نوشیدنی گرمی برگزیده‌اید؟ فیلم و سریالی توشه کرده‌اید؟ وقت بازپخش فایل‌های قدیمی‌ست؛ که "هندزفری بهترین صلاح دفاعی‌ست" را دوباره باید معنا کرد. 
می‌خواستم بگویم آیا می‌دانید "مهر" از واژه‌ی "میتر" مشتق شده که یعنی "پیمان"؟ بعدش گریز بزنم به تمام وعده‌های راستین یا که منسوخ‌شده‌ی اولِ مهری‌مان. راستی عهد این پاییز چه باشد...؟ 

سطرها را با "می‌خواستم بگویم" شروع کردم، چراکه این متن می‌بایست شنبه‌شب منتشر می‌شد. نبودم، نشد... بعضی حرف‌ها اگر به موقع گفته نشوند، از مزه می‌افتند. با این وجود، واژه‌های بیاتی‌ست که دوست داشتم روی صفحه‌ی سایه بماند. #واژه‌بافی 
۳ نظر ۰۲ مهر ۹۷ | ۲۰:۳۹
بلوط
سیرِ معکوس یعنی این‌که وقتی دیگران در مورد ابَرنیروهایی که می‌تونن داشته باشن تخیل می‌کنن، تو به این فکر کنی که اگه قرار باشه قدرتی رو از دست بدی، انتخابت کدوم خواهد بود...؟ 

در تضادی جاودانه، قدرتِ بیان رو می‌ستایم و حرف زدن رو نفی می‌کنم. من مدافعِ سکوتم و شاید پناه‌برنده به بی‌صدایی. ناگفته‌ها سلاحِ من‌اند یا سپر...؟ آی هَو نُو آیدیا! #واژه‌بافی 
۵ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ | ۱۴:۱۳
بلوط
تاریخ برایم کلافی سردرگم است. هر پیشامد، رشته‌ای دراز از رخدادهاست که باید قدم به قدم جوییدش و آن نخستین را پیدا کرد. هنرِ مطالعه، دست یازیدن به شیوه‌ی خوانش هر جستار است. و من، نوپای این راهم. قلقِ تاریخ را هنوز نیافته‌ام و به آزمون و خطا ورق می‌زنم. 

(تمرین این روزها: برابرِ پارسیِ واژه‌ها را جست‌وجو می‌کنم و از آن میان، گفتاری که سهم کمتری در سخن‌هایم داشته است را برمی‌گزینم.) #واژه‌بافی 

+ عنوان، مرا یاد توصیه‌نامه‌ای که جویی برای چندلر و مونیکا نوشته بود، انداخت. آن‌قدر از فرهنگ‌نامه و واژگان نامتعارف استفاده کرده که متن و مفهوم، به‌کل از ریخت افتاده بود. [کهن‌نگاری: تاریخ]
۱ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ | ۱۳:۳۶
بلوط
در ستایش نارنجی‌ها...

۳ نظر ۱۱ شهریور ۹۷ | ۲۲:۴۷
بلوط
به‌طور معمول برای معرفی کتاب به نقل قول‌هایش بسنده می‌کنم. اما ترجیحم همواره پرداخت بیشتر و نوشتن از برداشت‌های شخصی، ضعف و قوت‌هایی که در اثر یافته‌ام، بوده است. می‌گویند: حسرتِ کارهای نکرده، بیش از کارهایی که انجام داده‌ایم، بر دوش‌مان سنگینی خواهد کرد. پس در این مورد، هر اندازه هم ناشی و ناپخته، اقدام بهتر از تعلل است. 
 
برای شروع، بخشی از مقدمه‌ی مترجم را می‌آورم.
"نام اصلی کتاب پالپ (pulp) است. پالپ به مجلات بی‌ارزشی گفته می‌شود که معمولا روی کاغذ کاهی چاپ می‌شوند. همچنین به معنای مبتذل یا بازاری هم هست. مثلا ترجمه‌ی درست پالپ فیکشن -فیلم کوئنتین تارانتینو- داستان‌های مبتذل است که سلیقه‌ی ایرانی داستان عامه‌پسندش کرده. من هم به پیروی از همین سلیقه یا ملاحظه پالپ را عامه‌پسند ترجمه کردم." 
 
پالپ، انتخاب درستی است. نویسنده می‌داند قرار است چه بنویسد و کدام طیف از مخاطب را نشانه رود. از نقل قول‌های کتاب، به خوانشِ آن رسیدن اشتباه بود. حداقل برای من چنین تجربه‌ای به‌بار آورد. از افق‌های بالادست به سطرها نگاه می‌کنی و کم‌کمک پایین کشیده می‌شوی. کاش می‌شد به سبک سریال‌سازی‌های اخیر، اثری مجزا را به نسخه‌ی اصلی ضمیمه کرد و همه‌چیز را از پسِ خودگویی‌های "نیک بلان" دید و لاغیر. اوج قصه در تنهاییِ دفتر کار، خلوتیِ خانه، بارنشینی‌های مکرر، دیدن آدم‌ها و تفسیر چهره و حس‌شان برایم خلاصه شد. وقت‌هایی که تاکید بر خرفت و خیکی بودنِ بلان، سن و سالی که رو به پایان است و الکلی که همدم‌اش، جهان‌بینی‌اش را مخدوش نکرده بود. یک‌جورِ خوبی یادآور راستین کوهل است؛ شخصیتی واقع‌گرا که می‌داند از دیدگاه فلسفی او را بدبین می‌خوانند. 
با همه‌ی این حرف‌ها، عامه‌پسند را دوست داشتم؟ در پاسخ به کلیتِ کتاب، هیچ مطمئن نیستم. اما نیک بلان... به‌طور قطع از آشنایی با او و حرف‌هایش خوش‌وقتم. بله؛ باید می‌خواندمش. 
 
اغلب بهترین قسمت‌های زندگی اوقاتی بوده‌اند که هیچ کار نکرده‌ای و نشسته‌ای و درباره‌ی زندگی فکر کرده‌ای. منظورم این است که مثلا می‌فهمی که همه‌چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می‌رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد، چون تو می‌دانی که بی‌معناست و همین آگاهیِ تو از بی‌معنا بودن تقریبا معنایی به آن می‌دهد. می‌دانی منظورم چیست؟ بدبینیِ خوش‌بینانه. #کتاب‌ستان 
 
عامه‌پسند - چارلز بوکفسکی - ترجمه‌ی پیمان خاکسار - نشر چشمه 
۲ نظر ۰۹ شهریور ۹۷ | ۱۳:۳۸
بلوط