سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۷ مطلب با موضوع «خواب‌نوشت» ثبت شده است

جنایتی مرتکب شده بودم و باید از خودم دفاع می‌کردم... اما به‌راستی واژه‌ی "جنایت" را باور دارم؟ البته که نه، گویی یک تیتر از پیش تعیین شده است که خودم را قانع کرده‌ام نوشتارم را این‌گونه آغاز کنم. 

در آشپزخانه ایستاده بودیم (بعدها به یاد آوردم که من به میز چوبیِ دوطبقه‌ی چرخ‌داری تکیه زده یا بر آن نشسته بودم) و او نگران و مشوش قدم می‌زد و دست‌هایش را حین حرف زدن تکان می‌داد. انگار باید متقاعد می‌شدم، اما به چه چیز؟ صدایش از حافظه‌ام پاک شده و فقط حرکت لب‌ها و حالت صورت‌اش بر جای مانده است. می‌دانستم نیروی محبتی که میان‌مان جریان دارد دو سویه است. مقابلم بر زمین نشست و دستم را گرفت. می‌خواستم تسکین‌اش دهم، مطمئن‌اش کنم، اما از چه چیز؟ صورتش را میان دست‌هایم قاب گرفتم تا نگاه ترسان‌اش آرام بگیرد توی چشم‌هام... 
و بعد، به خودم آمدم و دیدم در مقابل سارا ایستاده و سعی دارم قتلی که به آن متهم شده‌ام را شرح دهم. با خودم می‌گفتم یعنی چطور به نظر خواهد رسید؛ نه دفاع از خود بوده و نه حتا تصادف. فکرم را بلند به زبان آوردم: مسخره‌اس، این یه قتل نیست فقط یه اتفاق مسخره‌اس و این تنها کلمه‌ایه که می‌شه باهاش همه‌چیز رو توضیح داد. 
سارا وکالتم را پذیرفته بود یا گمان می‌کردم که چنین است. صبح برایش نوشتم: دارم می‌رم... و سیل پیام‌ها جاری شد. "با مامور میان." این را به‌طور اخص خاطرم هست اما از بقیه‌ی واژه و تک‌جمله‌هایی که پشت سر هم می‌فرستاد، تصویر محوی به یاد دارم که هیچ خوانا نیست. چیزی که نظرم را جلب می‌کند پیام نامزدش بود که من به واقع نام خانوادگی‌اش را می‌دانم اما در خاطره‌ای که دارم، او جوادی بود؛ محمدرضا جوادی و عجیب آن‌که نه به نام شناسنامه‌ایم که سارا مرا می‌شناسد، بلکه با نام آدرین خطابم کرد. و آدرین، این پنج هجای مختوم به الفی حذف شده، یادواره‌ای است که نمی‌دانم چطور به دست آن جوادی نامِ داستان افتاده بود. #خواب‌نوشت 
۰ نظر ۱۲ آبان ۹۷ | ۱۵:۴۱
بلوط
تنگ به آغوشش می‌کشی، گرم بوسیده می‌شوی، و تلاقی دو نگاه...
زود است؛ تاریکْ روشن، کمی سرد. باید ادامه‌ای باشد. در انتظار یک تماس، یک پیام، یک اتصال برای از سر گرفتن، برای دوباره بودن. خورشید تا نیمه بالا آمده، روز سر رسیده و تو بیداری. تقلا می‌کنی و دست می‌اندازی به حافظه، در گریز از فراموشی. و تو، بیداری... #خواب‌نوشت
۲۴ آذر ۹۶ | ۱۵:۱۱
بلوط
بند کفشم را گره زدم... قلبم مچاله شد از این حس که من بدان‌جا تعلق ندارم و انگار دور افتاده‌ام از آدم‌ها... راهرو، خاطره‌های جان گرفته... طبیعت‌گردی و درختی بالا بلند... حفظ تعادل و لیز نخوردن از لبه‌ی پرتگاه... به اویی که دوستش داری رسیدن و در آغوشش کشیدن، حامی و امن بودن... ابهام، ابهام، ابهام... بیدار شدن و به یاد آوردن... #خواب‎نوشت
۲۱ آبان ۹۵ | ۱۳:۲۰
بلوط
هیچ‌وقت نتوانستم از نزدیک یک دلِ سیر نگاهش کنم، همیشه سرم چرخید و چشم‌هایم سنگ‌فرش و پنجره را کاوید. هیچ‌وقت نتوانستم با لبخند سلامش کنم و حالش را بپرسم، همیشه زبانم بند آمد و کلمه‌ها دررفتند از دست و دلم. از هم گریختیم، حتا توی خواب‌ها. دمِ صبح که انگار دور سفره‌ای نشسته بودیم به ضیافت، برای اولین و شاید آخرین‌بار نامم را صدا زد. عسل می‌خواست آن هم از دست من. تعبیرش خوب آمد، پر از برکت و خیر. دارم فکر می‌کنم کِی و کجای دیروزش مرا یاد کرده که تلاقی‌اش این‌چنین گره خورده به نگاهِ میانِ رویاها... #خواب‌نوشت
۰۸ شهریور ۹۵ | ۲۱:۱۹
بلوط
تخته سیاه کلاس چهارم جایش را به آینه‌ای روشن و شفاف داده بود. هم‌کلاسی‌های دانشگاه میان راهروهای دبستان کودکی‌ام پرسه می‌زدند و لبخند تحویل یکدیگر می‌دادند. و من ایستاده بودم روبروی آیینه‌ای که تصویر موهای بلندم را منعکس می‌کرد. فکر کردم چقدر همه چیز غریب و آشناست و بعد مشغول بستن موهایم شدم. #خواب‎نوشت
۲۰ خرداد ۹۵ | ۱۴:۲۵
بلوط
این روزها با تنوع ژانرهایی که خواب می‌بینم دست به یقه‌ام! دیشب یک پلیس مخفی بودم در ایتالیا، از آن‌هایی که هم‌نشینی با مجرمان باورهایشان را در هم می‌شکند و راستی و نیکی را حتی در دزد و قاتل هم می‌توانند پیدا کنند و درصدد نجات و یاری‌شان از جان و دل مایه می‌گذارند. برای فراری دادن دوست‌های تازه یافته‌ام سعی داشتم با سوت زدن یک‌جور کد مورس "پلیس‌ها رسیدند، فرار کنید" را مخابره کنم. بعد از کش‌وقوس‌های بسیار توانستم از مهلکه جان به‌دربرم و میان گندم‌زارها خودم را مخفی کنم. فکر کنید! یک پلیس مخفی ورزیده‌ی رویایی، برنزه با لباس‌های جین روشن. اوف... چقدر دلم می‌خواست فرفره‌ی چوبی‌ام را وسط آن کشت‌زار طلایی بچرخانم و با چشم‌هایم ببینم که از رقصیدن باز می‌ایستد و خیالم را راحت می‌کند که در دنیای حقیقی‌ام نفس می‌کشم. #خواب‌نوشت
۱۰ خرداد ۹۵ | ۱۴:۵۴
بلوط
مسئله‌ی ریاضی را حل کرده بودم، یک نفر از تهِ کلاس گفت می‌شود بیایی و برای من هم توضیح بدهی؟ دفترم را بغل زدم و صندلی‌ها را دور، همان لحظه از جایت بلند شدی و سد راه من. گفتم: ببخشید... و ادامه‌ی ناگفته‌اش بیش از تقاضای عبور بود. زمزمه‌ی زیر لبی‌ات را شنیدم "حالا می‌خواد از پشت سر من رد شه. " راه را باز کردی و خودم را به دختری که سوال داشت رساندم. 
استاد پای تخته می‌نوشت و تو آمدی یک صندلی آن‌طرف‌تر نشستی، جای سین. وسط کلاس اجازه گرفتی و رفتی. سر جایت نشستم و جزوه‌ی سین را تکمیل کردم و بعد فکر کردم نکند خیال کنی که خیالاتی در سرم هست، زود برگشتم سر جای خودم. 
یک نفر تصادف کرده بود، دوان دوان خودمان را رساندیم به بیمارستان. گفتند دارو لازم دارد و تا خواستم سمت داروخانه بروم سین گفت تو طبقه‌ی بالا هستی و سپرده‌ای هر کاری داشت می‌تواند روی تو حساب کند. روراست که باشم می‌نویسم دلم شکست، روراست که نباشم می‌نویسم هیچ. 
باران می‌بارید و صدای دانه‌ها روی چتر سمفونی بی‌نظیری ساخته بود. من بودم و میم و دختری که یادم نیست. سین آمد و گفت که با هم مشغول حرف زدن بوده‌اید. هنوز هم می‌توانم نمِ باران را روی موهایم حس کنم و دل‌مشغولیم از دور بودنت، نبودنت.

نمی‌دانم این روایت‌های هذیانی چرا باید سر از خواب‌های آشفته‌ام درآورد؟! وقتی گذشته چیزی بیش از یک شوخی نبوده‌ست، شوخی‌ای که دیگر خنده‌دار هم نیست. نکند هنوز هم من تو را دوست...، باید دندان‌هایم را مسواک بزنم. #خواب‌نوشت
۰۹ خرداد ۹۵ | ۲۳:۳۶
بلوط