سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

۷۶ مطلب با موضوع «نقل قول» ثبت شده است

• وقتِ دل‌کندن به فکرِ بازپیوستن مباش، دل‌بریدن وعده‌ی دیدار می‌خواهد مگر؟ عقل اگر غیرت کند یک‌بار عاشق می‌شویم، اشتباهِ ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟ [مهدی مظاهری]

• آن‌کس که می‌بایست با من همسفر باشد، باید کمی هم از خودم دیوانه‌تر باشد! از خویش می‌پرسم: کجا دنبال او هستی؟ هرجا که حتی ذره‌ای از او اثر باشد. می‌گویم و می‌دانم این را کاین چنین یاری، در دفترِ افسانه‌پردازان مگر باشد...! [غلامرضا طریقی]
  • ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۰
  • بلوط
نمی‌توان فرار کرد، نه. هر آن‌چه رخ داده، تک‌تک احساساتی که این بین (در این بیست‌وچند سال) تجربه کرده‌ای، تمامش بخشی از توست؛ گذشته‌ی تو و تصویری که ساخته‌ای. آدم نمی‌تواند از خودش فرار کند. پس شجاع باش، یک جنگجو، و بجنگ. نه برای فراموش کردن یا از میان بردن، بلکه برای تصحیح و ساختن، به کنترل درآوردن. #مرمت

• لغزش‌ها در جای خودش نیکویند، فقط مرد باید آن را به جان بخرد. [برتولت برشت]
  • ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۲۱
  • بلوط
فکر می‌کنی یه نفر چه مسافتی رو می‌تونه این بیرون بدون کفش بدوه؟ (زمستون، شب، هوا منفی بیست درجه) 
نمی‌دونم... می‌شه میل و اراده‌ی هرکس به زنده موندن رو اندازه گرفت، مخصوصن توی این شرایط. ولی من اون دختر رو می‌شناختم؛ یه جنگجو بود، یه مبارز. پس مهم نیست اینکه فکر می‌کنی چقدر دویده، بهت قول می‌دم که اون بیشتر دویده... (و اون دختر حدود 10کیلومتر پابرهنه توی برف دویده بود)

• دانلود موزیک: William Wild - Feather

• Wind River - 2017 ‧ Drama/Mystery ‧ 1h 51m - 7.8/10 IMDb
[Director and Screenplay: Taylor Sheridan]
  • ۰۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۲۹
  • بلوط
بُوَد آیا که درِ میکده‌ها بگشایند، گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایند. اگر از بهر دلِ زاهدِ خودبین بستند، دلْ قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند. به صفای دلِ رندانِ صبوحی زدگان، بس درِ بسته به مفتاح دعا بگشایند... [حافظ]
با توکل به خدا بر هر ناامیدی غلبه کن و قوی باش. راستی و صداقت. به دانش خود بیافزای. خودت را دریاب و امیدوار باش :)
  • ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۲
  • بلوط
- many things that are true feel like a cheat...
i don't get it. who's the good guy here?
there is not always a good guy, conor o'malley. nor is there always a bad one. most people are somewhere in between.

- belief is half of all healing. belief in the cure, belief in the future that awaits. your belief is valuable, so you must be careful where you put it, and in whom.

- the eyes. the eyes, that's it. life is always in the eyes. if you get that, you'll be a proper artist. yeah. look. this is how we draw the eyes in. this is where the eyes catch the reflection. then we see the life in the eyes, see that? it's life.

• A Monster Calls - 2016 ‧ Drama/Fantasy ‧ 1h 48m - 7.5/10 IMDb

• [Tear Up This Town - Keane]

I wanna hand you my heart and let you carry the load, Nobody tells you anything you need to know, I need a friend but a friend is so hard to find, I need an answer but I’m always one step behind. 

Cause it takes time, Learning to fly.

Do you ever feel like all you want is to go home, To kiss the earth, to weave a way through this storm, Some days I rage like a fire in the wilderness, Some days I only need the darkness and a place to rest.

Oh it takes time, (It takes time) Learning to fly.

Tear up this town, Blinking in the sunlight as the walls come down, This fire will burn, Digging for a truth that just can’t be found, Don’t want your lessons in love, I want to tear it all up.

I need a friend but a friend is so hard to find, I need an answer but I’m always one step behind, Oh it takes time, (It takes time) Yes, it takes time, (It takes time) Learning to fly

Tear up this town, Blinking in the sunlight as the walls come down, This fire will burn, Digging for a truth that just can’t be found, Don’t want your lessons in love, I want to tear it all up.
  • ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۴:۳۶
  • بلوط
"Home" - Michael Buble

Another summer day, Has come and gone away, In Paris and Rome, But I wanna go home.

May be surrounded by, A million people I, Still feel all alone, Just wanna go home, Oh, I miss you, you know. 

And I've been keeping all the letters that I wrote to you, Each one a line or two, "I'm fine baby, how are you?", Well, I would send them but I know that it's just not enough, My words were cold and flat, And you deserve more than that. 

Another aeroplane, Another sunny place, I'm lucky, I know, But I wanna go home, I've got to go home. 

Let me go home, I'm just too far from where you are, I wanna come home. 

And I feel just like I'm living someone else's life, It's like I just stepped outside, When everything was going right, And I know just why you could not, Come along with me, This was not your dream, But you always believed in me. 

Another winter day has come, And gone away, In either Paris or Rome, And I wanna go home, Let me go home. 

And I'm surrounded by, A million people I, Still feel alone, And let me go home,Oh, I miss you, you know. 

Let me go home, I've had my run, Baby, I'm done, I gotta go home, Let me go home, It'll all be all right, I'll be home tonight, I'm coming back home...
  • ۱۰ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
  • بلوط
خیلی وقت‌ها با وجودی که نیازی هم برای عجله کردن وجود ندارد، در هنگام انجام کارها هول هستم. چرا؟ 

زیرا چیز دیگری در حال تجزیه‌ی شماست. در واقع یک نگرانیِ عمیق درونِ وجودتان باعث این عجله کردن می‌شود. یک گرفتگی و سفتیِ درونی که اجازه نمی‌دهد رها و آزاد باشید. 

دفعه‌ی بعد وقتی در حال عجله هستید به موقعیت و موضوع نگاه کنید؛ آیا از جایی فرار می‌کنید؟ سعی دارید از یک موقعیت حذر کنید؟ آیا می‌خواهید از دیدن یک چیز ناراحت‌کننده در درون خود طفره بروید؟ از چیزی نگران هستید که حتی حاضر به اذعان آن نیستید؟ آیا زخم کهنه‌ای را در لابه‌لای برگ‌ها و گل‌ها پنهان می‌کنید...؟

تمام مردمی که در حالِ عجله کردن هستند، یک نگرانی عمیق را در درون خود مخفی می‌کنند. آن‌ها حتی جرأت مواجه شدن با آن را ندارند. اجازه بدهید تا این نگرانی خود را نشان دهد. اجازه دهید تا به سطح برسد و بتوانید آن را ببینید. با آن مواجه شوید تا دچار حیرت شوید. 

به یاد داشته باشید: وقتی با یک مشکل چهره به چهره روبرو می‌شوید، آن مشکل از مقابلتان ناپدید می‌شود. برای درمان یک مشکل در دنیای درون، فقط یک راه وجود دارد؛ باید آن را بشناسید. هیچ راه دیگری هم نیست. مشکل فقط وقتی وجود دارد که شما آن را سرکوب می‌کنید. اگر نگذارید تا در مقابل دیدتان قرار بگیرد، همچنان باقی می‌ماند. مردم روی مشکلات خود را می‌پوشانند و به جای آن دائم در عجله هستند. در این عجله چیزی که اتفاق می‌افتد، سرکوب کردن و مخفی شدن اصلِ داستان است. [دستورات مدیتیشن برای راحتی - ترجمه‌ی رضا صادقی]
  • ۰۶ آذر ۹۶ ، ۰۰:۱۶
  • بلوط
در، چیز نابکاری است... من بارها درباره‌ی آن فکر کرده‌ام. فقط به احتمال، و بیشتر از آن، با یقین به وجودِ در است که آدم، گرد منطقه‌ی محصوری می‌گردد... اگر پای "در" در میان نبود، دیوارها به خوبی می‌توانستند معنی بن‌بست (یا به عبارت دیگر، "منع" را) به طور کامل برای خود محفوظ بدارند و تا ابد بر سر این معنا بایستند. و باز در این صورت، هر دیوار می‌توانست به طور قاطع یک "یقین منفی" باشد و در برابر آن هر عابری یکسره تکلیف خود را بداند. 

با مشاهده‌ی یک "در" بلافاصله لزوم "دیوارها" احساس می‌شود. آیا با مشاهده‌ی یک دیوار هم به همان اندازه لزوم یک در را احساس می‌کنیم؟ 

من دیوارها را از درها منطقی‌تر می‌یابم و معتقدم که درها امید احمقانه‌ای بیش نیستند؛ اگر باز باشند، خاصیت دیوار را منتفی می‌کنند و اگر بسته، خاصیت خود را. یک دیوار، اگر دری در آن تعبیه نشده باشد، فقط و فقط یک مانع است و بس. اما هیچ‌چیز به قدر دری که قفل سنگینی بر خود آویخته باشد، به موجودیت خود خیانت نکرده است... 

و نکته‌ی دیگر؛ این عدم‌اطمینانی که ما را به بالا بردن دیوارها برمی‌انگیزد... این دیوارهای سرفرازی که در برابر آن به وجود "در" احساس نیاز می‌کنیم... و این درهایی که به خصوص می‌باید مطمئن و مخصوصن دارای قفل‌هایی محکم باشد... گویی زندگی جز در میان درها و دیوارها، جز در میان این کش و واکش، این ضد و نقیض، این بستن و گشودن و باز بستن، ناممکن است. دیوار کشیدن، در تعبیه کردن، و، بستن در! خنده‌آور نیست؟ چرا، خیلی... 

می‌خواهم اعتراف کنم که من، در ابتدای این مقال، نسبت به "در" حق‌ناشناسی کرده‌ام... در این تاریخی که ما آدمیان به وجود می‌آوریم، هیچ‌چیز به اندازه‌ی یک در که بتوان از آن گریخت، دردی از ما دوا نمی‌کند. 

درها لازمند، بله بسیار لازمند. حتا دری که به هیچ دیواری تعبیه نشده باشد. در این دنیای پر از عدم‌اطمینانی که ما زندگی می‌کنیم، درها از هر چیزی، حتا از دیوار چین هم، لازم‌ترند...

• [درها، و... دیوار بزرگ چین! - نوشته‌های کوتاه - احمد شاملو]
  • ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۸:۵۱
  • بلوط
مانترا* این بود: درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است. قضیه را می‌توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم‌کم به فکر می‌افتد که: کار عذاب‌آوری است. دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. در آن صورت، بخش عذاب‌آور آن یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است، و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد. مهم‌ترین وجه ماراتن در همین نکته خلاصه می‌شود. (و حتا زندگی) 

*مجموعه‌ای از کلمات و اوراد که با آهنگ خاصی به دفعات تکرار می‌شوند. به معنی رها شدن است و از دو بخش "مان" و "ترا" تشکیل شده است که "مان" به معنی فکر و "ترا" به معنای آزاد شدن است. 

درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می‌شود. لطمه‌ی روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد. 

• [از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم - هاروکی موراکامی - ترجمه‌ی مجتبی ویسی - نشر چشمه]

• خوشحالم که طی این همه سال، تحت هر شرایطی، از دویدن دست برنداشته‌ام. دلیل خوشحالی‌ام آن است که رمان‌هایم را دوست دارم. حالا هم سخت مشتاقم که ببینم رمان بعدی چه از کار در خواهد آمد. من نویسنده‌ای هستم با محدودیت‌های خاص خود، آدمی ناکامل با یک زندگی ناکامل و محدود، و اگر هنوز هم چنین حسی به کار خود دارم، پس باید گفت که راه درست را انتخاب کرده‌ام. شاید اغراق باشد که آن را معجزه بخوانم ولی در واقع همان حس را دارم. اگر دویدن‌های روزانه در راه برآوردن خواسته‌ام به من یاری رسانده، پس باید بسیار سپاسگزار آن باشم.
  • ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۵
  • بلوط
او گفت: به ما می‌گفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد، خودِ ترس است. اما من به این حرف اعتقاد ندارم. بعد اضافه کرد: خب، البته ترس شکل‌های گوناگونی دارد و زمان‌های مختلفی به طرف آدم می‌آید و از پا درش می‌آورد. اما ترسناک‌ترین کاری که می‌توان در چنین مواقعی کرد، این است که به آن پشت کنی و چشم‌هایت را ببندی. برای این‌که آن‌وقت گران‌بهاترین چیزی را که درونت هست، می‌گیری و به چیز دیگری تسلیم می‌کنی... 

هرگز آینه‌ای آن‌جا نبود... چیزی که دیدم روح نبود. خودم بودم. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که آن شب چقدر ترسیده بودم. هروقت آن ماجرا را به خاطر می‌آورم، به ذهنم می‌رسد که ترسناک‌ترین چیزِ دنیا خود آدم است. شما چه فکر می‌کنید؟ شاید متوجه شده باشید که این‌جا توی خانه‌ام اصلن آینه ندارم. 

می‌خواستم بگم مهم نیست چه آرزویی داشته باشی، مهم نیست چقدر تلاش کنی، چون هیچ‌وقت نمی‌تونی غیر از خودت چیز دیگه‌ای باشی. همین. 

• [نفر هفتم - هاروکی موراکامی - ترجمه‌ی محمود مرادی - نشر ثالث]

• عنوان از آنالی اکبری
  • ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۶
  • بلوط