سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۶ مطلب با موضوع «خواب‌نوشت» ثبت شده است

تنگ به آغوشش می‌کشی، گرم بوسیده می‌شوی، و تلاقی دو نگاه...
زود است؛ تاریکْ روشن، کمی سرد. باید ادامه‌ای باشد. در انتظار یک تماس، یک پیام، یک اتصال برای از سر گرفتن، برای دوباره بودن. خورشید تا نیمه بالا آمده، روز سر رسیده و تو بیداری. تقلا می‌کنی و دست می‌اندازی به حافظه، در گریز از فراموشی. و تو، بیداری... #خواب‌نوشت
۲۴ آذر ۹۶ | ۱۵:۱۱
بلوط
بند کفشم را گره زدم... قلبم مچاله شد از این حس که من بدان‌جا تعلق ندارم و انگار دور افتاده‌ام از آدم‌ها... راهرو، خاطره‌های جان گرفته... طبیعت‌گردی و درختی بالا بلند... حفظ تعادل و لیز نخوردن از لبه‌ی پرتگاه... به اویی که دوستش داری رسیدن و در آغوشش کشیدن، حامی و امن بودن... ابهام، ابهام، ابهام... بیدار شدن و به یاد آوردن... #خواب‎نوشت
۲۱ آبان ۹۵ | ۱۳:۲۰
بلوط
هیچ‌وقت نتوانستم از نزدیک یک دلِ سیر نگاهش کنم، همیشه سرم چرخید و چشم‌هایم سنگ‌فرش و پنجره را کاوید. هیچ‌وقت نتوانستم با لبخند سلامش کنم و حالش را بپرسم، همیشه زبانم بند آمد و کلمه‌ها دررفتند از دست و دلم. از هم گریختیم، حتا توی خواب‌ها. دمِ صبح که انگار دور سفره‌ای نشسته بودیم به ضیافت، برای اولین و شاید آخرین‌بار نامم را صدا زد. عسل می‌خواست آن هم از دست من. تعبیرش خوب آمد، پر از برکت و خیر. دارم فکر می‌کنم کِی و کجای دیروزش مرا یاد کرده که تلاقی‌اش این‌چنین گره خورده به نگاهِ میانِ رویاها... #خواب‌نوشت
۰۸ شهریور ۹۵ | ۲۱:۱۹
بلوط
تخته سیاه کلاس چهارم جایش را به آینه‌ای روشن و شفاف داده بود. هم‌کلاسی‌های دانشگاه میان راهروهای دبستان کودکی‌ام پرسه می‌زدند و لبخند تحویل یکدیگر می‌دادند. و من ایستاده بودم روبروی آیینه‌ای که تصویر موهای بلندم را منعکس می‌کرد. فکر کردم چقدر همه چیز غریب و آشناست و بعد مشغول بستن موهایم شدم. #خواب‎نوشت
۲۰ خرداد ۹۵ | ۱۴:۲۵
بلوط
این روزها با تنوع ژانرهایی که خواب می‌بینم دست به یقه‌ام! دیشب یک پلیس مخفی بودم در ایتالیا، از آن‌هایی که هم‌نشینی با مجرمان باورهایشان را در هم می‌شکند و راستی و نیکی را حتی در دزد و قاتل هم می‌توانند پیدا کنند و درصدد نجات و یاری‌شان از جان و دل مایه می‌گذارند. برای فراری دادن دوست‌های تازه یافته‌ام سعی داشتم با سوت زدن یک‌جور کد مورس "پلیس‌ها رسیدند، فرار کنید" را مخابره کنم. بعد از کش‌وقوس‌های بسیار توانستم از مهلکه جان به‌دربرم و میان گندم‌زارها خودم را مخفی کنم. فکر کنید! یک پلیس مخفی ورزیده‌ی رویایی، برنزه با لباس‌های جین روشن. اوف... چقدر دلم می‌خواست فرفره‌ی چوبی‌ام را وسط آن کشت‌زار طلایی بچرخانم و با چشم‌هایم ببینم که از رقصیدن باز می‌ایستد و خیالم را راحت می‌کند که در دنیای حقیقی‌ام نفس می‌کشم. #خواب‌نوشت
۱۰ خرداد ۹۵ | ۱۴:۵۴
بلوط
مسئله‌ی ریاضی را حل کرده بودم، یک نفر از تهِ کلاس گفت می‌شود بیایی و برای من هم توضیح بدهی؟ دفترم را بغل زدم و صندلی‌ها را دور، همان لحظه از جایت بلند شدی و سد راه من. گفتم: ببخشید... و ادامه‌ی ناگفته‌اش بیش از تقاضای عبور بود. زمزمه‌ی زیر لبی‌ات را شنیدم "حالا می‌خواد از پشت سر من رد شه. " راه را باز کردی و خودم را به دختری که سوال داشت رساندم. 
استاد پای تخته می‌نوشت و تو آمدی یک صندلی آن‌طرف‌تر نشستی، جای سین. وسط کلاس اجازه گرفتی و رفتی. سر جایت نشستم و جزوه‌ی سین را تکمیل کردم و بعد فکر کردم نکند خیال کنی که خیالاتی در سرم هست، زود برگشتم سر جای خودم. 
یک نفر تصادف کرده بود، دوان دوان خودمان را رساندیم به بیمارستان. گفتند دارو لازم دارد و تا خواستم سمت داروخانه بروم سین گفت تو طبقه‌ی بالا هستی و سپرده‌ای هر کاری داشت می‌تواند روی تو حساب کند. روراست که باشم می‌نویسم دلم شکست، روراست که نباشم می‌نویسم هیچ. 
باران می‌بارید و صدای دانه‌ها روی چتر سمفونی بی‌نظیری ساخته بود. من بودم و میم و دختری که یادم نیست. سین آمد و گفت که با هم مشغول حرف زدن بوده‌اید. هنوز هم می‌توانم نمِ باران را روی موهایم حس کنم و دل‌مشغولیم از دور بودنت، نبودنت.

نمی‌دانم این روایت‌های هذیانی چرا باید سر از خواب‌های آشفته‌ام درآورد؟! وقتی گذشته چیزی بیش از یک شوخی نبوده‌ست، شوخی‌ای که دیگر خنده‌دار هم نیست. نکند هنوز هم من تو را دوست...، باید دندان‌هایم را مسواک بزنم. #خواب‌نوشت
۰۹ خرداد ۹۵ | ۲۳:۳۶
بلوط