سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۳ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

داد می‌زد و او نگاهش را به چشم‌هایش دوخته بود. پوشه را به دیوار کوبید و او نگاهش را به چشم‌هایش دوخته بود. موهایش را به‌هم‌ریخت و او نگاهش را... تلفن زنگ خورد. رفت سمت میز اما دستش به جای گوشی بسته‌ی سیگار را گرفت. یک نخ را بو کشید و فندک زد. کسی از میانه‌ی چهارچوب گفت: دودشو می‌دن بیرون! با لبخند به سمت صدا برگشت و به عادت همیشگی گفت: اوهوم. سیگار خاموش را توی پاکت برگرداند و همان‌طور که سرش پایین بود و غرق دنیایی دیگر، زمزمه کرد: مصدر درد و سیگار یکیه، هر دو رو می‌کِشن. صدای نفس‌هایش را می‌شنید، هنوز آرام نگرفته بود. بی‌هیچ ارتعاشی در لحن، خطابش قرار داد: خوب شد! حرفایی که هیچ فکرشو نمی‌کردی رو به زبون آوردی. آدم باید چندوقت یه بار حساشو بالا بیاره و فکرای ته‌گرفته‌اشو تف کنه. آرام بود و شگفتانه راحت، آدم‌ها توی دعوا و پریشانی، بارِ حرف‌ها را می‌گذارند روی دوششان و خودشان را له می‌کنند زیر غصه و اندوه. او؛ انگار که بارش را زمین گذاشته باشد، قدم‌هایش را به سمت درب برداشت و سبک‌تر از ساعتی پیش از آن آستانه گذشت. #داستانک
۱۸ آذر ۹۵ | ۱۸:۵۲
بلوط
- خیلیا از دختری که سیگار می‌کشه خوششون نمیاد. (سیگارو از دستش گرفت) 
- (در حالی که به نیمرخش نگاه می‌کرد) برای من یه‌جور نماده؛ تنبیه و یادآوری... 
- دیگه نکش! 
- (بعد از چند دقیقه که هر دو از لبه‌ی تراس به هوای مه‌گرفته و بارونی خیره شده بودن) می‌تونم پسش بگیرم؟ (و بی‌اینکه منتظر جواب بمونه آروم خم شد و سیگارو از لای انگشتاش بیرون کشید.)
- (نفسش رو بیرون داد و رفت)
- (در حالی که ریه‌اش از دودی که فروداده بود می‌سوخت) سعید! 
- (دستش روی دستگیره بود و نیم‌تنه‌اش رو به عقب چرخونده بود)
- نمی‌خوام به حرفت بی‌اعتنا باشم. فقط آخرین پُک واسم مهم بود. (سیگارو روی نرده‌ی فلزیِ خیس از بارون خاموش کرد و قبل از اون از درب تراس رد شد) 

- فکر می‌کردم خواسته‌ی من اونقدری مهم هست که از آخرین پُکم بگذری. 
- متوجه نیستی؟ دقیقن چون توی دستت گرفته بودیش برام مهم شد. (مشتش رو باز کرد و فیلتر سیگار خاموش شده رو نشونش داد) #داستانک
۳۰ آبان ۹۵ | ۱۳:۵۱
بلوط
- بابا می‌گه تو دختر قوی‌ای هستی. 
- چطور؟! 
- می‌گه وقتی کسی باهات دعوا می‌کنه می‌تونی عصبانی نشی و داد نزنی. بابا می‌گه تو می‌تونی عصبانیتت رو کنترل کنی، کاری که بقیه بلد نیستن و واسه همین داد می‌زنن... 

- چرا اینجا وایسادی؟ 
- دارم به حرفای پارسا فکر می‌کنم. می‌دونی چیزی که اون فکر می‌کنه یه قدرته، واسه من همیشه یه ضعف بوده. فکر می‌کردم چون ضعیفم نمی‌تونم دعوا کنم و مثل بقیه تنش‌ها و عصبیت‌هامو فریاد بزنم. حالا یه بچه‌ی چهارساله داره به‌خاطرش منو تحسین می‌کنه چون به نظر اون این یه قدرته. می‌دونی؟ جالبه که همه چی توی زندگی ما به احساسات ربط داره. درست مثل حالا، فقط به خاطر حس خوبی که از پارسا و دیدگاهش گرفتم دیگه این سکوت کردنا اذیتم نمی‌کنه. حالا فکر می‌کنم من یه دختر قوی‌ام. درست همون‌طور که اون فکر می‌کنه. #داستانک
۲۵ آبان ۹۵ | ۲۲:۴۷
بلوط