سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۵۰ مطلب با موضوع «خاطره‌نوشت» ثبت شده است

دیشب منتظر بودم کارت عروسیش رو برام بیاره. ازم خواست دنبال موزیک بی‌کلام واسه لحظه‌ی ورودشون باشم. فایل درخواستی آماده‌اس، و به این فکر می‌کنم که بهتره اصلن فکر نکرد...! تهش آرزوهای خوب می‌مونه و امید به سعادت. #خاطره‌نوشت

+ حُسن تصادف: یعنی روز عروسیش تفأل بزنی به حافظ و غزلی که برات می‌آد، مطلعش، شعر روی کارت دعوتش باشه... (97/4/22) 
+ رفتیم، برگشتیم، تمام. (فقط لحظه‌ی معرفی دوستای عروس، اوووه) 
۲ نظر ۲۰ تیر ۹۷ | ۱۵:۴۰
بلوط
رسیدم ترمینال. پسرک دست‌فروش مرامش بالاتر از راننده‌تاکسیِ موسپید بود. دو ایستگاه قبلِ پیاده شدن، به "ژا" پیام دادم. زیر سایه‌ی درختای چندده‌ساله راه رفتیم. از بچگی تهران واسه من با درختای بلند و قدیمیش رنگ می‌گرفت. ناهار دعوت بودیم. سه مسیر تاکسی عوض کردیم و رسیدیم سربالاییِ خونه‌شون. شنیدم که شراکت و پول، می‌تونه گند بزنه به رفاقتی 15ساله. "نی" حالش گرفته بود. عصر رفتیم مرکز خرید. پاساژ اولی زد تو ذوقمون ولی دومی جبران کرد. مامان پیام داده بود می‌خوام باهات حرف بزنم، وقت داری؟ زنگ زدم بهش. فروشنده گفت کجایی تو؟ "ژا" بین رنگا مردد مونده و "نی" تنها کمکش این بود که گوشیشو بالا بگیره و بگه: واتز دِ سانگ؟ هر سه‌مون راضی بودیم و فهمیدیم سلیقه‌هامون نزدیکه، البت نه تو همه‌ی موارد. قرار نبود بمونیم اما زمان از دستمون دررفته بود و نمی‌رسیدیم به قطار آخر. گفت خدا کنه اصرار کنن و خندید. شام رفتیم بیرون و شبم موندیم. می‌گفت زیر پل عابر که منتظر بودیم بیان دنبالمون، حس بی‌خانمانا رو داشتم. نصف مشکل بابت تعارفی و مقید بودن من بود. تا نزدیکای 3صبح حرف زدیم، "مشتت رو باز کن" شد سوژه‌ی خنده‌هامون. صبح رفتیم پیِ کارای "نی". خیاطی یافت شد و بعدشم سفارش مشتریشو پست کرد. زنگ زدم بابت تشکر و عذر زحمت که ما دیگه می‌ریم و فلان، نشد. گفت چه خوش‌بینی که فکر کردی می‌تونی حریف مامان بشی. طنزِ تهدید به رفتن شده بود و هم‌چنان موندن. بلاخره وداع کردیم و عصرگاهِ خودمون آغاز شد. کوله به دوش تو اوج گرما رگال به رگال مغازه‌ها رو گشتیم تا "ژا" یه مانتو بگیره. "پو" از صبح اومده بود تهران و قرار بود با اون بریم کرج. خسته و لِه رسیدیم و درود فرستادیم به مخترع دوش و آخ از جریان آب خنک رو تن. "الف" شام درست کرده بود و ساعت 1:30 تازه پلو می‌کشیدن و بفرما بفرما. گفت باز دوباره صبح بالا سرم نشینیا، بگیر بخواب. نشستم. منتظر قطار تندرو موندیم. نوبت کیف و کفش من بود. زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کرد انتخاب کردم و رفتیم طرفای بازار. چند هفته پیش گفته بود می‌خوام اون‌قدری خرید کنم که بمیرم. من اجراش کردم. آب‌طالبی شد تریاک‌مون. "پو" گفت شرط بسته بودیم تا سه‌ی ظهر برمی‌گردین، ساعت 9شبه، مرسی به استقامتتون. دیگه نیاز نبود ما رو برسونن یا بیان دنبالمون. استقلال در تمام وجوه. پارک نزدیک خوابگاهشون منتظر موندم تا "ژا" به استادش سر بزنه. بعدش رفتیم بالاتر، شیب ورای 45درجه. یه پیاده‌روی تا دانشگاه علوم دارویی و جواب نگرفتن از امور اداری. گفت بریم تجریش ایده بگیریم، طبقه‌ی آخر قائم تابلوها رو ببینیم و ارگ هم اوف. تنها ایده‌ی من این بود که چطور بولیز 68تومنی این‌جا با شلوارش شده 425تومن. خیلی کارا داشتیم واسه انجام دادن ولی جون نه. چمدونش خوابگاه بود و قرار بود با هم برگردیم. گفتم بقیه‌اش کنسل، من نفس می‌کشم کمرم درد می‌گیره و پاهامم دیگه حس نمی‌کنم. این سری مرام یه راننده شخصی حالمون رو جا آورد. و باز هم ایمان آوردیم به معجزه‌ی آب. واسه‌شون فیلم زد رو فلش و من مشاوره دادم چی خوبه چی بد. دوستایی که می‌گفت رو دیده بودم؛ یکی که هم‌اسم منه و اون یکی فیلم‌باز قهار. دومی بیشتر به دلم نشست. گردش‌های فرهنگی هنری‌مون موکول شد به بعد. با جمله‌ی "یعنی دلت می‌آد نری انقلاب؟" حسابی دل منو سوزوند. این‌بار عروسیِ "سین" بهانه‌ی خرید کردن شده بود. گفتم تنهایی سفر کردن تازه واسه من شروع شده و ماجراجویی‌هامون بمونه برای تجربه‌های آتی. یکشنبه ساعت 7صبح بلیت رفت و پنجشنبه ساعت 1:30ظهر بلیت برگشت تو دستم بود. چندین جمله‌ی قصار ساختیم و سوژه‌ها ذخیره شد، خاطره شد. در نهایت به قول "ژا" و نقل از من "هر کلامی به هر دهانی نمی‌نشیند. میمِ مالکیت خرج لفظ‌های دلبرانه کردن، هنر است..." خوب بود. #خاطره‌نوشت
۲ نظر ۱۵ تیر ۹۷ | ۱۵:۰۷
بلوط
روی تخت نشسته بودم، بلند شدم و لپ‌تاپ رو گذاشتم جلوی الف و بعد، افتاده بودم کف اتاق. صدای موزیک تو گوشم پخش می‌شد و الف رو نگاه می‌کردم که سرم رو بین دستاش گرفته. نمی‌دونستم چرا توی اون حالتم و چه اتفاقی افتاده. با ترس پرسیدم: خوردم زمین...؟ الف گفت: اشکالی نداره. دستم رو گرفت و آروم بلندم کرد. کمک کرد روی تخت بشینم تا حالم جا بیاد. 

از دست دادن فقط چند ثانیه از زمان، حس عجیب و ترسناکیه. بین تصویر اول و دوم توی حافظه‌ات، یه فضای خالی هست که نمی‌دونی چطور از موقعیت یک به دو رسیدی و این یعنی تعلیق مطلق. 

"لپ‌تاپ رو گذاشتی زمین و ایستادی، دو قدم به عقب تلوتلو خوردی و یه دفعه افتادی. مثل تو فیلما که طرف جون می‌ده و بدنش حالت تشنج می‌گیره، یه موج رو رد کردی. فکر کردم چون به پشت افتادی نفست بند اومده..."

موقع سقوط، سرم مماسِ پایه‌ی صندلی رد شده و درست روی کوله‌پشتی الف فرود اومده. بازوی چپم احتمالن به گوشه‌ی تخت خورده، شایدم صندلی، نمی‌دونم ولی قراره بدجور کبود شه. همدیگه رو نگاه می‌کنیم، من هنوز توی شوک حادثه‌ایم که رخ داده و به این فکر می‌کنم روی الف که شاهد ماجرا بوده چه حس بدی گذاشته. ترسیدیم و به روش خودمون باهاش مقابله می‌کنیم. من می‌خندم و فوری سرپا می‌شم که نشون بدم همه چیز خوبه، اون نگام می‌کنه و مثل یه سکانسِ نفس‌گیر ماجرا رو تفسیر می‌کنه، آخرشم که همیشه اِسلَشِره، مغزم پاچیده رو درِ کمد! می‌گه نمی‌میری؟ می‌گم نه، زنده می‌مونم. 

بچه که بودم فکر می‌کردم غش کردن خیلی شیک و باحاله، نظرم کاملن عوض شد. #خاطره‌نوشت
۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ | ۱۵:۵۸
بلوط
حقیقت اینه که برای رعایت یه سری قوانین و فرهنگ‌ها باید به خودمون یادآوری کنیم و حواسمون جمع باشه، چون سال‌هاست بی‌اعتنا بهشون عمل کردیم و برامون نهادینه و مسلم نشدن. مثل رانندگی کردن بین خطوط؛ پارسال یه هشتگ با همین عنوان مد شد و حتا بعضی‌ها برچسبش رو زدن پشت ماشینشون. واقعیتش منم حمایت کردم و تا یه مدت حواسم بود در میانه‌ی خطوط باشم، ولی فراموشم شد! دیگه اهمیت ندادم چون تنش بالایی رو ایجاد می‌کرد. چند روز پیش دوباره مطلبی راجع به فرهنگ رانندگی‌مون خوندم و امروز بعد از طی مسیری یهو یادم افتاد "بین خطوط برون!" و تصحیح کردم حرکتم رو. وارد یکی از مسیرهای پرترافیک شدم و همچنان مصر بودم از قاعده‌ی درست پیروی کنم. کمی که گذشت یه راننده اومد و زد به آینه‌ی ماشین و رفت، تا اعتراضشو نشون بده. مجبور شدم بکشم کنار ولی به طول دو ماشین در امتداد مسیر دوباره برگشتم بین خطوط. این ماجرا چندین بار تکرار شد اما در کل درصد بالایی از راه رو تونستم بین خط‌ها رانندگی کنم. 

خیلی از حوزه‌های زندگی‌مون هم قصه‌اش همینه؛ اون‌قدری غلط رفتیم، که اون مَنِش و سبکِ نادرست همه‌ی فضای موجود رو احاطه کرده و حالا اگه بخوایم برگردیم به شیوه‌ی صحیح، گل‌درشت و ناجور جلوه می‌کنیم. ولی... اگه قراره توی همین مورد رانندگی، هم به اونایی که لایی می‌کشن و هم به اونایی که توی یه خط مستقیم و صاف می‌رونن، با عصبانیت و خشم اعتراض کنیم که نمی‌شه. خاطرم نیست کدوم فیلم یا کتاب ولی نقل به مضمون می‌کنم؛ نمی‌شه یه پات این‌ور خط باشه و یه پات اون‌ور خط، به خیال این‌که هر دو جانب رو داشته باشی. یه جا از این راه فاصله زیاد می‌شه و توی دردسر می‌افتی، اون وقته که باید انتخاب کنی با پاهایی چند برابر عرض شونه باز، کدوم سمتی باید بپری. #خاطره‌نوشت
۳ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ | ۲۰:۲۹
بلوط
ژوزف گفت: خیلی وقت بود زمین نخورده بودم... بی‌استعاره و مجاز می‌گم که پخش زمین شدیم و سُریدیم تا لب جوی! در واقع من روی اون تکل رفتم، ناخواسته بود ولی؛ خاکْ سست و شیب زمین تند، قِل خوردم و اونم سر راهم دِرو کردم. اولین واکنش من به افتادن همیشه خنده بوده، توی اون بحبوحه هم داشتم پلان بالای واقعه رو تجسم می‌کردم و قهقهه می‌زدم به اوضامون. بعد از اینکه ترمزمون گرفت و وایسادیم، تازه نگامون به دور و بری‌ها افتاد که ماتِ ما دو تا پت و مت شده بودن. اولین سقوط مشترک امروز بود. تا سه هم شد. خدا رو شاکرم که جون به در بردیم و تهش هیجان و خنده به یادمون موند. می‌خوام بگم بعضی از موقعیت‌هایی که پتانسیلش رو دارن می‌شه به کودک درون سپرد و کِیف کرد از ماجراجویی پشت روتین‌های ساده. از خندیدن، بلند خندیدن حتا به خودتون معذب نباشین. 

پ.ن: ژولیت خیلی رمانتیکه و داستان‌ها داره، واسه همین شد ژوزف! من خودمم یه دوره‌ای جسیکا بودم. [مژه بر هم می‌ساید] #خاطره‌نوشت
۳ نظر ۱۳ فروردين ۹۷ | ۲۳:۴۶
بلوط
با اینکه همه‌ی در و پنجره‌ها بسته‌اس ولی خونه بوی دود و باروت گرفته. من از اتاق جنوبِ غربی واحد دو، پست می‌ذارم. شهر داره سقوط می‌کنه. اگه شما هم به این جنگ پشت کردین و توی سنگرهاتون موندین، به مقاومت ادامه بدین. شاید که فردا روز دیگری باشد...! #واژه‎بافی #خاطره‌نوشت
۲۲ اسفند ۹۶ | ۲۰:۰۳
بلوط
به یمن حضور گرم! در جشنواره‌ی فجر، چهار عدد بلیط هدیه گرفتم. و حالا منتظرم تا چهار عدد فیلم خوب رو با لبخندی گرم‌تر تماشا بنُمایم. اگه فستوال‌های خارجی هم آگه بودن از پیگیری بی‌شائبه‌ی من از آثارشون، قطعن به پارتی‌های اَفتِر گلدن گلاب و اسکار دعوتم می‌کردن. #خاطره‎نوشت
۱۶ اسفند ۹۶ | ۰۰:۰۸
بلوط
سال 93 یه عکس‌نوشته توی اینستام منتشر کردم مربوط به ولنتاین. لایک کرد. یه جمله داشتم من، که نیروش دهشتناک بود؛ هروقت می‌خواستیم به سیم آخر بزنیم و بی‌اهمیت به قضاوت‌ها و غیره، خودمون باشیم، می‌گفتم: ما که دیگه نمی‌آیم این‌جا، ما که دیگه نمی‌بینیمش و ازین دست. و اغلب هم به خاکِ سیاه نشوند ما رو، چون طرف فارغ‌التحصیل شده بود، ولی برمی‌گشت واسه ادامه‌تحصیل! خلاصه که لایک شد اون پست. فرداش توی ورودی دانشکده سین گفت: ته راهرو رو ببین، فلانی نیست؟ خودش بود. منتظر خبری از استادمون بودیم که بفهمیم کلاس تشکیل می‌شه یا می‌تونیم بریم. لعنتی. استاد اومد، باید می‌رفتیم طبقه‌ی بالا. هی رفت و اومد، هی سر چرخوندیم و پچ‌پچ و خنده، و تمام. کل موقعیت‌های عاشقانه‌مون! رو تو دانشگاه خندیدیم. نه فقط من و سین که گروه ژون اینا هم توی اون یکی دانشکده به همین طلسم دچار بودن. "اینا چهار ساله به چی می‌خندن؟!" هربار که مدیری از مهموناش می‌پرسه: عاشق شدی؟ من به خودم جواب می‌دم: صادقانه نه، یه علاقه و خوش‌اومدن بود. تپش قلب و شوق و ذوق داشت، ولی می‌دونستم و می‌دونست که چیزی بیشتر از یه فان و خاطره نخواهد شد. بچگی کردیم، بچه‌گانه‌تر جواب دادن. و خاطره ساختیم... بی‌حضور هم. #خاطره‌نوشت
۲۵ بهمن ۹۶ | ۰۰:۵۲
بلوط
خدایا به من آگاهی بده تا درهای رحمتی که به رویم گشوده‌ای، ندانسته نبندم. و درهایی که به حکمت بر من بسته‌ای، به اصرار نگشایم. آمین #نقل قول #خاطره‌نوشت
۲۹ دی ۹۶ | ۱۱:۰۶
بلوط
پیش‌تر با مضمونی مشابهِ آن‌چه می‌خواهم بنویسم، از اولین تجربه‌ی سینما رفتنِ فُرادایم گفته بودم. تیک کنسرت هم امشب زده شد و done. حرف پدر این بوده که دنباله‌روِ دوستانتان نباشید، بعدترها هم که باب شد "یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت". خلاصه که وقتی برنامه‌ی کسی جور نشد با دلِ من، گفتم چه باک. بلیطم را رزرو کردم و با تمام به‌هم‌ریختگی‌های این ایام و دل‌آشوبه‌ی مادر، رفتن را به جا زدن ترجیح دادم و چه نیکو انتخابی... البته که با دوستان و در جمع، طور دیگری می‌شد اما نمی‌شود همه‌جا و همه‌وقت هم‌پایِ راه داشت. گاهی باید دست خودت را بگیری و شانه به شانه‌ی سایه‌ات زیست کنی. به‌خاطر امشب از خودم راضیم :) #خاطره‌نوشت
۱۱ دی ۹۶ | ۲۱:۱۹
بلوط