سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۵۶ مطلب با موضوع «خاطره‌نوشت» ثبت شده است

آدم‌ها می‌تونن خوش‌قلب، خوش‌رو، خوش‌صحبت، خوش‌تیپ و ده‌ها خوشْ جای خالیِ دیگه باشن. منم به عقیده‌ی دندون‌پزشکم، خوش‌زخم‌ام. نمی‌دونم به این التیامِ بعد از جراحت، به این زخم‌های خون‌ریزِ دهان‌بسته باید ببالم یا نه... #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت 
۰ نظر ۱۵ آذر ۹۷ | ۱۹:۱۴
بلوط
چیزی که نوشته بودم رو پاک کردم و در عوض صفحه‌ی ویکی‌پدیا رو گشودم؛ و ایمان آوردم! 


نوشته بودم وقتی توی بازه‌ی π/2 تا 3π/2 هستم، بیش‌تر از همیشه نمادگرایی و معناسازی می‌کنم. درست مثل دیشب که پیدا کردن کتاب "ملت عشق" برام یه نشونه شد. یا خوابی که در مورد "ف" دیدم؛ زنگ دری رو زد و فرار کرد، و تعبیرش به صورت بی‌جواب موندن پاسخم به پیامش. و حالا چیزی که منو برانگیخت تا این سطرهای پاک‌شده رو دوباره تایپ کنم این بود. "نام سینوس از واژه‌ی سانسکریت جیوا گرفته شده‌است." و خب در نظر بگیریم که وقتی کوچیک‌تر بودم، عَموم به من می‌گفت جیوا... [#واژه‌بافی #خاطره‌نوشت]
coincidence?
۰ نظر ۱۶ آبان ۹۷ | ۲۰:۵۱
بلوط
مبحث آکوستیک رو خوب به خاطر دارم، حتا عکس اسلایدهایی که بچه‌ها ارائه می‌دادن جلوی چشمامه... 
بعضی از اجسام مثل چوب، صوت رو جذب می‌کنن. این ساده‌اس. موضوع وقتی پیچیده می‌شه که شما سکوت رو می‌شنوین، و بی‌صدایی می‌شه نویز. قیاس کردین آدم‌ها چقدر می‌تونن جاذبِ صدا یا سکوت باشن، حتا وقتی بی‌حرف و خاموش فقط حضور دارن؟ صرفِ بودنِ یک تن، چه تغییری که توی ماهیت محیط می‌تونه ایجاد کنه...

برای خودم جالبه این تقارن که دارم درباه‌ی "تنهایی" می‌خونم و به‌واقع تجربه‌اش می‌کنم... ازش خواهم نوشت. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۲ نظر ۰۲ آبان ۹۷ | ۲۱:۳۸
بلوط
تلخ...؟ نه، بیشتر سرد شده‌ام؛ بی‌حس، بی‌تفاوت، کمی محو؛ همچو سایه‌ای بی‌رمق پر از تناقض‌های تاریک روشن، چو سایه‌ای سپید... 

مارگارت اَتوود می‌گوید: "جلوی احساس را نمی‌شود گرفت، اما رفتار را می‌توان کنترل کرد." 

مجبور شدم حرفم را به چاشنی دروغ بیالایم و این‌گونه مطرحش کنم که من به‌کلی روی‌گردانم از بوسه و آغوش. سخت است مستقیم و به صراحت گفتنِ مقصودی که بارها در عمل نشانش داده‌ای؛ خود را پس کشیده‌ای و بی‌میل تن داده‌ای به دست‌هایی که دربرت گرفته‌اند، اما مخاطب ندیده یا نادیده گرفته چون که تشنه است برای ابراز حجم مهارنشدنی احساسش، عاطفه‌ای بی‌حد که دیگر خوشایند نیست، علاقه را می‌خشکاند این غرقابه‌ی مهر. 
آدم‌ها آموزگارِ دنیای هم‌اند. درس خانوم نون برای من این بود که تحمل کردن و عذاب کشیدنم را پشت نقاب‌های واهی نپوشانم؛ که می‌شود مبادی آداب بود و با نرمش سخن گفت از رفتارهای ناخوشایند دیگری. البته که حس پیروزی‌ام مخدوش است، نتوانستم بی‌کذب و خودتخریبی، حرف دل را بازگویم، آخرش هم اتهام را به سوی خودم نشانه رفتم که این عادت و اخلاق من است که می‌لنگد. چطور می‌توانستم کسی که از من بزرگتر است و مادر، که باید بیش از این‌ها فهمیده باشد و نکته‌سنج، متهم کنم که هوش اجتماعی‌اش ضعیف است در خواندن نشانه‌های رفتاری دیگران. نیت و هدفِ پشت سخن‌پراکنی‌هایش را می‌فهمم و می‌خندم به بازی‌اش. به خصوص وقتی نتیجه گرفت لابد پدرم ارتشی است و نظامی! 
هربار که می‌خواهم با آدم‌ها آشتی کنم و خودم را جای دهم میان دنیاشان، که آنان را راه دهم به دنیایم، پشیمان می‌شوم. می‌ترسم از پوسته‌ای که دیگر یارای شکستن‌اش نیست، که هربار بی‌میل‌تر می‌شوم برای گفت‌وگو، که هربار خودم را تلخ‌تر می‌یابم از دفعه‌ی قبل. تلخ...؟ راستش را بخواهید نه، بیشتر سرد شده‌ام؛ بی‌حس، بی‌تفاوت، کمی محو... و چه بد که این من، پشت دیوار سکوت، چشم‌دوخته به هیچ. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۲ نظر ۲۶ مهر ۹۷ | ۱۹:۵۴
بلوط
ریسکِ معاشرت و همراهی کسی را به‌جان خریدم و حالا باید حرّافی‌اش در باب همسرم می‌گه فلان، همسرم می‌گه بهمان را تاب آورم. پرچانگی‌اش به کنار، جنگ فردایم این است که چطور حالی‌اش کنم اول و آخر دیدار هر روزه‌مان، دست از روبوسی و به آغوش کشیدن بردارد که مرا سخت می‌آزارد این کار. یک فشردن دست هم کافی‌ست، لطفن این‌قدر در حلق دیگران نباشیم. به این نمی‌گویند احساساتی‌گری و یا مغز دیگران را خوردن به معنای روابط اجتماعی قویِ شما نیست. هنرِ سکوت کردن و بستن دهان را هم بیاموزیم. مرسی، اَه. #خاطره‌نوشت 
۴ نظر ۲۳ مهر ۹۷ | ۱۹:۲۷
بلوط
از هر اتفاقی می‌شه برداشت‌های مختلفی داشت، به شرط این‌که بخوای نگاهت رو بچرخونی و زاویه‌های جدید رو ببینی. که خیلی‌ها نگاه می‌کنن ولی نمی‌بینن... 
بین همه‌ی چراهایی که از خودم می‌پرسیدم به این نتیجه رسیدم که یکی از دلایلش این بود که من قدرتش رو داشتم. گنگه، می‌دونم. دارم از قدرتی که به دیگران می‌دیم تا روی ما تاثیر بذارن حرف می‌زنم. از این‌که خنده‌ی فلانی، دلمون رو شاد می‌کنه و اخم‌اش، گره می‌ندازه به اَبرومون. ما این قدرت رو به اون فرد دادیم تا حس‌مون رو تغییر بده. گاهی خوبه، گاهی هم بد. مراقب باشیم که چه کسی رو به این جایگاه می‌رسونیم. 
به این فکر کردم که اگه دیشب تصمیم‌ام رو اعلام می‌کردم، تنشِ اول صبح اتفاق نمی‌افتاد. با پشیمونی راه رفتم، با احساس گناه دویدم و از خودم پرسیدم چرا؟ 
منتظر یه واکنش بودم تا حرف‌های ده‌بار دوره شده توی ذهنم رو تحویلش بدم، پیش نیومد. 
یادمه یه روز به این فکر کرده بودم که آیا می‌تونم بدون لبخند زدن حرف بزنم؟ جدی و سرد و بی‌روح نگاه کنم و مثل خیلی‌های دیگه تلخ بشم؟ شدم. اون‌قدری که رهگذر و عابر خیره شدن بهم. پوست صورتم سخت شده بود، این یه تشبیه و استعاره نیست، واقعن می‌گم. عضلات صورتم حرکت نمی‌کردن، انگار ریلکس‌ترین حالت، یخ زدن بود. یخ زده بودم. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۱۰ مهر ۹۷ | ۲۲:۱۹
بلوط
دیشب منتظر بودم کارت عروسیش رو برام بیاره. ازم خواست دنبال موزیک بی‌کلام واسه لحظه‌ی ورودشون باشم. فایل درخواستی آماده‌اس، و به این فکر می‌کنم که بهتره اصلن فکر نکرد...! تهش آرزوهای خوب می‌مونه و امید به سعادت. #خاطره‌نوشت

+ حُسن تصادف: یعنی روز عروسیش تفأل بزنی به حافظ و غزلی که برات می‌آد، مطلعش، شعر روی کارت دعوتش باشه... (97/4/22) 
+ رفتیم، برگشتیم، تمام. (فقط لحظه‌ی معرفی دوستای عروس، اوووه) 
۲ نظر ۲۰ تیر ۹۷ | ۱۵:۴۰
بلوط
رسیدم ترمینال. پسرک دست‌فروش مرامش بالاتر از راننده‌تاکسیِ موسپید بود. دو ایستگاه قبلِ پیاده شدن، به "ژا" پیام دادم. زیر سایه‌ی درختای چندده‌ساله راه رفتیم. از بچگی تهران واسه من با درختای بلند و قدیمیش رنگ می‌گرفت. ناهار دعوت بودیم. سه مسیر تاکسی عوض کردیم و رسیدیم سربالاییِ خونه‌شون. شنیدم که شراکت و پول، می‌تونه گند بزنه به رفاقتی 15ساله. "نی" حالش گرفته بود. عصر رفتیم مرکز خرید. پاساژ اولی زد تو ذوقمون ولی دومی جبران کرد. مامان پیام داده بود می‌خوام باهات حرف بزنم، وقت داری؟ زنگ زدم بهش. فروشنده گفت کجایی تو؟ "ژا" بین رنگا مردد مونده و "نی" تنها کمکش این بود که گوشیشو بالا بگیره و بگه: واتز دِ سانگ؟ هر سه‌مون راضی بودیم و فهمیدیم سلیقه‌هامون نزدیکه، البت نه تو همه‌ی موارد. قرار نبود بمونیم اما زمان از دستمون دررفته بود و نمی‌رسیدیم به قطار آخر. گفت خدا کنه اصرار کنن و خندید. شام رفتیم بیرون و شبم موندیم. می‌گفت زیر پل عابر که منتظر بودیم بیان دنبالمون، حس بی‌خانمانا رو داشتم. نصف مشکل بابت تعارفی و مقید بودن من بود. تا نزدیکای 3صبح حرف زدیم، "مشتت رو باز کن" شد سوژه‌ی خنده‌هامون. صبح رفتیم پیِ کارای "نی". خیاطی یافت شد و بعدشم سفارش مشتریشو پست کرد. زنگ زدم بابت تشکر و عذر زحمت که ما دیگه می‌ریم و فلان، نشد. گفت چه خوش‌بینی که فکر کردی می‌تونی حریف مامان بشی. طنزِ تهدید به رفتن شده بود و هم‌چنان موندن. بلاخره وداع کردیم و عصرگاهِ خودمون آغاز شد. کوله به دوش تو اوج گرما رگال به رگال مغازه‌ها رو گشتیم تا "ژا" یه مانتو بگیره. "پو" از صبح اومده بود تهران و قرار بود با اون بریم کرج. خسته و لِه رسیدیم و درود فرستادیم به مخترع دوش و آخ از جریان آب خنک رو تن. "الف" شام درست کرده بود و ساعت 1:30 تازه پلو می‌کشیدن و بفرما بفرما. گفت باز دوباره صبح بالا سرم نشینیا، بگیر بخواب. نشستم. منتظر قطار تندرو موندیم. نوبت کیف و کفش من بود. زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کرد انتخاب کردم و رفتیم طرفای بازار. چند هفته پیش گفته بود می‌خوام اون‌قدری خرید کنم که بمیرم. من اجراش کردم. آب‌طالبی شد تریاک‌مون. "پو" گفت شرط بسته بودیم تا سه‌ی ظهر برمی‌گردین، ساعت 9شبه، مرسی به استقامتتون. دیگه نیاز نبود ما رو برسونن یا بیان دنبالمون. استقلال در تمام وجوه. پارک نزدیک خوابگاهشون منتظر موندم تا "ژا" به استادش سر بزنه. بعدش رفتیم بالاتر، شیب ورای 45درجه. یه پیاده‌روی تا دانشگاه علوم دارویی و جواب نگرفتن از امور اداری. گفت بریم تجریش ایده بگیریم، طبقه‌ی آخر قائم تابلوها رو ببینیم و ارگ هم اوف. تنها ایده‌ی من این بود که چطور بولیز 68تومنی این‌جا با شلوارش شده 425تومن. خیلی کارا داشتیم واسه انجام دادن ولی جون نه. چمدونش خوابگاه بود و قرار بود با هم برگردیم. گفتم بقیه‌اش کنسل، من نفس می‌کشم کمرم درد می‌گیره و پاهامم دیگه حس نمی‌کنم. این سری مرام یه راننده شخصی حالمون رو جا آورد. و باز هم ایمان آوردیم به معجزه‌ی آب. واسه‌شون فیلم زد رو فلش و من مشاوره دادم چی خوبه چی بد. دوستایی که می‌گفت رو دیده بودم؛ یکی که هم‌اسم منه و اون یکی فیلم‌باز قهار. دومی بیشتر به دلم نشست. گردش‌های فرهنگی هنری‌مون موکول شد به بعد. با جمله‌ی "یعنی دلت می‌آد نری انقلاب؟" حسابی دل منو سوزوند. این‌بار عروسیِ "سین" بهانه‌ی خرید کردن شده بود. گفتم تنهایی سفر کردن تازه واسه من شروع شده و ماجراجویی‌هامون بمونه برای تجربه‌های آتی. یکشنبه ساعت 7صبح بلیت رفت و پنجشنبه ساعت 1:30ظهر بلیت برگشت تو دستم بود. چندین جمله‌ی قصار ساختیم و سوژه‌ها ذخیره شد، خاطره شد. در نهایت به قول "ژا" و نقل از من "هر کلامی به هر دهانی نمی‌نشیند. میمِ مالکیت خرج لفظ‌های دلبرانه کردن، هنر است..." خوب بود. #خاطره‌نوشت
۲ نظر ۱۵ تیر ۹۷ | ۱۵:۰۷
بلوط
روی تخت نشسته بودم، بلند شدم و لپ‌تاپ رو گذاشتم جلوی الف و بعد، افتاده بودم کف اتاق. صدای موزیک تو گوشم پخش می‌شد و الف رو نگاه می‌کردم که سرم رو بین دستاش گرفته. نمی‌دونستم چرا توی اون حالتم و چه اتفاقی افتاده. با ترس پرسیدم: خوردم زمین...؟ الف گفت: اشکالی نداره. دستم رو گرفت و آروم بلندم کرد. کمک کرد روی تخت بشینم تا حالم جا بیاد. 

از دست دادن فقط چند ثانیه از زمان، حس عجیب و ترسناکیه. بین تصویر اول و دوم توی حافظه‌ات، یه فضای خالی هست که نمی‌دونی چطور از موقعیت یک به دو رسیدی و این یعنی تعلیق مطلق. 

"لپ‌تاپ رو گذاشتی زمین و ایستادی، دو قدم به عقب تلوتلو خوردی و یه دفعه افتادی. مثل تو فیلما که طرف جون می‌ده و بدنش حالت تشنج می‌گیره، یه موج رو رد کردی. فکر کردم چون به پشت افتادی نفست بند اومده..."

موقع سقوط، سرم مماسِ پایه‌ی صندلی رد شده و درست روی کوله‌پشتی الف فرود اومده. بازوی چپم احتمالن به گوشه‌ی تخت خورده، شایدم صندلی، نمی‌دونم ولی قراره بدجور کبود شه. همدیگه رو نگاه می‌کنیم، من هنوز توی شوک حادثه‌ایم که رخ داده و به این فکر می‌کنم روی الف که شاهد ماجرا بوده چه حس بدی گذاشته. ترسیدیم و به روش خودمون باهاش مقابله می‌کنیم. من می‌خندم و فوری سرپا می‌شم که نشون بدم همه چیز خوبه، اون نگام می‌کنه و مثل یه سکانسِ نفس‌گیر ماجرا رو تفسیر می‌کنه، آخرشم که همیشه اِسلَشِره، مغزم پاچیده رو درِ کمد! می‌گه نمی‌میری؟ می‌گم نه، زنده می‌مونم. 

بچه که بودم فکر می‌کردم غش کردن خیلی شیک و باحاله، نظرم کاملن عوض شد. #خاطره‌نوشت
۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ | ۱۵:۵۸
بلوط
حقیقت اینه که برای رعایت یه سری قوانین و فرهنگ‌ها باید به خودمون یادآوری کنیم و حواسمون جمع باشه، چون سال‌هاست بی‌اعتنا بهشون عمل کردیم و برامون نهادینه و مسلم نشدن. مثل رانندگی کردن بین خطوط؛ پارسال یه هشتگ با همین عنوان مد شد و حتا بعضی‌ها برچسبش رو زدن پشت ماشینشون. واقعیتش منم حمایت کردم و تا یه مدت حواسم بود در میانه‌ی خطوط باشم، ولی فراموشم شد! دیگه اهمیت ندادم چون تنش بالایی رو ایجاد می‌کرد. چند روز پیش دوباره مطلبی راجع به فرهنگ رانندگی‌مون خوندم و امروز بعد از طی مسیری یهو یادم افتاد "بین خطوط برون!" و تصحیح کردم حرکتم رو. وارد یکی از مسیرهای پرترافیک شدم و همچنان مصر بودم از قاعده‌ی درست پیروی کنم. کمی که گذشت یه راننده اومد و زد به آینه‌ی ماشین و رفت، تا اعتراضشو نشون بده. مجبور شدم بکشم کنار ولی به طول دو ماشین در امتداد مسیر دوباره برگشتم بین خطوط. این ماجرا چندین بار تکرار شد اما در کل درصد بالایی از راه رو تونستم بین خط‌ها رانندگی کنم. 

خیلی از حوزه‌های زندگی‌مون هم قصه‌اش همینه؛ اون‌قدری غلط رفتیم، که اون مَنِش و سبکِ نادرست همه‌ی فضای موجود رو احاطه کرده و حالا اگه بخوایم برگردیم به شیوه‌ی صحیح، گل‌درشت و ناجور جلوه می‌کنیم. ولی... اگه قراره توی همین مورد رانندگی، هم به اونایی که لایی می‌کشن و هم به اونایی که توی یه خط مستقیم و صاف می‌رونن، با عصبانیت و خشم اعتراض کنیم که نمی‌شه. خاطرم نیست کدوم فیلم یا کتاب ولی نقل به مضمون می‌کنم؛ نمی‌شه یه پات این‌ور خط باشه و یه پات اون‌ور خط، به خیال این‌که هر دو جانب رو داشته باشی. یه جا از این راه فاصله زیاد می‌شه و توی دردسر می‌افتی، اون وقته که باید انتخاب کنی با پاهایی چند برابر عرض شونه باز، کدوم سمتی باید بپری. #خاطره‌نوشت
۳ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ | ۲۰:۲۹
بلوط