سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۳۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

آدم‌های تنها، کارهایشان را طول می‌دهند. دو سال و هفت ماه و سه هفته و پنج روز نجاری می‌کنند و در و دیوار خانه‌شان را سمباده می‌زنند. شب به شب هم جلوی روشویی می‌ایستند و چشم در چشم آن آدمِ خسته‌ی توی آینه، سیگار دود می‌کنند. آن وقت است که بوی توتون و تنهایی و غم‌های زیرزیرکیِ مردی پنجاه‌وچندساله می‌زند زیر دماغتان. #واژه‌بافی
۲۹ خرداد ۹۵ | ۲۲:۲۸
بلوط
آدم‌ها همانی‌اند که انکارش می‌کنند. مثل دختری که می‌گوید ضعیف نیست و احساساتی بودن؟ هرگز! [عنوان از حافظِ جّان] #واژه‌بافی
۲۹ خرداد ۹۵ | ۲۱:۴۱
بلوط
دوم دبیرستان بودیم و کلاسِ... به گمانم فیزیک، دقیق خاطرم نیست. مشغول نت‌برداری از تخته‌سیاه بودم که حواسم رفت پیِ بغل‌دستی‌ام. رفته بود توی بحر پنجره و تعجب و شگفتی و هیجان را می‌شد از نگاهش خواند. بیرون را نگاه کردم، برف می‌بارید. برگشتم و دوستم را دیدم که هنوز هم مات بود. پرسیدم: چیزی شده؟ گفت: اون چیه؟ برفه؟ دوباره بیرون را نگاه کردم و با لاقیدی گفتم اوهوم. مگه اونجا برف نمی‌بارید؟ بعد از چند لحظه گفت: نه. ابروهایم بالا رفت و با تعجب پرسیدم: یعنی هیچ‌وقت؟ جواب داد: هیچ‌وقت. یکهو میم از نیمکت جلویی برگشت و بلند گفت: یعنی تا حالا برف ندیدی؟ و او خجالت‌زده خندید و گفت: نه، ندیدم. آن وقت‌ها نمی‌دانستم بوشهری‌ها برف ندارند، یعنی هر قدر هم توی جغرافی خوانده باشید که جنوب گرم‌سیر است و فلان و فلان، باز هم دیدن کسی که شگفتانه برف را برای اولین‌بار در زندگی‌اش می‌بیند، نامتعارف است. هردومان روی یک نیمکت می‌نشستیم و هردومان تازه وارد بودیم، با این تفاوت که من از دیاری کوهستانی و سرد به دیاری سردتر رفته بودم و او، اقلیم گرم و مرطوبش را با هوایی سرد و خشک عوض کرده بود. #خاطره‌نوشت
۲۸ خرداد ۹۵ | ۲۳:۲۷
بلوط
برادرزاده‌اش نه مهریه خواسته و نه مراسم، در عوض حق طلاق و کار و تحصیل و دیگر حقوق قانونی‌اش را مطالبه کرده‌ست. نشد در جواب اعتراض‌هایش بگویم چه اشکال دارد این تجارت جهاز و مهریه را تمام کنیم؟ در عوض با کسی زندگی کنیم که دوستش داریم و دوستمان دارد و تمام شرایط‌مان برای زندگی در این جامعه‌ی مردسالار، گرفتن حقوق طبیعی‌مان باشد؟ ما به طلاق فکر نمی‌کنیم، فقط دلمان می‌خواهد با شرایط برابر و مساوی وارد یک زندگی جدید شویم، همین. راستی کدام تفکر زننده‌تر است؛ اینکه دختری حق طلاق بخواهد و خواستار حقوق برابر با مردِ زندگی‌اش باشد یا این‌که چندهزار سکه را پشتوانه‌ی زندگی‌اش بداند و مرد را در غل‌وزنجیر این بدهی نگه‌دارد پای تعهدش؟ #واژه‌بافی
۲۸ خرداد ۹۵ | ۱۶:۳۹
بلوط
از دور که نگاهشان می‌کردم و ناهماهنگیِ بعضی‌ها را می‌دیدم، خنده‌ام می‌گرفت. اینکه دست و پای راستت را با هم تکان بدهی این‌قدر سخت است؟! خیلی وقت بود می‌خواستم با گروه تمرین کنم، امروز هم زودتر از همیشه رفتم و وقتی مربی‌شان آمد دلم را به دریا زدم و گفتم: سلام، می‌تونم بهتون ملحق شم؟ با لبخند و خوش‌رویی همیشگی‌اش گفت: خوشحال می‌شیم. موزیک پخش شد و یک، دو، سه... 20دقیقه بعد لپ‌گُلی و عرق‌ریزان و نفس‌بندآمده سعی داشتم حرکت دست و پای راستم را با هم هماهنگ کنم، خب دنیا دارِ مکافات است... فاز سوم بود که دیگر فشارم افتاد و می‌دانستم اگر خودم را به نیمکت‌ها نرسانم و دراز نکشم همان‌جا پخش زمین خواهم شد. و توی آن 20قدم فاصله تا نیمکت‌ها به خودم می‌گفتم: تو می‌تونی، تو به اون نیمکت لعنتی می‌رسی، تو نمی‌افتی... وقتی هم بلاخره دراز کشیدم و ضربان قلبم را توی گوش‌هایم حس می‌کردم به خودم گفتم: راستی، تو دیگه به کسی نمی‌خندی و پلک‌هایم را گذاشتم روی هم. #خاطره‌نوشت
۲۷ خرداد ۹۵ | ۱۳:۳۳
بلوط
آدم باید به آرزوهایش برسد. آدم باید خودش را به آرزوهایش برساند. [خرمالوی سیاه] #نقل قول
۲۶ خرداد ۹۵ | ۱۵:۱۹
بلوط
فرق است میان انتظار چیزی را داشتن و بعد، روبرو شدن با آن. هرقدر هم خودت را آماده کنی، تلخیِ شکست آزارت می‌دهد. #واژه‌بافی
۲۵ خرداد ۹۵ | ۲۱:۲۵
بلوط
دوتا کار را با هم نمی‌توانم انجام دهم! یا درس خواندن و بسط نشستن توی خانه، یا مطالعه‌ی آزاد داشتن و فیلم دیدن و یا سالن ورزشی رفتن، اگر هم اذن کنم دوره‌های نرم‌افزار را بگذرانم باید همه‌چیز تعطیل شود و فقط آن را انجام دهم. عادت بدی‌ست، در واقع بسیار گَند و تنبلانه. تصمیم گرفتم زندگیم را در یک لوح‌فشرده جای دهم؛ از امروز هم ورزشم را شروع می‌کنم، هم درس می‌خوانم و در کنارش به مطالعه‌ی آزاد و فیلم‌هایم می‌رسم، هم اینکه زبان را یک تکلیف واجب روزانه در نظر می‌گیرم و اممم هر گونه فوق‌برنامه‌ی دیگری را نیز در دستور کار قرار می‌دهم. این همان فلسفه‌ی صفر یا صد است. اصلا به قول استاد بهمنیِ جّان؛ یا خالی و یا لبریز. #واژه‌بافی
۲۲ خرداد ۹۵ | ۱۳:۴۳
بلوط
شنیده‌اید که می‌گویند زندگی هر کسی متاثر از نام اوست؟ و پشت هر حضور و وجود و زندگی، قصه‌ای نهفته است. چیزی که رسالت فردی نام دارد. فکر کنم بلاخره متقاعد شدم! زندگی من و سرخوشیِ لحظه‌هایم به یک اتحاد جمعی وابسته است. هربار که تصمیم گرفتم دور شوم از آدم‌های دور و بَرَم، خلأیی بی‌انتها وجودم را تسخیر کرد و وقتی دوباره بازمی‌گردم به آدم‌های زندگی‌ام انگار که مرکز ثقل دنیایم درست شده باشد. بی‌بی‌دی بابی‌دی بو... 
فلسفه‌ی حضور من در این دنیا اصلا همین‌طور شکل گرفته، با یک حرف مبنی بر شر و شور بخشیدن به آدم‌های خانه‌مان و وجود یک همدم و همراه برای لحظه‌هاشان. خب چرا که نه؟ شاید این اولین قدم از جذب امواج منفی و بازپس‌فرستادن پالس‌هایی مثبت باشد. همین‌که رسالت فردیم را باور کنم، انرژی بخشِ آدم‌های زندگیم بودن. #واژه‌بافی
۲۲ خرداد ۹۵ | ۰۰:۲۴
بلوط
دنیاهایمان دیگر یکی نیست. وقتی من خواهان ازدحامم و او طالب سکون و آن دیگری اندیشه‌ی سقف مشترک را محک می‌زند. چه دوریم، چه بی‌اندازه از هم دوریم... #واژه‌بافی
۲۱ خرداد ۹۵ | ۱۴:۵۰
بلوط