سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

۴ مطلب با موضوع «خواب‌نوشت» ثبت شده است

بند کفشم را گره زدم... قلبم مچاله شد از این حس که من بدان‌جا تعلق ندارم و انگار دور افتاده‌ام از آدم‌ها... راهرو، خاطره‌های جان گرفته... طبیعت‌گردی و درختی بالا بلند... حفظ تعادل و لیز نخوردن از لبه‌ی پرتگاه... به اویی که دوستش داری رسیدن و در آغوشش کشیدن، حامی و امن بودن... ابهام، ابهام، ابهام... بیدار شدن و به یاد آوردن... 
  • ۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۰
  • بلوط
هیچ‌وقت نتوانستم از نزدیک یک دلِ سیر نگاهش کنم، همیشه سرم چرخید و چشم‌هایم سنگ‌فرش و پنجره را کاوید. هیچ‌وقت نتوانستم با لبخند سلامش کنم و حالش را بپرسم، همیشه زبانم بند آمد و کلمه‌ها دررفتند از دست و دلم. از هم گریختیم، حتا توی خواب‌ها. دمِ صبح که انگار دور سفره‌ای نشسته بودیم به ضیافت، برای اولین و شاید آخرین‌بار نامم را صدا زد. عسل می‌خواست آن هم از دست من. تعبیرش خوب آمد، پر از برکت و خیر. دارم فکر می‌کنم کِی و کجای دیروزش مرا یاد کرده که تلاقی‌اش این‌چنین گره خورده به نگاهِ میانِ رویاها...
  • ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۹
  • بلوط
تخته سیاه کلاس چهارم جایش را به آینه‌ای روشن و شفاف داده بود. هم‌کلاسی‌های دانشگاه میان راهروهای دبستان کودکی‌ام پرسه می‌زدند و لبخند تحویل یکدیگر می‌دادند. و من ایستاده بودم روبروی آیینه‌ای که تصویر موهای بلندم را منعکس می‌کرد. فکر کردم چقدر همه چیز غریب و آشناست و بعد مشغول بستن موهایم شدم. 
  • ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۵
  • بلوط
این روزها با تنوع ژانرهایی که خواب می‌بینم دست به یقه‌ام! دیشب یک پلیس مخفی بودم در ایتالیا، از آن‌هایی که هم‌نشینی با مجرمان باورهایشان را در هم می‌شکند و راستی و نیکی را حتی در دزد و قاتل هم می‌توانند پیدا کنند و درصدد نجات و یاری‌شان از جان و دل مایه می‌گذارند. برای فراری دادن دوست‌های تازه یافته‌ام سعی داشتم با سوت زدن یک‌جور کد مورس "پلیس‌ها رسیدند، فرار کنید" را مخابره کنم. بعد از کش‌وقوس‌های بسیار توانستم از مهلکه جان به‌دربرم و میان گندم‌زارها خودم را مخفی کنم. فکر کنید! یک پلیس مخفی ورزیده‌ی رویایی، برنزه با لباس‌های جین روشن. اوف... چقدر دلم می‌خواست فرفره‌ی چوبی‌ام را وسط آن کشت‌زار طلایی بچرخانم و با چشم‌هایم ببینم که از رقصیدن باز می‌ایستد و خیالم را راحت می‌کند که در دنیای حقیقی‌ام نفس می‌کشم. 
  • ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴
  • بلوط