در جهانِ پابندِ زمان، هیچ‌چیز نمی‌تواند از راهِ رفته، برگردد.

از توفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پانهاده بودی. 

در این دنیای درندشت تنها کسی که می‌توانی به او تکیه کنی، خود توست. 

برخی چیزها هست که هرگز به باد نسیان نمی‌رود، خاطراتی که هرگز نمی‌توان از آن‌ها گریخت. این‌ها مثل محکِ زندگی تا ابد با ما می‌مانند. 

کافکا، در زندگی هرکس یک‌جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیش‌تر رفت. وقتی به این نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است. 

هرکس درد را به شیوه‌ی خودش حس می‌کند و هرکس زخم‌های خودش را دارد. 

تنگ‌نظرهای عاری از تخیل... مدارا نکردن، نظریه‌های بریده از واقعیت، اصطلاحات توخالی، آرمان‌های عاریتی، نظام‌های انعطاف‌ناپذیر؛ این‌ها چیزهایی هستند که واقعن مایه‌ی هراسم می‌شوند. آنچه راست‌راستی ازش می‌ترسم و بیزارم. البته دانستن اینکه چه چیز درست است و چه چیز نادرست مهم است. خطاهای فردی در داوری را معمولن می‌توان اصلاح کرد. تا وقتی شهامتش را داشته باشی که خطای خودت را بپذیری، می‌توان جبران کرد. اما تنگ‌نظران متعصب که قوه‌ی تخیل ندارند به انگل‌هایی می‌مانند که گله را مبتلا می‌کنند، تغییر شکل می‌دهند و رشد می‌کنند. این‌ها همه‌چیز را به گند می‌کشند و من دوست ندارم همچو کسانی بیایند اینجا. 

می‌شود به من بگویید خاطره چه جوری است؟ 
خاطرات از درون گرمت می‌کنند، اما در عین حال دوپاره‌ات می‌کنند. 
پس چیز خشنی است... 

کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی - ترجمه‌ی مهدی غبرائی - نشر نیلوفر

#کتاب‌ها حرف می‌زنند!
  • شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷

The Grand Seduction

خلاصه: برای بقای یه بندرگاه کوچیک در نیوفاندلند مردم باید پزشک جوانی رو متقاعد کنن که روستای کوچیکشون بهترین جا برای موندن و زندگیه... (لوکیشن: tickle head - newfoundland - canada)

این... هیچ‌جوره نمی‌شه یه معامله‌ی قطعی قلمدادش کرد. 
من نگفتم قطعیه. 
چرا تو گفتی این معامله تموم‌شده‌اس. 
خب، من نیاز دارم که مردم به این باور برسن. 
آره، ولی این یه دروغه. 
درسته، ولی تو این لحظه، دروغ همه‌ی اون چیزیه که داریم؛ تنها امیدمون... 

+ همه‌ی اون چیزی که می‌شه بهش رسید، اون حس و حال خوب بعد از تیتراژ: جایی باید باشه که دلت امن باشه و خوش، کسی باید باشه که دلگرمت کنه و مطمئن. مهمه که زنده بودن رو حس کنی، با پویایی و حرکت. مهمه که شجاع باشی و بتونی با افتخار سرت رو بالا بگیری. خوشبختی واقعی گاهی یعنی خستگی آخر روز از یه کار با شرافت. 

The Grand Seduction - 2013 ‧ Comedy ‧ 2 hours - IMDb: 7/10
 Polly Moore - The Dardanelles

#دیالوگ #آپارات
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

Lately

 Lately - Lera Lynn

Lately I'm not feeling like myself. When I look into the glass, I see someone else. I hardly recognize this face I wear. When I stare into her eyes, I see no one there. Lately I'm not feeling like myself.

Lately I've been losing all my time. All that mattered to me slipped my mind. Every time I hit another town. strangers appear to lock me down. Lately I've been losing all my time. 

The mystery that no one knows. Where does love go when it goes? 

Lately words are missing from now on. Vanished in the haze of love gone wrong. There's no future, there's no past. In the present, nothing lasts. Lately someone's missing from now on. 

The mystery that no one knows. Where does love go when it goes? The mystery that no one knows. Where does love go when it goes? [Songwriters: Seori R. Burnett]

#گرامافون
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

آدم باید به یه چیزی اعتقاد داشته باشه...

داشتن یک ابرقهرمان حق تمام کودکان هفت‌ساله است. و هر کس نظر دیگری داشته باشد، عقلش درست کار نمی‌کند. 

خاص بودن، بهترین شیوه‌ی متفاوت بودن است. 

اِلسا اعتراف می‌کند: "تغییر خاطرات، یه ابرنیروست." مادربزرگ شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. "اگه آدم نمی‌تونه چیز بدی رو از ذهنش پاک کنه، باید روی اون چیزهای خوبِ زیادی بپاشه." 

السا می‌داند که با بقیه فرق دارد. می‌داند که به همین دلیل هیچ دوستی ندارد. ولی سایر بچه‌ها به خاطر اینکه او متفاوت است، از او متنفر نیستند. در مدرسه تعداد زیادی کودک وجود دارد که با بقیه فرق دارند، در هر کلاس حداقل دو یا سه نفر. فرق او با بقیه این است که عقب‌نشینی نمی‌کند. بچه‌های عادی هم به این دلیل از او متنفرند. وقتی چشم‌شان به بچه‌ای می‌افتد که عادی نیست و عقب‌نشینی هم نمی‌کند، وحشت می‌کنند که مبادا بچه‌های غیرعادی انقلاب راه بیندازند. پس باید السا را ساکت کنند و او را کتک بزنند تا تسلیم شود. تا از اینکه فکر می‌کند یک ابرقهرمان است، دست بردارد. 

السا به یاد این جمله می‌افتد: "بزرگ‌ترین نیروی مرگ در این نیست که جان کسی را می‌ستاند، بلکه در این است که می‌تواند بازماندگان را به نقطه‌ای برساند که دیگر نخواهند به زندگی ادامه دهند."... ساکنین دنیای واقعی همیشه ادعا می‌کنند که با گذشت زمان، از شدت غم و درد کاسته می‌شود، ولی این موضوع حقیقت ندارد. غم و درد تغییر نمی‌کند، ولی اگر ما مجبور شویم تمام عمر آن‌ها را دنبال خودمان بکشانیم، دیگر قادر نخواهیم بود هیچ چیز دیگری را تحمل کنیم. آن‌وقت غم ما را کاملن زمین‌گیر می‌کند. پس آن‌ها را در یک چمدان بسته‌بندی می‌کنیم و دنبال جایی می‌گردیم که بتوانیم چمدان را آنجا بگذاریم. 

"با هیولاها نجنگ، وگرنه خودت هم یکی از اون‌ها می‌شی. وقتی مدت زمانی به یه گودال عمیق نگاه کنی، گودال هم به تو نگاه می‌کنه." السا می‌گوید: "چی دارین می‌گین؟" ولی از اینکه زن مثل یک کودک با او حرف نمی‌زند، خوشش می‌آید. کودکان از این موضوع خیلی خوشحال می‌شوند. زن با درماندگی می‌گوید: "ببخشید، این... یه جمله از نیچه‌ست." و دوباره گردنش را می‌خاراند. "فیلسوف آلمانی بود. شاید هم جمله‌اش رو اشتباه می‌گم، ولی فکر می‌کنم معنیش این باشه که اگه از کسی متنفر باشی که در وجودش تنفر لونه کرده، بعد این احتمال وجود داره که تو هم مثل اون شی." شانه‌های السا از گردنش بالا می‌زنند. "مادربزرگ همیشه می‌گفت، پاتو هیچ‌وقت روی گُه نذار، چون به اطراف می‌پاشه." این اولین‌بار است که السا می‌بیند زن دامن‌مشکی‌پوش با صدای بلند می‌خندد. گرچه امروز شلوار جین به پا دارد. "بله، بله. احتمالن این‌طوری خیلی بهتر بیان می‌شه."

السا شالش را دور تک‌تک انگشتانش می‌پیچد. می‌گوید: "یه شعر قدیمی از یه پیرمرد وجود داره، با این مضمون که اگه تو وجودش چیز دوست‌داشتنی‌ای نداره، می‌تونه تصور کنه که حداقل مورد تنفر دیگران قرار بگیره، مهم اینه که دیده بشه. حالا هر طور که شده." بریت-ماری سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: "دکتر گلاس... قسمتی از یک نمایشنامه است... آدم می‌خواهد دوستش داشته باشند، اگر نشد، مورد ستایش قرار بگیرد، اگر نشد، از او بترسند، اگر نشد، از او متنفر باشند و او را تحقیر کنند. روح از خالی بودن گریزان است و می‌خواهد به هر قیمت که شده، با دیگران ارتباط برقرار کند." السا به درستی متوجه مفهوم جمله نمی‌شود، با وجود این سرش را تکان می‌دهد. بعد برای برقراری توازن می‌پرسد: "تو چی می‌خوای؟"

مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متاسف است. فردریک بَکمَن. ترجمه‌ی حسین تهرانی. نشر کتاب کوله‌پشتی

#کتاب‌ها حرف می‌زنند!
  • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

staying ok

می‌توانیم احساس‌هایمان را تغییر دهیم. این کار به طور مستقیم از راه تصمیم‌گیری یا از راه تفکر به سوی حالتی از مسرتِ پایدار امکان‌پذیر نیست. تنها راه تغییر احساس‌ها شناخت منشأ آن‌ها و بعد تغییر رفتار است. 

کنترل همه چیز از ما ساخته نیست، ولی می‌توانیم بعضی چیزها را کنترل کنیم. اگر ما بخشی از مساله هستیم می‌توانیم بخشی از جواب هم باشیم. این است مبارزه‌ی خلاق بودن و احساسات داشتن و ماندن در وضعیت خوب. 

وقتی دو نفر با هم صحبت می‌کنند، در واقع شش نفر حضور دارند: "والد"، "بالغ" و "کودک" هر یک از آن‌ها. واحد پایه‌ی هر گفتگو یک تبادل رفتار است؛ من کاری می‌کنم یا به تو حرفی می‌زنم و تو هم در مقابل کاری می‌کنی یا حرفی می‌زنی. منظور از تحلیل رفتار متقابل آن است که معلوم شود کدام جنبه از شخصیت من - والد، بالغ، کودک - ایجاد انگیزه کرد و کدام جنبه از تو پاسخ داد. 

ماندن در وضعیت آخر. امی ب هریس و تامس ای هریس. ترجمه اسماعیل فصیح. نشر نو 

#کتاب‌ها حرف می‌زنند! 
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷

اون یکی پاتم بذار زمین...

هر وقت برای انجام کاری مرددم، جسی بهم می‌گه: پای دیگه‌اتم بذار زمین. اگه آدم زیاد تعلل کنه، فرصت از دست می‌ره و زندگی روی یه پا به آخر می‌رسه. پس تا دیر نشده باید قدمی که برداشتی رو کامل کنی و بری جلو. 

#دیالوگ
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

our little infinity

"You don't get to choose if you get hurt in this world... but you do have some say in who hurts you. I like my choices." [John Green - The Fault in Our Stars]

آدم توی این دنیا واسه شکسته شدن قلبش حق انتخابی نداره، ولی می‌تونه انتخاب کنه که کی دلش رو بشکنه... (نمی‌تونی انتخاب کنی که آسیب نبینی، ولی می‌تونی انتخاب کنی که به کی این اجازه رو بدی)

#دیالوگ #کتاب‌ها حرف می‌زنند!
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

I'm ok - you're ok

تحلیل رفتار متقابل، به اشخاصی که به‌جای تطبیق با دیگران می‌خواهند تغییر کنند و به‌جای سازش می‌خواهند دگرگونی در درون خود به‌وجود آورند، جواب‌ها و امید تازه‌ای بخشیده است. تحلیل رفتار متقابل، واقع‌بینانه است زیرا افراد را با این واقعیت مواجه می‌سازد که صرف‌نظر از هرآن‌چه در گذشته اتفاق افتاده، او خودش مسئول آن‌چه در آینده اتفاق می‌افتد خواهد بود. علاوه‌براین، اشخاص را قادر به تغییر می‌سازد تا بتوانند در خود یک نوع کنترل و جهت‌یابی شخصی ایجاد کنند، و هم‌چنین به این واقعیت دست یابند که همواره آزادیِ حق انتخاب دارند. 

اگر بشود بین دو نفر پیوندی با صمیمیت، خلاقیت، موفقیت‌آمیز و خالی از ترس برقرار کرد، پس متعاقبن می‌توان این پیوند را بین چهار، شش یا صد نفر، یا بین گروه‌های مردم و ملت‌ها برقرار داشت. مسائل دنیا، و ما این مسائل را هر روز با تیترهای سیاهِ درشت در اخبارِ روزنامه‌ها می‌بینیم، مسائل اشخاص است. اگر اشخاص بتوانند تغییر کنند، دنیا می‌تواند تغییر کند. این امیدی است که در دل می‌پرورانیم. 

مردم همه خود را برای پیش‌بُرد جامعه می‌آرایند... ولی هیچ‌کس پیش نمی‌رود. اِمِرسون

سه چیز مردم را وامی‌دارد که بخواهند تغییر کنند: یکی آن‌که آن‌ها تا حد تحمل خود رنج کشیده‌اند. آن‌قدر سر خود را به همان دیوار سنگی کوبیده‌اند که دیگر می‌گویند بس است، خسته شدم. دیگری، نوعِ کُند ولی تدریجی نومیدی روح است، که همان ملال یا دل‌مردگی از زندگی است. این حالت آدمی است که سال‌ها با احساس "خوب که چی؟" زندگی کرده و سرانجام درون خویش فریاد می‌زند "خوب که چی؟!"... و تغییر می‌خواهد. سومین عامل این است که ناگهان متوجه می‌شوند که تغییر ممکن است؛ درک این‌که امکانات تازه‌ای وجود دارد، آن‌ها را به وجد می‌آورد و می‌خواهند بیشتر درباره‌اش اطلاع یابند و بدین ترتیب اشتیاق‌شان برای تغییر افزایش می‌یابد. 

وضعیت آخر، توماس آ. هریس، ترجمه‌ی اسماعیل فصیح، انتشارات زریاب (روانشناسی عملی)

#کتاب‌ها حرف می‌زنند!
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

...just do it + ضمیمه

• اهداف: شامل تمام گزینه‌هایی که حس می‌کنین برای احترام به خودتون ضروری‌ان. این لیست یه لیست در حال رشده، چرا که با رشد سنی و تغییر دیدگاه می‌تونه عوض بشه. همه‌ی ما به چنین راهنمایی تو خودمون نیاز داریم، برای تمرکز بیشتر و البته یه دلیل خوب برای از خواب بیدار شدن‌های صبح‌گاه. "آینده قابل اطمینان نیست اما انتهای اون همیشه نزدیکه. جیم موریسون" 

• کارها: همین‌طور که کارهای کوچیک روزانه‌تون رو تکمیل می‌کنین، روی انجام کارهای بزرگ هم نظارت دارین و به این شکل پیشرفت رو حس می‌کنین. لیست کارهای انجام‌شده و مانده‌ی هر ماه طبق برنامه‌ریزی هفتگی به شما کمک می‌کنه که اهداف خودتون رو به شکل خُردتر و قدم به قدم دنبال کنید. 

+پیشرفت‌ها: "من معتقدم به محض اینکه شما در حال یادگرفتن نباشید، مرده‌اید! جک نیکلسون" صبور باشین و برای بلندمدت سرمایه‌گذاری کنین. تصمیم برای تغییر یه چیز در طول یک سال، دوام خواهد داشت و قابل اجراست. 

• ایده‌های خلاقانه: "هر جایی که جاده بردتون، نرید. بلکه به جاش ریسک کنین و به جایی بدون جاده برین و از خودتون یه مسیر بر جای بگذارین. والدو امرسون" هر زمانی که ایده‌ای به ذهنتون رسید، بنویسیدش و توی وب‌سایت‌ها جست‌وجو کنین که آیا واقعن این ایده نوآورانه و عملی هست یا خیر. 

• تجربه‌ها: "اشک‌های تلخی که روی گور ریخته می‌شن، برای کلمات گفته‌نشده و کارهای نکرده‌اند. هریت بیچر استو" از این‌که کارهای غیرممکن رو توی لیستتون قرار بدین نترسین و تا می‌تونین توی این مورد خلاق و بلندپرواز باشین. 

یکی از راه‌های مثبت‌اندیشی اینه که بستر رو مهیا کنی برای تحقق رویاهات. می‌خوای قله‌ای رو فتح کنی اما کوهنورد خوبی نیستی و این برات یه خیاله؟ به جای فکر کردن به مراحل صعود و سختی‌های راه، قدم اول رو بردار؛ یه کفش بخر. اهدافت رو به بخش‌های کوچکتر تقسیم کن و پله‌پله برو جلو. توی این مقطع مهم نیست پله‌ی پنجاه‌وسوم توی چه ارتفاعیه، مرحله‌ی اول طی کردن پنج پله‌ی ابتدایی‌ست، پس روی همین بخش تمرکز کن.

be an artist right now |
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

قدرتِ انعطاف؛ خم شو ولی نشکن

تو قدرتمندی؛ چون کامل و بی‌نقص نیستی. و خردمندی؛ چون شک و تردید داری. 

+ نظرت رو عوض کردی؟ آره، چون کسایی که هیچ‌وقت تغییر عقیده نمی‌دن، هرگز هم چیزی رو عوض نمی‌کنن و باعث تحول نمی‌شن. وینستون چرچیل [دیالوگ‌های فیلم Darkest Hour]
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶
Designed By Erfan . Me Powered by Bayan