سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

۱۴۹ مطلب با موضوع «تحریر» ثبت شده است

آدم خوب و بد نداریم، رفتار خوب و بد داریم. پس انتخاب کن که قلبت احساس کنه و ذهنت بیاندیشه، چون قدرت و تصمیم با توست. #من_لبخند_رو_انتخاب_می‌کنم :) 
  • ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۰
  • بلوط
خدایا به من آگاهی بده تا درهای رحمتی که به رویم گشوده‌ای، ندانسته نبندم. و درهایی که به حکمت بر من بسته‌ای، به اصرار نگشایم. آمین
  • ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۶
  • بلوط
نمی‌توان فرار کرد، نه. هر آن‌چه رخ داده، تک‌تک احساساتی که این بین (در این بیست‌وچند سال) تجربه کرده‌ای، تمامش بخشی از توست؛ گذشته‌ی تو و تصویری که ساخته‌ای. آدم نمی‌تواند از خودش فرار کند. پس شجاع باش، یک جنگجو، و بجنگ. نه برای فراموش کردن یا از میان بردن، بلکه برای تصحیح و ساختن، به کنترل درآوردن. #مرمت

• لغزش‌ها در جای خودش نیکویند، فقط مرد باید آن را به جان بخرد. [برتولت برشت]
  • ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۰:۲۱
  • بلوط
به ژین گفتم انگار جنسِ خوشی‌هامون خالص نیست، زود می‌پَره. پارسال اگه دورهمی و قراری بود، تا چند روز شارژ بودیم از با هم بودن (حرف سین بود)، ولی حالا نه. حرف و خنده‌ها، فان و ادا اطوارا، ناخالصی دارن همه‌اشون. سبک‌ان و رقیق، و سطحی. گفت چون دیگه با همه‌ی وجود واسه هم نیستیم. حرفش درست بود. دغدغه‌امون چیزای دیگه‌اس، هر کدوم راه و زندگی خودش رو داره و دیگه مایه نمی‌ذاریم از دل، همینه که نمی‌چسبه، کیف نمی‌کنیم. هر روز بیش‌تر از قبل می‌ریم تو پیله.  
گفت نمی‌خوام بچگی‌ام گم شه زیر این زندگی، دوست دارم هنوزم از هر اتفاق ساده‌ای به وجد بیام. گفتم عوارض بزرگ شدنه. گفت شایدم عادت، آدم به همه‌چی عادت می‌کنه. ولی راست می‌گی، لعنتی، داریم بزرگ می‌شیم...
  • ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۲
  • بلوط
سوخت ذخیره، برق اضطراری، تانکر آبِ کمکی و... آدم‌ها موقع اختراعِ وسیله‌های جدید، گوشه‌ای از ذهنشون به فکر روز مبادا بوده. یه نقشه‌ی دومی هم طراحی کردن برای وقت‌هایی که دست تو پوست‌گردو می‌مونه و استیصال بر ما مستولی می‌شه! در خصوص بشر، این چراغ هشدار مخزن سوخت یکم پنهون و شیطونه، گاهی علائمش هویداس ولی خب به خیال اینکه با یه چای‌نبات درست می‌شه، جدیش نمی‌گیریم. وقتی که دیگه گیرپاژ کردیم و سرسیلندر سوزوندیم می‌زنیم کنار تا به دادِ خودمون برسیم. برای هرکسی بارها توی زندگیش پیش اومده، می‌آد و خواهد اومد که دست به دامنِ سوخت دخیره‌ی نهانش بشه. یه جاهایی حسابِ راه رو نکردیم، کیلومترهای مانده و طی شده جور در نمی‌آن، باکمونم خالی. موندیم، می‌مونیم یا خواهیم موند گوشه‌ی جاده. از اون‌جاییم که باید خدا بود در این دنیا و چشم امید به غیر نداشت (دیدگاه‌ها متفاوتن البته)، واجبه که اولن یه ذخیره‌ی مازاد برای خودمون تعریف و تعبیه کنیم و دومن ایمان داشته باشیم که خودمون رو رهانیده، می‌رهانیم و خواهیم رهاند از مخمصه (خوددرمانگر بودن و این صحبتا). 
شرایطی هست که بهش می‌گن شوکِ حادثه؛ ظاهرن همه‌چی آرومه، ولی در واقع داغی و حالیت نیست که چه بر شما رفته است. یه شرایط دیگه‌ای هم هست که در اثر توالیِ این شوک‌ها ایجاد می‌شه و بدن سِر می‌شه، احساسات به خنثایی میل می‌کنن و معنا و مفهوم همه‌چیز براتون می‌ره زیر سوال. این دیگه بسی حاده و بغرنج، با این حال بازم می‌گن که فقط مرگ علاج نداره! 
خلاصه که در همه‌ی شرایط، پیش و بطن و پسِ واقعه، مراقب حدِ نهایی‌تون باشین، تا این مسیری که همه داریم می‌ریم، سرانجام داشته باشه. عادت، طاقت، توان... ظرفیت همه‌اش محدوده.
  • ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۷
  • بلوط
[وقتی جوون بودم، دوس داشتم به زندگیم پایان بدم. حالا بعد سال‌ها که هیچ دلیلی برای ادامه دادن نیست، می‌ترسم از رفتن، چسبیده‌ام به لحظه‌لحظه‌ی این عمر، به هر نفس... نقل قول-دیالوگ]

روزهایی که خسته‌ام از جنگیدن، روزهایی که سپرم را انداخته‌ام و بی‌دفاعم در میانه‌ی حوادث، با همه‌ی اندوه و دل‌زدگی از هرآن‌که و هرچیز، قطره‌ای از روحم، یک روزن از قلبم بیشتر از همیشه چنگ می‌زنند به زندگی. می‌خواهم بند را رها کنم و جزیی از من نمی‌خواهد. محکم‌تر گره می‌زند خودش را، من را به آینده. انگیزه‌ای نیست، خلق می‌کند. روحیه‌ام ویران است و او می‌سازد. درست وقت‌هایی که تن داده‌ام به سقوط، صدای بال‌هایش را می‌شنوم. وهم این صدا، پرواز، بازمی‌داردم از افتادن، نجاتم می‌دهد از پرتگاه. و نیروی زندگی، همین است. نه...؟
  • ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۲
  • بلوط
سومین سالی است که از تاریخ اعلام نامزدهای گلدن گلوب تا روز برگزاری اسکار، فیلم‌های منتخب را تماشا کرده و به معرفیِ کوتاهی از آثار خواهم پرداخت. برنده‌های گلدن گلاب  #پست_ثابت
• به‌روز رسانی فیلم (6): Loving Vincent 
  • بلوط
فیلم‌های فرهادی‌طور، پیش از این هم بودن، ولی از درباره‌ی الی به بعد بیشتر جون گرفتن توی سینما. اینکه چند دقیقه‌ی اول همه می‌خندن، موزیک پخش می‌شه و دلا خوشن. اما بعدش توی یک آن همه‌ی کاراکترا به چنان خاک سیاهی می‌شینن که نگو. 
تا یه جایی امیدوارن که درست می‌شه، پس تحمل می‌کنن. کم‌کم می‌فهمن راهی برای برگشت نیست، پس ادامه می‌دن چون فقط می‌خوان برسن به تهش و تموم شه همه‌چیز. برخلاف تصور عام، پایان باز هم نیست. این قصه‌ها آخرشون بی‌حسیه، قهرمان داستان کرخت شده زیر درد. ولی نکته‌اش اینه که بدونی و درک کنی که هیچ‌چیز ثابت نیست. نمی‌گم ممکنه دوباره به اوج خوشبختی برسن، شاید نرسن. موضوع اینه که اون مصیبت اون‌قدر سطح توقع رو از آسایش خیال و امنیت خاطر پایین می‌آره که احتمالن اگه یه روز صبح آسمون کمی صاف باشه و همین که رسیدی سر خیابون تاکسی جلو پات نگه داره، اشک شوق بریزی، چون این حادثه رو به برگشت ورق به روی خوش تعبیر می‌کنی. بعدش منتظری، منتظر اتفاقای خوب. کم‌کمک، زنجیره‌وار، آسه‌آسه یه چیزایی پیش می‌آد. می‌تونی دوباره لبخند بزنی. دوباره امکان قهقهه زدن محتمل می‌شه. تو گذر کردی. حداقل به طور حسی ازون نیمه‌ی فرودِ سینوس گذر کردی. و روزمره و زندگی از تحمل کردن و ادامه دادن، می‌رسه به انتظار و امید. 
یه چرخه‌ی بی‌پایان از سرد و گرم چشیدن‌ها. ولی خب فیزیک ثابت کرده هیچ انقباض و انبساطِ متوالی‌ای بی‌تاوان نیست. تَرَک‌های کوچولو و ریز از عمق تا به سطح، دیواره‌های وجودت رو پر می‌کنه. سر پایی، رو فرمی ولی ترک ورداشتی. فولادِ آب‌دیده؟ گمان نکنم. ما از پوست و گوشت و خونیم و یه روحِ رنجور. یه جایی توی این چرخه، بعد گذشتن از هفت‌خوان، یه تلنگر، یه فوت، از پا درت می‌آره. یه چیزی تو مایه‌های "نعره‌ی هیچ شیری خانه‌ی چوبی مرا خراب نمی‌کند، من از سکوت موریانه‌ها می‌ترسم..."
  • ۱۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
  • بلوط
هربار که می‌بینمش به شوق می‌آم. نوعی سرسختی و جسارت توی وجودش هست که مثل آهن‌ربا منو به سمتش می‌کشونه. خیلی‌ها نمی‌پسندنش، دانشجوهاش از همه بیشتر. منم دانشجوش بودم و با این حال شیفته‌اش شدم. انگار رونوشت از منی بود که می‌خواستم و باید می‌بودم...، نبودم. کلاسش تجربه‌ی متفاوتی بود؛ بدون تحریفْ خودم بودم و برای این بودن، بیشتر هم تلاش می‌کردم. از معدود دفعاتی بود که یه واحد عمومی، برام به مثابه درس‌های تخصصیم اهمیت داشت. ماهرخ برای من یه ایده‌آله، یه الگو. این قدرت رو داره که فقط با نگاه، تو رو به رقابت با خودت برانگیخته کنه، و همه‌ی این‌ها به خاطر باوری هست که در مخاطبش ایجاد می‌کنه. سه پاییز پیش‌تر، می‌خواستم خودمو بهش ثابت کنم، و بهم نشون داد که انگیزه و اشتیاقم بی‌نتیجه نخواهد موند. بارها دیدارمون تازه شد و فشار انگشت‌هاش موقع دست دادن منو بیشتر مطمئن کرد که راه همینه. امروز توی نگاهش توقع بود، توی حرف‌هاش انتظارِ بیش از این؛ بهم گفت: ریتمت رو از دست نده. و این جمله برای من پُر از شرح و بسط‌های فلسفه‌اس. 
خسته نشو بلوط؛ ادامه بده، ادامه بده، ادامه بده...
  • ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۵
  • بلوط
از یکی می‌پرسن: آخر چرا اینقَدَر سیه‌جامه؟ جواب می‌ده: مرگ که خبر نمی‌کنه؛ آدم باید به احترام مُرده، آراسته توی مراسمش حاضر بشه. و اغلب هم مواردی رخ می‌داد تا این فرد لباس‌های مشکیش رو تن کنه و بره بدرقه‌ی آدمِ مورد فوت واقع‌شده. نکته‌اش در این نهفته‌اس که شما واسه هرچیزی که خودت رو مهیا کنی، همون هم به سراغت میاد. شخصیتِ این قصه هم مع‌الوصف یه عنصرِ آنتی‌حیات، و از کجا معلوم، شاید اونقدر به پیشواز مرگ رفته تا در نهایت به سوگ خودش نشستن. 

داستانِ دم‌دستی‌ترش برمی‌گرده به دوست پدربزرگم که هر از گاهی باهاش تماس می‌گرفت تا اخبار موطن رو مخابره کنه. مقدمه و موخره‌ی حرف‌هاش هم می‌رسید به فوت فلانی و زمین‌گیر شدن بهمانی و مصیبت‌های وارده به خانواده‌ی بیساری. نهایتن یه بار که تماس می‌گیره و پدربزرگم می‌پرسه چه خبر؟ می‌گه هیچی، این‌بار خودم سکته کردم. 

حالا شده حکایت ما و دل‌ناگرونی‌های ناتموم دیگران؛ وقتی که بی‌مقدمه سوالی رو می‌پرسن و البت که متعجبانه جواب می‌گیرن نه، تا حالا پیش نیومده. ولی فرداش همون فرضِ یکهویی، سربرمی‌آره و بالفعل می‌شه و من همه‌ی مسیر برگشت رو می‌خندیدم به این همه نیرو و انرژیِ منتظرِ وقوع. و با خودم تکرار می‌کردم قانون راز، کائنات و فلان... آره.
  • ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۳
  • بلوط