سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

۴ مطلب با موضوع «نقل قول :: پنج نفر در بهشت - میچ آلبوم» ثبت شده است

... مردم به خاطر وفاداری نمی‌میرند. زن لبخند زد: نمی‌میرند؟ مذهب؟ حکومت؟ مگر به این چیزها وفادار نیستیم؟ گاهی تا پای جان؟ اِدی شانه بالا انداخت. زن گفت: آدم‌ها بهتر است به هم وفادار باشند. (به عشق و دوستی) 

ادوارد! این را از من داشته باش؛ نگه داشتن خشم، زهر است. آدم را از درون می‌خورد. فکر می‌کنیم نفرت سلاحی است که به شخصِ آزارنده‌ی ما حمله می‌کند. ولی نفرت تیغِ دو دَم است. هر آسیبی که با آن برسانیم، به خودمان رسانده‌ایم. "ببخش، ادوارد. ببخش. روشنایی‌ای را که هنگام ورود به بهشت حس کردی به یاد داری...؟" روشنایی از آن است که هیچ‌کس با خشم به دنیا نمی‌آید. وقتی می‌میریم، روح آزاد می‌شود. ولی حالا. این‌جا، برای ادامه باید بفهمی چرا آن احساس را داشتی، و چرا دیگر نیازی به حس کردنِ آن نداری. 

مردم می‌گویند که عشق را "پیدا" می‌کنند، انگار عشق چیزی است که پشت سنگی پنهان باشد. ولی عشق صورت‌های بسیاری دارد و هرگز برای هیچ مرد و زنی یکسان نیست. پس چیزی که مردم پیدا می‌کنند، عشق خاصی است. 

... چرا زندگی کرد و به خاطر چه زیست؟ بخشی از پاسخ این است که هرکس بر دیگری اثر می‌گذارد، و او هم بر دیگری، و دنیا پر از داستان است، ولی همه‌ی داستان‌ها یکی‌ست. (زندگی‌ها بی‌شمار هم‌پوشانی دارند با قصه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسیم و آدم‌هایی که حتا نمی‌شناسیم.)  #از کتابی که می‌خوانم  [در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند - میچ آلبوم - ترجمه‌ی پاملا یوخانیان - نشر قطره]
  • ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۵
  • بلوط
جوان‌ها به جنگ می‌روند. گاهی به اجبار، گاهی به میل خود. همیشه، احساس می‌کنند وظیفه‌شان است. این موضوع از داستان‌های غم‌انگیز و چندلایه‌ی زندگی می‌آید. قرن‌ها، بشر شجاعت را با برداشتن سلاح، و بزدلی را با زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است. 

آدم در یک جنگ بزرگ، دنبال چیز کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند. وقتی آن را پیدا کرد، نگهش می‌دارد. مثل سربازی که در یک سنگر موقت، صلیبش را موقع دعا محکم می‌گیرد. برای من، آن اعتقاد کوچک، حرفی بود که هر روز به شما (سربازهایم) می‌گفتم: هیچ‌کس را پشت سر جا نمی‌گذاریم. (یادی کنیم از فیلم Hacksaw Ridge و مینی‌سریال Band of Brothers که دوباره دیدمش.) 

همه‌ی پدر و مادرها به بچه‌هایشان صدمه می‌زنند. نمی‌شود کاری‌اش کرد. جوانی، مثل آینه‌ای صاف و بی‌زنگار، آثار پرورش‌گرانِ خود را جذب می‌کند. بعضی از والدین بر آن لک می‌اندازند، بعضی دیگر تَرَک، تعدادی هم، کودکی را کاملن خُرد و به تکه‌های کوچک و ناصاف و تعمیرنشدنی مبدل می‌کنند. #از کتابی که می‌خوانم  [در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند - میچ آلبوم - ترجمه‌ی پاملا یوخانیان - نشر قطره]
  • ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۶
  • بلوط
... و بهشت به تنهایی مراحل بسیاری دارد. 
در بهشت پنج نفر را ملاقات می‌کنی، هر کدام از ما بنا به دلیلی در زندگی تو بوده‌ایم. شاید آن‌موقع علتش را نفهمیده باشی، و بهشت برای همین است. برای درک زندگی‌ات روی زمین... مردم، بهشت را مثل باغ فردوس تصور می‌کنند. جایی که در آن می‌توانند بر ابرها شناور شوند و در رودخانه‌ها و کوه‌ها وقتشان را به بطالت بگذرانند. ولی این صحنه‌پردازی‌ها بدون تسلی خاطر، بی‌معنی است. بزرگ‌ترین هدیه‌ای که خدا می‌تواند به تو بدهد این است: درک آن‌چه در زندگی‌ات گذشته. تا زندگی‌ات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی. 

عدالت، زندگی و مرگ را تعیین نمی‌کند. اگر این‌طور بود، هیچ آدم خوبی جوانمرگ نمی‌شد. 

... هیچ‌چیز تصادفی نیست. ما همه به هم وصلیم. نمی‌توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی، همان‌طور که نمی‌توانی نسیمی را از باد جدا کنی... ولی ما خیلی کم هم را می‌شناختیم. می‌توانستم یک غریبه باشم... غریبه‌ها، خانواده‌ای‌اند که هنوز با آن‌ها آشنا نشدی. #از کتابی که می‌خوانم  [در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند - میچ آلبوم - ترجمه‌ی پاملا یوخانیان - نشر قطره]
  • ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۵
  • بلوط
هر پایانی، آغاز هم هست. فقط آن لحظه این را نمی‌دانیم.

اگر می‌دانست مرگش نزدیک است، شاید جای دیگری می‌رفت. اما کاری را کرد که همه می‌کنند. کارهای روزانه‌اش را طوری انجام می‌داد که انگار هنوز همه‌ی روزهای دنیا در راه است. 

امروز اتفاقن تولد هشتادوسه سالگی‌اش بود. مردی با کفش‌های خاک‌گرفته در دنیای خنده‌های بی‌معنی و سوسیس‌های کبابی. ادی یک تعمیرکار بود یا همان‌طور که بچه‌ها صدایش می‌زدند: مردِ سواری‌ها در شهربازی روبی‌پیِر. یک لحظه فکر کرد پیر شدن در جایی که بوی پشمک می‌دهد چقدر عجیب است. 

در هر زندگی، تصویری لحظه‌ای از عشق واقعی وجود دارد. 

هیچ سرگذشتی به حال خود نمی‌ماند. گاهی، داستان‌ها در جایی به هم می‌خورند و همدیگر را کاملن پوشش می‌دهند، مثل سنگ‌های کف رودخانه.
 
آدم‌ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می‌کنند؟ آیا جاذبه‌ی آن کلمات را حس می‌کنند؟ آیا آن کلمات قطعن باید عاقلانه باشد؟ ادی یادش بود که در مراسم خاک‌سپاری، عزادارن می‌گفتند: انگار می‌دانست قرار است بمیرد. ادی هرگز اعتقادی به این موضوع نداشت. تا آن‌جا که می‌دانست، وقتی اجلِ آدم می‌رسد، می‌رسد. همین. شاید موقع رفتن یک حرف عاقلانه بزنی، ولی شاید هم خیلی ساده، یک حرف ابلهانه بزنی. #از کتابی که می‌خوانم  [در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند - میچ آلبوم - ترجمه‌ی پاملا یوخانیان - نشر قطره]
  • ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۴
  • بلوط