سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۱۷۲ مطلب با موضوع «واژه‌بافی» ثبت شده است

دستم تو دست "من"، یه خورشید پشتم، جهانی روبه‌روم...

بعدنوشت: نسیم خنک و گرمای خوشِ آفتاب، بازیِ سایه‌نور لابه‌لای شاخ و برگ درخت‌ها، بوییدن عطر ملایم رزهای صورتی و سپید و زرد که یادآور بوته‌های مخملیِ خونه‌ی قدیمی‌مون بود؛ که خونه یعنی حیاط، درخت سیب و گیلاس، ایوون. #واژه‌بافی
۱۱ مهر ۹۷ | ۱۰:۰۰
بلوط
از هر اتفاقی می‌شه برداشت‌های مختلفی داشت، به شرط این‌که بخوای نگاهت رو بچرخونی و زاویه‌های جدید رو ببینی. که خیلی‌ها نگاه می‌کنن ولی نمی‌بینن... 
بین همه‌ی چراهایی که از خودم می‌پرسیدم به این نتیجه رسیدم که یکی از دلایلش این بود که من قدرتش رو داشتم. گنگه، می‌دونم. دارم از قدرتی که به دیگران می‌دیم تا روی ما تاثیر بذارن حرف می‌زنم. از این‌که خنده‌ی فلانی، دلمون رو شاد می‌کنه و اخم‌اش، گره می‌ندازه به اَبرومون. ما این قدرت رو به اون فرد دادیم تا حس‌مون رو تغییر بده. گاهی خوبه، گاهی هم بد. مراقب باشیم که چه کسی رو به این جایگاه می‌رسونیم. 
به این فکر کردم که اگه دیشب تصمیم‌ام رو اعلام می‌کردم، تنشِ اول صبح اتفاق نمی‌افتاد. با پشیمونی راه رفتم، با احساس گناه دویدم و از خودم پرسیدم چرا؟ 
منتظر یه واکنش بودم تا حرف‌های ده‌بار دوره شده توی ذهنم رو تحویلش بدم، پیش نیومد. 
یادمه یه روز به این فکر کرده بودم که آیا می‌تونم بدون لبخند زدن حرف بزنم؟ جدی و سرد و بی‌روح نگاه کنم و مثل خیلی‌های دیگه تلخ بشم؟ شدم. اون‌قدری که رهگذر و عابر خیره شدن بهم. پوست صورتم سخت شده بود، این یه تشبیه و استعاره نیست، واقعن می‌گم. عضلات صورتم حرکت نمی‌کردن، انگار ریلکس‌ترین حالت، یخ زدن بود. یخ زده بودم. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۱۰ مهر ۹۷ | ۲۲:۱۹
بلوط
می‌خواستم بگویم پاییز یک استایل است؛ سبکی خاص برای نوشتن، خواندن، دیدن، فکر و هدف و طرحی نو درانداختن، شنیدن و در نهایت سبکی برای زیستن. 
می‌خواستم بگویم برای شب‌های بلند و سردش، نوشیدنی گرمی برگزیده‌اید؟ فیلم و سریالی توشه کرده‌اید؟ وقت بازپخش فایل‌های قدیمی‌ست؛ که "هندزفری بهترین صلاح دفاعی‌ست" را دوباره باید معنا کرد. 
می‌خواستم بگویم آیا می‌دانید "مهر" از واژه‌ی "میتر" مشتق شده که یعنی "پیمان"؟ بعدش گریز بزنم به تمام وعده‌های راستین یا که منسوخ‌شده‌ی اولِ مهری‌مان. راستی عهد این پاییز چه باشد...؟ 

سطرها را با "می‌خواستم بگویم" شروع کردم، چراکه این متن می‌بایست شنبه‌شب منتشر می‌شد. نبودم، نشد... بعضی حرف‌ها اگر به موقع گفته نشوند، از مزه می‌افتند. با این وجود، واژه‌های بیاتی‌ست که دوست داشتم روی صفحه‌ی سایه بماند. #واژه‌بافی 
۳ نظر ۰۲ مهر ۹۷ | ۲۰:۳۹
بلوط
سیرِ معکوس یعنی این‌که وقتی دیگران در مورد ابَرنیروهایی که می‌تونن داشته باشن تخیل می‌کنن، تو به این فکر کنی که اگه قرار باشه قدرتی رو از دست بدی، انتخابت کدوم خواهد بود...؟ 

در تضادی جاودانه، قدرتِ بیان رو می‌ستایم و حرف زدن رو نفی می‌کنم. من مدافعِ سکوتم و شاید پناه‌برنده به بی‌صدایی. ناگفته‌ها سلاحِ من‌اند یا سپر...؟ آی هَو نُو آیدیا! #واژه‌بافی 
۵ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ | ۱۴:۱۳
بلوط
تاریخ برایم کلافی سردرگم است. هر پیشامد، رشته‌ای دراز از رخدادهاست که باید قدم به قدم جوییدش و آن نخستین را پیدا کرد. هنرِ مطالعه، دست یازیدن به شیوه‌ی خوانش هر جستار است. و من، نوپای این راهم. قلقِ تاریخ را هنوز نیافته‌ام و به آزمون و خطا ورق می‌زنم. 

(تمرین این روزها: برابرِ پارسیِ واژه‌ها را جست‌وجو می‌کنم و از آن میان، گفتاری که سهم کمتری در سخن‌هایم داشته است را برمی‌گزینم.) #واژه‌بافی 

+ عنوان، مرا یاد توصیه‌نامه‌ای که جویی برای چندلر و مونیکا نوشته بود، انداخت. آن‌قدر از فرهنگ‌نامه و واژگان نامتعارف استفاده کرده که متن و مفهوم، به‌کل از ریخت افتاده بود. [کهن‌نگاری: تاریخ]
۱ نظر ۱۶ شهریور ۹۷ | ۱۳:۳۶
بلوط
ذهن‌هامان مملو از واژه‌هایی شیرین، روح‌مان اما ردِ تلخ‌کامی را در دهان دارد. ما شکست‌خورده‌ی مصداق‌هاییم، که چه ناکافی و به‌درد نخور می‌یابیم‌شان. 
عطشِ "ترین‌ها"، حریصانه به سرابی می‌کشاندت که واهی بودنش گاه ناپیداست... 
عشق می‌خواهیم و در دیگری می‌جوییمش. شور زندگی را طلب می‌کنیم و نگاه‌ها همه رو به سوی بیرون است. خودگم‌کرده‌ایم و دنیا ناکافی‌ست. شیرینیِ لحظه‌ها زمانی از جان درک می‌شود، که آشنای خویشتن باشی. با غریبه‌ای دور، سفر کردن خوش نیست. #واژه‌بافی 
۱ نظر ۰۶ شهریور ۹۷ | ۱۱:۳۰
بلوط
شما در جریان نیستی؛ تحسین و تقبیحم شده "لعنتی". 

بعدازظهر نوشتم: پسِ خودخواهی‌هایم، صدمه به دیگری نیست. من از خویش انتقام می‌گیرم؛ و چه سخت... اومدم بگم متاسفم از بی‌مقدمه رفتن؛ که رو همین سه‌تا پست شهریور هم ملحفه‌ی سفید پهن کنم و شسته‌رفته در رو ببندم پشت سرم. دو-سه دقیقه صبر کردم و گفتم: گمشو لعنتی...! 

"تو هم پوچی رو حس می‌کنی؟ آره. یه خب که چیِ خاصی تو فضا حاکمه..." دیروز گفته بودم بهش. 

همه دنبال سابقه‌ان، تو چرا پیِ رد گم کردنی؟ شورِ چی رو می‌زنی اصلن؟ جهنـــم! بذار جلو چشمات باشه اون آرشیو تحفه‌ات که بدونی چقدر قد کشیدی، چه اندازه آب رفتی این وسط. 

دیروز منبر رفته بودم که آوَخ... (اینو از ممدعلی یاد گرفتم، حالا می‌گم اصلشو. ممدعلی رو هم گفتم که یکتا بخنده!) که من پس می‌کشم موقع غصه و درد، کز می‌کنم تو خودم. از بچگی هم همین بود، قایم می‌شدم تا یکی پیدام کنه. "یه دیواره، که پشتش هیچی نداره..." 

تو آینه نگاش کردم و گفتم: ازت متنفرم... با خودم گفتم: فدای سرم! این شد که موندم.

من خسته‌ام. همه‌مون خسته‌ایم. کی نیست؟ یاد تئوری سوگند افتادم. منی که می‌گم این زاویه‌ی دید قشنگه، پس چرا زدم زیرش و بُریدم از جهانم؟ 
"آدم خیلی چیزا یاد می‌گیره، خیلی چیزا رو تمرین می‌کنه ولی بزنگاهش که رسید باز می‌ری سروقت عادت و دیفالت عمل می‌کنی." دیروز گفته بودم بهش. 

یه چیزایی، یه آدمایی، خودشون خاطره نیستن ولی اِلِمانی از کرور‌کرور یاد و نگاره‌ان. شاید "موقشنگ" هم زنده‌کننده‌ی همین بود؛ یکی که باید باشه و نیست. ببین عبارت چقدر عمیقه که کافکا هم زده به‌نام؛ آنِ تو. شیوار نوشته بود. از اون پست‌های نیازمندیِ هیده رو طلب می‌کنه؛ یکی هم باید باشه که... 

شدم مثل اونایی که دمِ آخری زمزمه می‌کنن تو گوش عزیزاشون. به فلانی هم بگین دمش گرم. 

خلاصه که با رفتن چیزی عایدِ این دل نمی‌شه. آره خسته‌ام، ولی یه خسته‌ی دل‌بسته. لعنتی! خیلی خوب نوشته ازش، آخه شما اینو بخون: 
از زندگی، از این همه تکرار خسته‌ام. از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام. دلگیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه؛ امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام. دل‌خسته سوی خانه تنِ خسته می‌کشم؛ آوَخ... کزین حصار دل‌آزار خسته‌ام. بیزارم از خموشی تقویم روی میز، وز دنگ‌دنگ ساعت دیوار خسته‌ام. از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...؛ از خود که بی‌شکیبم و بی‌یار خسته‌ام. تنها و دل‌گرفته و بیزار و بی‌امید؛ از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام... [محمدعلی بهمنی] #واژه‌بافی #نقل قول
۳ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ | ۲۲:۲۲
بلوط
آنچه گذشت... (356) و (′356

اصطلاح sugar lovers به چشم‌تان خورده است؟ تمایل و عادتی که از آن با نام sweet addiction نیز یاد می‌شود؛ اعتیاد به تنقلاتِ شیرین! 

یک اختلال دیگر با عنوان پراشتهاییِ روانی یا عصبی‌خوری هم داریم؛ هیجان‌های عاطفی از جمله خشم، اضطراب، افسردگی و... محرک‌های این رفتار هستند، خوردن در پاسخ به میل و گرسنگی‌های کاذب برای فرار از اشتغالات روحی و فکری. 

تحقیقات ثابت کرده شکلات و ترکیبات شیرین و کافئین‌دار، حس لذت و سرخوشی ایجاد می‌کنند. موضوع مهم یافتن دلیل گرایش به شیرینی و تنقلات است. در دوره‌ی افسردگی به سراغ شیرینی‌ها می‌رویم تا حس و حال‌مان را عوض کنیم و یا مصرف شیرینی در ما عذاب وجدان از عهد‌شکنی را ایجاد کرده و افسردگی را در پی می‌آورد؟ از یک‌جایی به بعد تفکیک این دو آسان نیست، بنابراین یک رابطه‌ی دوطرفه میان کسالتِ روحی و حس خمودی و تمایل به مصرف مواد قندی وجود دارد. 

نقل است که هدف‌گذاری برای ترک یک عادت و وابستگی، می‌تواند از یک روز، یک ساعت و حتا یک دقیقه آغاز شود. تفکرِ پشت این زمان‌بندی این است که اگر فرد معتاد (چه رفتاری و چه مصرف‌کننده) بتواند فقط برای یک روز، یک ساعت و یک دقیقه هم که شده بر میلِ خود غلبه کند، پس می‌تواند روزی، ساعتی و دقیقه‌ای دیگر را نیز به آن بیافزاید و روح و جسم خود را پاک نگه‌دارد. #واژه‌بافی

+ سلام! منْ بلوط، یه معتادم.

زگوند ( ″ )
۵ نظر ۰۱ شهریور ۹۷ | ۱۳:۰۱
بلوط
آنچه گذشت... (356

مغایر اما هم‌سو: برخی از روان‌شناسان عقیده دارند موفقیتِ ترک کردن، در کنار گذاشتن صددرصد و همیشگی ماده یا رفتارِ عادت‌شده است. در حالی که گروهی بر این باوراند، ترک اعتیاد نه به معنای هرگز بازنگشتن، که توانایی و قدرتِ کنترل آن است. برای مثال، یک الکلی که مدت 3سال پاک بوده است باید بتواند در صورت نوشیدن یک پیک، دست بکشد و میلِ خود برای ادامه دادن را کنترل و مهار کند. 

هم‌پوشانی: فکر می‌کنم موفقیت در این راه، تابع هر دو دیدگاه است. در مرحله‌ی نخست، باید تواناییِ کنار گذاشتن عادت‌های مخرب (رفتار یا ماده) را در خود تقویت کنیم؛ یک بازه‌ی زمانی تعریف‌شده. و در مرحله‌ی دوم، قدرت کنترلِ میل خود برای بازگشت و ادامه‌ی اعتیاد را به دست گیریم؛ حتا در صورت انجام و تکرار، بتوان دست کشید و غرق نشد. و در نهایت، دوره‌های ترک و پاک بودن از رفتار یا ماده را طولانی‌تر کرده و به لحاظ ذهنی بر اشتیاق و حرص بازگشت، غلبه کنیم؛ باورِ بی‌نیازی از مصرف و بی‌میلی برای انجام آنچه که به ما صدمه خواهد زد. در این صورت فرآیند را کامل کرده و موفق بوده‌ایم. ← ترک کردن، قدرت کنترل در صورت تکرار، از بین بردن ولعِ روانی برای بازگشت، باورِ بی‌نیازی از عامل مذکور. ادامه دارد... #واژه‌بافی 

پریم ( ′ )
۰ نظر ۰۱ شهریور ۹۷ | ۱۱:۲۴
بلوط
وقتی بخواهم انجامش دهم، سرسخت و محکم پیش می‌روم. وقتی هم بنا به شکستن باشد، بی‌بازگشت به‌هم می‌ریزمش. بعد اندوهِ عهدشکنی را به دوش می‌کشم و از طلوع صبحی دگر، به‌پا می‌خیزم؛ سرسخت و محکم. و این چرخه‌ی مکررِ پیوست و گسست‌ها، سال‌هاست که با من‌اند. #واژه‌بافی 
۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۷ | ۱۷:۱۱
بلوط