فسخ شد

قرار این بود که بیام و تنهایی رو از تو بگیرم. خیال می‌کردم بعدش می‌شیم من و تو، علیه دنیا. نه اینکه تنهاییا سهم من شه و تو بری اون‌سر دنیا...

#قلم‌فرسایی
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷

آهای تو...!

تویی که چشم‌هایت رنگِ عسل، و "سین"، آغازِ نامتْ باید. تویی که مشروط به دو بخشیِ نام خانوادگیت، بلد می‌شوی‌ام. پشت کدامین پیچ و سر کدام تقاطع دل‌دل می‌کنی؟ کجای راهی؟ آهای تو؛ رفیقِ روزهای بعد از این...
  • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶

آوازه‌خوان شبانه

خوابی که ربودی را چگونه می‌توان به چنگ آورد؟ تویی که طنین حضورت، تکرار بیداری‌ست... [3:28 بامداد]
  • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶

باورِ بودن

نادیدنی‌ها را به تصویر کشیدن، سرگرمی جالبی‌ست. صدایی خش‌دار و زخمی را به یادآر؛ گویی سربازی نیمه‌جان در سنگری دورافتاده از نیروهای خودی‌ست که بی‌رمق انجیل می‌خواند، و خوب می‌داند سرنیزه‌های دشمن قلبش را خواهند شکافت، و این آغاز رهایی‌ست. باور عموم این است که مرگ آدم را کرخت می‌کند، تن می‌دهی به سرنوشت... نه! مرگ نیروبخش است دوست من. بازمانده‌ی یک فاجعه خوب می‌داند جان‌به‌در بردن تنها راه پیش روست. درست آنجایی که فکرش را نمی‌کنی، زندگی چنان دوست‌داشتنی و گرم دست‌هایش را دور تن‌ات حلقه می‌کند، گویی مادری‌ست مهربان که هراس کابوسی شبانه را از دل فرزندش می‌زداید. 
  • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

از گذشته‌ها

از همان ابتدائی ریاضی‌ام لَنگ می‌زد و من چه مصرانه پا در کفش حساب و کتاب می‌کنم این روزها! استاد من می‌گوید: دلخوشی‌ها را کسر نمی‌کنند، گاهی ضرب اعشاری‌شان کوچک می‌شود و زیر رادیکال موانع، آب می‌روند اما همیشه‌ی خدا هستند. فقط باید مثل یک راه‌حل فرّار، که سر امتحان بغض می‌نشاند به گلویت، حواست را جمع کنی و از یاد نبری‌شان. همین دَم و بازدَم روزانه را حساب کن... می‌بینی که زیبایی‌ها توان خورده‌اند و این نگاه ماست که ممیز می‌زند به دنیامان.  [مهر92]
  • يكشنبه ۷ آذر ۹۵

کس چه می‌داند از امیدِ لحظه‌ی آخر؟

گویی در آخرین تقلایش دست را به لبه‌ی فرش بندکرده و سرش را برای آخرین فریاد، برآورده باشد. کس چه می‌داند از امیدِ لحظه‌ی آخر؟ همان اندک باریکه‌ای از نور که تو را وامی‌دارد برای جنگیدن و یک نفس بیشتر زیستن. کار کوتوله‌ی سوم است، می‌دانم! هم‌او که خود را عقب نگاه داشته در قاب و لبخندی زیرزیرکی به چهره دارد. هم او که شماره‌اش پنج است از میان هفت کوتوله‌ی نقش بسته بر درب کمد. می‌دانم که دست‌های سرد و کرخت او لنگه‌ی چپ جورابم را به زیر فرش کشانیده‌اند. آه جوراب غیور من! بارقه‌ی امید را در تار و پود پنجه‌ات یافتم وقتی از میانه‌ی فرش و کمد، به‌درآوردمت. با من بمان ای گرمابخش انگشت‌های کبود.
  • يكشنبه ۲ آبان ۹۵

سر بر باد دِه

یک روز هم به‌جای تمام حرف‌های نگفته‌ی پلاسیده و از ریخت افتاده‌ی دل‌آشوبت، موهایت را کوتاه خواهی کرد. آن‌قدر کوتاه که دیگر حرفی نماند پشت لب‌هات، آن‌قدر کوتاه که نشود اشک را استتار کرد، نشود واژه را بلعید، نشود صدا را خاموش کرد. سرت را به باد می‌دهی، یک روز... 
شبیه عروسک‌های اخمو نشسته بودم به تماشای دور تسلسل آدم‌ها، نگاه می‌کردم و هیچِ عمیقی را می‌کاویدم. پُر مغزتر از هیچ مگر هست؟ هیچ. 
به گمانم درگیر سکوتیم، ستاره‌های روشنِ این روزها صَرفِ گفتن‌اند و ناگفته می‌مانند. چه غریب! دور افتاده‌ایم، گُم و ناپیدا.
  • دوشنبه ۱۵ شهریور ۹۵

سایه‌آفتاب

قرارمان این است؛ روزهای ابری و سایه‌گون، تن به صدای شهر می‌سپاریم و روزهای آفتابی، گوش به موسیقی. 
  • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵

انقلابِ تابستانی

نه اقلیم کسمایی و نه شرایط محیطی قیابکلو، هیچ‌کدام توجیه‌گر شکوفه دادنِ درختی در آستانه‌ی مرداد نخواهند بود. ریشه‌ی بعضی از جوانه‌ها را باید دلانه جویید. از من اگر پرسید می‌گویم انقلابِ تابستانی همین امروزست، همین سه‌شنبه‌ی دوست‌داشتنی از مردادی پنج‌روزه. 
  • سه شنبه ۵ مرداد ۹۵

خیال می‌کنم

قال دنیا را می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم به‌روی هرچه ترس، هرچه درد، هرچه بی‌داد. خیال می‌کنم، خیال می‌کنم، خیال می‌کنم و لبخند زدن دیگر سخت نخواهد بود و خندیدن؛ اول شخصِ ساده‌ایست. 
  • چهارشنبه ۳۰ تیر ۹۵
Designed By Erfan . Me Powered by Bayan