در میانه

حقیقت اینه که برای رعایت یه سری قوانین و فرهنگ‌ها باید به خودمون یادآوری کنیم و حواسمون جمع باشه، چون سال‌هاست بی‌اعتنا بهشون عمل کردیم و برامون نهادینه و مسلم نشدن. مثل رانندگی کردن بین خطوط؛ پارسال یه هشتگ با همین عنوان مد شد و حتا بعضی‌ها برچسبش رو زدن پشت ماشینشون. واقعیتش منم حمایت کردم و تا یه مدت حواسم بود در میانه‌ی خطوط باشم، ولی فراموشم شد! دیگه اهمیت ندادم چون تنش بالایی رو ایجاد می‌کرد. چند روز پیش دوباره مطلبی راجع به فرهنگ رانندگی‌مون خوندم و امروز بعد از طی مسیری یهو یادم افتاد "بین خطوط برون!" و تصحیح کردم حرکتم رو. وارد یکی از مسیرهای پرترافیک شدم و همچنان مصر بودم از قاعده‌ی درست پیروی کنم. کمی که گذشت یه راننده اومد و زد به آینه‌ی ماشین و رفت، تا اعتراضشو نشون بده. مجبور شدم بکشم کنار ولی به طول دو ماشین در امتداد مسیر دوباره برگشتم بین خطوط. این ماجرا چندین بار تکرار شد اما در کل درصد بالایی از راه رو تونستم بین خط‌ها رانندگی کنم. 

خیلی از حوزه‌های زندگی‌مون هم قصه‌اش همینه؛ اون‌قدری غلط رفتیم، که اون مَنِش و سبکِ نادرست همه‌ی فضای موجود رو احاطه کرده و حالا اگه بخوایم برگردیم به شیوه‌ی صحیح، گل‌درشت و ناجور جلوه می‌کنیم. ولی... اگه قراره توی همین مورد رانندگی، هم به اونایی که لایی می‌کشن و هم به اونایی که توی یه خط مستقیم و صاف می‌رونن، با عصبانیت و خشم اعتراض کنیم که نمی‌شه. خاطرم نیست کدوم فیلم یا کتاب ولی نقل به مضمون می‌کنم؛ نمی‌شه یه پات این‌ور خط باشه و یه پات اون‌ور خط، به خیال این‌که هر دو جانب رو داشته باشی. یه جا از این راه فاصله زیاد می‌شه و توی دردسر می‌افتی، اون وقته که باید انتخاب کنی با پاهایی چند برابر عرض شونه باز، کدوم سمتی باید بپری. 

#تجربه #برون یا بمیر!
  • چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷

به‌در شد

ژوزف گفت: خیلی وقت بود زمین نخورده بودم... بی‌استعاره و مجاز می‌گم که پخش زمین شدیم و سُریدیم تا لب جوی! در واقع من روی اون تکل رفتم، ناخواسته بود ولی؛ خاکْ سست و شیب زمین تند، قِل خوردم و اونم سر راهم دِرو کردم. اولین واکنش من به افتادن همیشه خنده بوده، توی اون بحبوحه هم داشتم پلان بالای واقعه رو تجسم می‌کردم و قهقهه می‌زدم به اوضامون. بعد از اینکه ترمزمون گرفت و وایسادیم، تازه نگامون به دور و بری‌ها افتاد که ماتِ ما دو تا پت و مت شده بودن. اولین سقوط مشترک امروز بود. تا سه هم شد. خدا رو شاکرم که جون به در بردیم و تهش هیجان و خنده به یادمون موند. می‌خوام بگم بعضی از موقعیت‌هایی که پتانسیلش رو دارن می‌شه به کودک درون سپرد و کِیف کرد از ماجراجویی پشت روتین‌های ساده. از خندیدن، بلند خندیدن حتا به خودتون معذب نباشین. 

پ.ن: ژولیت خیلی رمانتیکه و داستان‌ها داره، واسه همین شد ژوزف! من خودمم یه دوره‌ای جسیکا بودم. [مژه بر هم می‌ساید]

#خاطره شد
  • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷

hell yeah

به یمن حضور گرم! در جشنواره‌ی فجر، چهار عدد بلیط هدیه گرفتم. و حالا منتظرم تا چهار عدد فیلم خوب رو با لبخندی گرم‌تر تماشا بنُمایم. اگه فستوال‌های خارجی هم آگه بودن از پیگیری بی‌شائبه‌ی من از آثارشون، قطعن به پارتی‌های اَفتِر گلدن گلاب و اسکار دعوتم می‌کردن.
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶

. . .

سال 93 یه عکس‌نوشته توی اینستام منتشر کردم مربوط به ولنتاین. لایک کرد. یه جمله داشتم من، که نیروش دهشتناک بود؛ هروقت می‌خواستیم به سیم آخر بزنیم و بی‌اهمیت به قضاوت‌ها و غیره، خودمون باشیم، می‌گفتم: ما که دیگه نمی‌آیم این‌جا، ما که دیگه نمی‌بینیمش و ازین دست. و اغلب هم به خاکِ سیاه نشوند ما رو، چون طرف فارغ‌التحصیل شده بود، ولی برمی‌گشت واسه ادامه‌تحصیل! خلاصه که لایک شد اون پست. فرداش توی ورودی دانشکده سین گفت: ته راهرو رو ببین، فلانی نیست؟ خودش بود. منتظر خبری از استادمون بودیم که بفهمیم کلاس تشکیل می‌شه یا می‌تونیم بریم. لعنتی. استاد اومد، باید می‌رفتیم طبقه‌ی بالا. هی رفت و اومد، هی سر چرخوندیم و پچ‌پچ و خنده، و تمام. کل موقعیت‌های عاشقانه‌مون! رو تو دانشگاه خندیدیم. نه فقط من و سین که گروه ژون اینا هم توی اون یکی دانشکده به همین طلسم دچار بودن. "اینا چهار ساله به چی می‌خندن؟!" هربار که مدیری از مهموناش می‌پرسه: عاشق شدی؟ من به خودم جواب می‌دم: صادقانه نه، یه علاقه و خوش‌اومدن بود. تپش قلب و شوق و ذوق داشت، ولی می‌دونستم و می‌دونست که چیزی بیشتر از یه فان و خاطره نخواهد شد. بچگی کردیم، بچه‌گانه‌تر جواب دادن. و خاطره ساختیم... بی‌حضور هم. 
  • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶

نیایش

خدایا به من آگاهی بده تا درهای رحمتی که به رویم گشوده‌ای، ندانسته نبندم. و درهایی که به حکمت بر من بسته‌ای، به اصرار نگشایم. آمین
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

فارغ از دگران...

پیش‌تر با مضمونی مشابهِ آن‌چه می‌خواهم بنویسم، از اولین تجربه‌ی سینما رفتنِ فُرادایم گفته بودم. تیک کنسرت هم امشب زده شد و done. حرف پدر این بوده که دنباله‌روِ دوستانتان نباشید، بعدترها هم که باب شد "یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت". خلاصه که وقتی برنامه‌ی کسی جور نشد با دلِ من، گفتم چه باک. بلیطم را رزرو کردم و با تمام به‌هم‌ریختگی‌های این ایام و دل‌آشوبه‌ی مادر، رفتن را به جا زدن ترجیح دادم و چه نیکو انتخابی... البته که با دوستان و در جمع، طور دیگری می‌شد اما نمی‌شود همه‌جا و همه‌وقت هم‌پایِ راه داشت. گاهی باید دست خودت را بگیری و شانه به شانه‌ی سایه‌ات زیست کنی. به‌خاطر امشب از خودم راضیم :)
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶

بزرگ نشو!

به ژین گفتم انگار جنسِ خوشی‌هامون خالص نیست، زود می‌پَره. پارسال اگه دورهمی و قراری بود، تا چند روز شارژ بودیم از با هم بودن (حرف سین بود)، ولی حالا نه. حرف و خنده‌ها، فان و ادا اطوارا، ناخالصی دارن همه‌اشون. سبک‌ان و رقیق، و سطحی. گفت چون دیگه با همه‌ی وجود واسه هم نیستیم. حرفش درست بود. دغدغه‌امون چیزای دیگه‌اس، هر کدوم راه و زندگی خودش رو داره و دیگه مایه نمی‌ذاریم از دل، همینه که نمی‌چسبه، کیف نمی‌کنیم. هر روز بیش‌تر از قبل می‌ریم تو پیله.  
گفت نمی‌خوام بچگی‌ام گم شه زیر این زندگی، دوست دارم هنوزم از هر اتفاق ساده‌ای به وجد بیام. گفتم عوارض بزرگ شدنه. گفت شایدم عادت، آدم به همه‌چی عادت می‌کنه. ولی راست می‌گی، لعنتی، داریم بزرگ می‌شیم...
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶

ریتم زندگی

هربار که می‌بینمش به شوق می‌آم. نوعی سرسختی و جسارت توی وجودش هست که مثل آهن‌ربا منو به سمتش می‌کشونه. خیلی‌ها نمی‌پسندنش، دانشجوهاش از همه بیشتر. منم دانشجوش بودم و با این حال شیفته‌اش شدم. انگار رونوشت از منی بود که می‌خواستم و باید می‌بودم...، نبودم. کلاسش تجربه‌ی متفاوتی بود؛ بدون تحریفْ خودم بودم و برای این بودن، بیشتر هم تلاش می‌کردم. از معدود دفعاتی بود که یه واحد عمومی، برام به مثابه درس‌های تخصصیم اهمیت داشت. ماهرخ برای من یه ایده‌آله، یه الگو. این قدرت رو داره که فقط با نگاه، تو رو به رقابت با خودت برانگیخته کنه، و همه‌ی این‌ها به خاطر باوری هست که در مخاطبش ایجاد می‌کنه. سه پاییز پیش‌تر، می‌خواستم خودمو بهش ثابت کنم، و بهم نشون داد که انگیزه و اشتیاقم بی‌نتیجه نخواهد موند. بارها دیدارمون تازه شد و فشار انگشت‌هاش موقع دست دادن منو بیشتر مطمئن کرد که راه همینه. امروز توی نگاهش توقع بود، توی حرف‌هاش انتظارِ بیش از این؛ بهم گفت: ریتمت رو از دست نده. و این جمله برای من پُر از شرح و بسط‌های فلسفه‌اس. 
خسته نشو بلوط؛ ادامه بده، ادامه بده، ادامه بده...
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶

هعی...

هیچ‌وقت اجازه نداد شاگرد کلاسش باشم، حتا تو یه مدرسه هم نبودیم...

می‌گفت واسه بچه‌ی اول، آدم همیشه بی‌تجربه‌اس. به همین خاطرم با کوله‌باری از آزمون و خطا، روشِ تعلیمِ تحصیلیِ منو در پیش گرفتن. امیر عادت کرده بود که مامانم موقع مشق نوشتن پیشش بشینه و حتمن ازش درس بپرسه، وگرنه یاد نمی‌گرفت. در نتیجه راه منو چُنان برگزیدن که به حضور هیچ‌کس محتاج نباشم، از کسی سوال نکنم و خودم تکالیفمو به سرانجام برسونم. حتا مدل درس خوندنمم خودجوش فرق داشت؛ امیر با صدای بلند از بَر می‌کرد و من فقط لب می‌زدم موقع خوندن، بی‌صدا. 

قبلنا معلما باید ده سال توی روستا خدمت می‌کردن تا امتیازشون کم‌کم زیاد شه و بتونن توی شهر تدریس کنن، الان دیگه این‌طور نیست، یعنی اجبار و التزامی تو کار نیست. موقعی که امیر ابتدایی بود، مامانم تو روستا درس می‌داد، واسه همین فرصت نمی‌کرد وقت امتحانات باهاش تمرین کنه و به رفع اشکال پسرش برسه. یه سال امتحان نهاییِ ریاضی روستاها شیفت صبح بوده و مال شهر، شیفت بعدازظهر. مامان زنگ می‌زنه خونه و به امیر می‌گه از قسمت مساحت و محیط حتمن سوال میاد، مستطیل رو خوب بخون. تلفن‌چی به مامانم می‌گه: بله دیگه، سوالارو به بچه‌های خودشون می‌رسونن و اون‌وقت طفل معصومای ما... 
جوون، کم‌سابقه، دل‌نازک؛ همه‌ی این فاکتورا باعث ترس و وحشت مامان از این حرف می‌شه و درس عبرتی که دیگه اجازه نده رأفت مادری به خط قرمزهای کارش، خدشه وارد کنه. 

چهار پنج سال بعد... 
شب یلدا بود و همگی خونه‌ی مادربزرگ پدریم جمع بودیم. ساعت یک‌ونیم برگشتیم و من تازه شروع کردم به خوندن امتحان علمیِ فردا؛ ازین آزمون‌های جامع بیهوده‌ی دوران مدرسه. فردا ظهرش موقع ناهار مامان پرسید امتحانت چطور بود؟ گفتم خوب نمی‌شه، خیلی‌هاشو نخونده بودم نتونستم جواب بدم. دارا را رام... مامان گفت همون دیشب سوالا توی کیفم بود ولی بهت ندادم، می‌خواستم خودت بخونی و یادبگیری برای درس و زمانت، برنامه‌ریزی کنی. من مات و مبهوت و حرص‌خورده قاشق توی دستم موند. گفت به دوستات فکر کن، نون و میم، اونا که مامانشون معلم نیست، حق نبود با تقلب نمره‌ات بیشتر بشه و فلان. من همچنان مات و مبهوت و حرص‌خورده منتها قاشق در بشقاب نهاده، موندم. با عصبانیت از رو صندلی بلند شدم و چند قدم سمت اتاق رفتم، بعدش برگشتم و به مامان گفتم برام مهم نیست که سوالا رو داشتی، ولی چرا بهم گفتی؟ من که نمی‌دونستم. دیشب بیدار موندم و امتحانمم خراب شد، برام مهم نیست. چرا حالا بهم گفتی که برگه‌ها توی کیفت بوده، اصلن نباید می‌گفتی.
هنوزم گاهی میون خنده به مامان می‌گم: آخ‌آخ سوالای امتحان علمی یادت هست...؟

اون 12سالْ تحصیل تموم شد، دانشگاهم رفتم و مدرک گرفتم. با این‌حال یه حسرت، یه ای کاش توی دلم مونده...؛ هیچ‌وقت اجازه نداد شاگرد کلاسش باشم، حتا تو یه مدرسه هم نبودیم.
  • چهارشنبه ۸ آذر ۹۶

هر چیز که در جستن آنی، آنی...

از یکی می‌پرسن: آخر چرا اینقَدَر سیه‌جامه؟ جواب می‌ده: مرگ که خبر نمی‌کنه؛ آدم باید به احترام مُرده، آراسته توی مراسمش حاضر بشه. و اغلب هم مواردی رخ می‌داد تا این فرد لباس‌های مشکیش رو تن کنه و بره بدرقه‌ی آدمِ مورد فوت واقع‌شده. نکته‌اش در این نهفته‌اس که شما واسه هرچیزی که خودت رو مهیا کنی، همون هم به سراغت میاد. شخصیتِ این قصه هم مع‌الوصف یه عنصرِ آنتی‌حیات، و از کجا معلوم، شاید اونقدر به پیشواز مرگ رفته تا در نهایت به سوگ خودش نشستن. 

داستانِ دم‌دستی‌ترش برمی‌گرده به دوست پدربزرگم که هر از گاهی باهاش تماس می‌گرفت تا اخبار موطن رو مخابره کنه. مقدمه و موخره‌ی حرف‌هاش هم می‌رسید به فوت فلانی و زمین‌گیر شدن بهمانی و مصیبت‌های وارده به خانواده‌ی بیساری. نهایتن یه بار که تماس می‌گیره و پدربزرگم می‌پرسه چه خبر؟ می‌گه هیچی، این‌بار خودم سکته کردم. 

حالا شده حکایت ما و دل‌ناگرونی‌های ناتموم دیگران؛ وقتی که بی‌مقدمه سوالی رو می‌پرسن و البت که متعجبانه جواب می‌گیرن نه، تا حالا پیش نیومده. ولی فرداش همون فرضِ یکهویی، سربرمی‌آره و بالفعل می‌شه و من همه‌ی مسیر برگشت رو می‌خندیدم به این همه نیرو و انرژیِ منتظرِ وقوع. و با خودم تکرار می‌کردم قانون راز، کائنات و فلان... آره.
  • شنبه ۴ آذر ۹۶
Designed By Erfan . Me Powered by Bayan