سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

۳۱ مطلب با موضوع «خاطره‌نوشت» ثبت شده است

شنیده‌ام گل‌فروش‌ها را عاشق می‌خوانند، که غم اصیلی به دل دارند و روحشان از هم‌نشینی لطافت و زیبایی، سبزآبی‌ست. کنار گلدان‌هایشان هوا همیشه مطبوع است. سکوت می‌کنند و اجازه می‌دهند نگاهت را سیر کنی از رنگ‌ها، از خطوط ظریف برگ‌ها. گل‌فروشِ مو سپیدِ من، با اشتیاق میخک‌های صورتی، بنفش، زرد، سپید و حنایی را دسته کرد. بعد کنارم ایستاد، رز زیبایی به دستم داد و گویی کلام رستگاری را بر زبان جاری نمود: همیشه سهمت را بگیر...  [پنجشنبه 20مهر]
  • ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۰
  • بلوط
می‌خواهم امروز را، مورخ 26مرداد، نشان بگذارم. برای هفته‌ها و ماه‌هایی که از حالا انتظارشان کلید خواهد خورد. برای اجرایی شدن حرفی که امروز را به انگیزه و امیدی برای آغاز بدل کرد. امیدوارم...
  • ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۸
  • بلوط
تاریک‌روشن صبح. فلکه. نانوایی. روبه‌روی اسفند. 6:20. انتظار. گربه. دیدار. بلوار دانشگاه. نسیم خنک. موزیک. رقص. تصور سکانس (سه نفر.وسط جاده.موج انفجاری از پشت سر.اِفِکت مانتوها). تعویض کوله‌پشتی. جاده‌باغ. نحوست. تئوری گریز. لیدر. ورزشکار و یه قمقمه آب، تفریحکار و دو کوله قوْت. جمعیت. منظره‌ی کوه. آلاچیق سبز. صبحانه. زنبور. خاطره‌بازی. زنبور. خنده‌های مخصوص. زنبور. آفتاب. زنبور. مکالمه. مکالمه. مکالمه. زنبور. آلارمِ برگشت. سراشیبی. جاده. نظریه‌پردازی. گفتگو. ماشین. موزیک. پارکینگ. خداحافظی. [آنچه انجام خواهیم داد... فاز دوم: کوهنوردی]
  • ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۵
  • بلوط
یکی از معیارهای خوش‌گذشتن با دوستان هم می‌تواند این باشد که بعد از ترک محل یا حتا در حین ارتکاب، تصمیم می‌گیرید چند ماهی در آن حوالی آفتابی نشوید. لذا نقل‌قول معروفی‌ست که می‌گوید: راحت باش...، دیگه اینجا نمی‌آیم! ایـــــن آخـــــریـــــن بـــــاره... :)  [عنوان از سعدی]
  • ۰۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۱
  • بلوط
خانومی که مدت‌هاست توی سالن می‌بینمش و چون همیشه نیمکت کناریش کوله‌پشتیم رو می‌ذارم باهاش سلام‌احوال‌پرسی می‌کنم، امروز موقع پیاده‌روی اومد پیشم و از صدای بارون گفت. واقعنم شدید می‌بارید. معلوم بود بعد این همه مدت دلش می‌خواد سر صحبت رو باز کنه و گپ بزنه. گفت هواشناسی هشدار سیل داده. گفتم با این وضعیت اگه ادامه پیدا کنه واقعنم سیل می‌آد. گفت مشهدم باز زلزله اومده. گفتم اوممم... و تمام. سوختم ته کشید. نمی‌دونستم باید چی بگم که بحث قطع نشه. سکوت کردم و فقط هم‌قدم باهاش راه رفتم. گروه‌مون کم‌کم داشت جمع می‌شد، گفتم با اجازه‌تون من برم. با نگاهی که معلوم بود میگه: بیشتر از این انتظار داشتم ازت، بدرقه‌ام کرد. برای من تازگی نداره اما برای بقیه انگار از عجایب دنیاست مواجه شدن با آدمی که حرف نمی‌زنه. در حد سلام، چطوری، چه‌خبر، کارم خوبه. لبخند می‌زنم، محکم دست می‌دم و پرانرژی برخورد می‌کنم. اما کافیه واژه‌ها فراتر برن، می مونم. اون وقته که جمله پیدا کردن، سخت‌ترین کار دنیا می‌شه. زنده باد سکوت، زنده باد نوشتن و مرسی از اونایی که دنیای متفاوت آدم‌ها رو درک می‌کنن.
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۳۵
  • بلوط
آدم‌های جالبی را می‌شناسم، شخصیت‌هایی که یادشان می‌رود دلیل دلخوری و سردی رابطه خودشان بوده‌اند. که درست وقت‌هایی که گیر احساسات و تنهایی‌شان می‌افتند، یادت می‌کنند و ماشه‌ی واژه‌هاشان را طوری می‌کشند که انگار بی‌معرفتی از توست. بعد از دو سال این رسمش نیست که توپ را توی زمین دیگری بی‌اندازی و طعنه بزنی به سردی لحن و بی‌میلیِ کلام. دستِ آخر هم طوری خودشان را از گفتگو می‌کشند کنار که حس می‌کنی تبرِ بر ریشه نشسته، دست توست. خوشحالم که تمامش کرده‌ام، که با مهربانی و آرزوهای خوب جمله‌هام را پایان داده‌ام. دو سال سکوت و عقب‌نشینی برای همین بود، می‌دانستم اگر روزی باز هم‌صحبت شویم، زخم می‌زنیم، زخم می‌خوریم. کاش آدم‌ها یادشان بماند که حق ندارند به وقتِ نیاز، سرک بکشند توی رابطه‌های تمام‌شده و ژست خودمانی بگیرند و ادعای بی‌توقعی و خوب بودن کنند. #mhb
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۴
  • بلوط
درست مثل وقت‌هایی که از ابزار gradient استفاده می‌کنی و خط رنگ را می‌کشی روی لایه و تا نیمه روشنش می‌کنی، از ساعتی به بعد روزم ساخته شد. آزمونی که به هیچ می‌پنداشتمش، دلیل عمده‌ی خوشحالیم شد و بهانه‌ای برای کافه‌نشینی و گپ زدن از روزهای خوش دانشگاه. خاطرات غریب‌آشنایمان را دوره کردیم و خندیدیم، با افسوس خندیدم و بین قهقهه‌هامان اشک‌های شادیِ حسرت را زدودیم. این همه تضاد و شنیدن حرف‌هایی هم‌جنس‌ورنگ خودت حس خوب و گَسی دارد. از گذشته می‌گویی و در لحظه حس و تفسیرش می‌کنی و بسطش می‌دهی به آینده. نه که راه به جایی بَرَد، نه. آدم احساساتش را، خاطراتش را به دوش می‌کشد. رسیدیم به مرحله‌ای که هردومان از واژه‌ی 'عینک' ریسه می‌رفتیم، که 'چکش' در فرهنگ لغاتمان مترادف شد با 'حریم'. که فهمیدیم آدم‌های سختی هستیم با تنش‌های بالا در برابر مقاومت‌های درون و برون؛ می‌خواهی و نمی‌شود و باید تغییر کرد. شیفته‌ی ترکیب بوی دود و چوب و قهوه... پرسید عجله داری؟ گفتم برای هندزفری به گوش گذاشتن و شنیدن آهنگ‌های آرام و پرت شدن در سیاه‌چاله‌ی زمان؟ نه، شتابی در کار نیست. [چهارشنبه 6 اردیبهشت]
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۶
  • بلوط
هیچ‌چیز لذت‌بخش‌تر از قدرت نیست، برای همین بچه‌ها آرزوی بزرگ شدن دارند؛ می‌خواهند زودتر قد بکشند و مشت‌هاشان را گره کنند برای فتح دنیا. اشتباه از ماست که یادشان می‌دهیم بزرگ شدن یعنی توانِ استبداد و سلطه‌گری، یعنی دستور دادن، یعنی قدرت. و پارادوکس دنیا در این است که هراندازه سن و سالت بالا می‌رود بیشتر می‌فهمی برای بزرگ بودن باید کوچک شد، و برای کوچک شدن می‌بایست بزرگ فکر کرد...
  • ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۳
  • بلوط
باید یه گزینه‌ای توی مغز آدم فعال باشه تا به محض نزدیک شدن شخص به موقعیت‌های اشتباه و احمقانه هشدار بده. اسمش هم می‌تونه "چگونه حماقت‌های خود را کنترل کنیم تا شادیِ یک روز به گند کشیده نشود" باشه. باورم نمی‌شه یکی از بهترین اتفاقات رو برای خودم به زهر تبدیل کردم و از شدت ناراحتی و عصبانیت حالت تهوع گرفتم. شاید اگه پیش‌تر بود این‌جا نمی‌نوشتمش اما برای انتقام از خودمم که شده باید پرده از این بُعد وجودیم بردارم که گاهی چقدر ممکنه ساده و نابخردانه عمل کنم. #تشکر-نابه‌جا
  • ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۹
  • بلوط
پیش‌تر اگر بود همان برخورد اول شماره‌ی دخترک را ذخیره می‌کردم و شیرجه می‌زدم وسط رابطه. آن‌وقت بعد از چند جلسه دیدار و گپ و برخورد که می‌فهمیدم چقدر دوریم از هم و راهمان جدا، قید و بندهای اخلاقی و تعارفات بی‌جا وصلمان می‌کرد به‌هم و دوستی تبدیل می‌شد به یک کابوس. این‌بار ولی مثل یک آدم بزرگ پیش رفتم، مثل همان‌هایی که تحسین‌شان می‌کنم؛ که بلدند چطور موقعیتی را اداره کنند و از دل فرصت‌های به‌جا، آن و لحظه‌ی درست را بقاپند. اجازه دادم زمان، کارِ خودش را بکند. همدیگر را بشناسیم و بعد لفظ دوستی را به‌کار بریم. و درست روزی که فکر می‌کردم حالا دیگر وقتش شده، توی هوای منفیِ 15درجه و پشت چراغ‌قرمزِ عابرپیاده گفتم: بریم کافه...؟ بریم. پیاده...؟ پیاده.  رفتیم، حرف زدیم، از خاطره‌ها گفتیم و فهمیدیم چقدر شبیه‌ایم. و تازه آن‌جا بود که بعد از چندین جلسه کلاس و هم‌گروهی شدن، شماره‌هامان را رد و بدل کردیم و با خاطری آسوده گفتیم: چه خوب که همدیگر را یافته‌ایم. اولین سلام، اولین نگاهِ با لبخند، اولین مژه برهم گذاشتن برای تایید همیشه کار خودش را می‌کند. به حسی که از درون می‌جوشد و صدایی که در ذهن نجوا می‌کند، نباید شک کرد. 
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۰
  • بلوط