جام جهانیِ چشمات

شنیدی می‌گن بعضیا بازی‌کردن بلد نیستن و می‌شن مفسّر؟ یه عمر پاسِ نگاهِ بقیه رو خوندن و وقتی توپ به خودشون رسید، دیدن تو موقعیتش نیستن. آخ که چه ستمیه تا یک‌سوم قلبش بری و بفهمی تو آفسایدی. 
خیلی از آدما یارِ هم نمی‌شن، ولی باز تو یه تیمن؛ سر در گریبان، دارن برقِ چشمونِ سیاشو، به عقب می‌رانن.

همه گفتن دریا، ما می‌گیم عسل؛ باید دل داشته باشی که بزنی به عسلِ چشماش، باید تاب بیاری ضدحمله‌ی نگاشو. نشه داستان مسی و شکستنِ دیوار... شما که کُری‌خونیت بالاس و هیچ. شود آمرزیده اویی که تو حریفش شووی. 

• چالش رادیو بلاگی‌ها 
• سپاس از یکتای جّان. دعوت از ثمین و هلیا :)
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

جزء از کل

اغلب از زنجیره‌ی اتفاقات گفتم، اینکه همه‌چیز به هم وصله. و باور و علاقه‌ام ایجاب می‌کنه دنبال این اتصالات بگردم و برای خودم مفهوم و تصویر بسازم. 

چند وقت پیش میون حرفام به یکی گفتم تغییرای کوچیک و محو، راضیم نمی‌کنن. اگه قرار به عوض شدنه باید اون‌قدری مشهود و مشخص باشه که دیگه نخوای و لازم نباشه شرحش بدی. 
و بعد پست تلگرامی تانزانیا: "هدف تعیین نکنین، به جاش سیستم تعریف کنین. یعنی چی؟ هدف معمولن دوره و وسطش ناامید می‌شین. و اگه دقیق بهش نرسین شکست می‌خورین. مثلن من می‌گم می‌خوام تا یه ماه دیگه 20کیلو لاغر بشم. اگه 19کیلو هم لاغر بشم یه شکسته واسم. ولی سیستم این‌جوریه که می‌خوام هر روز کم بخورم و ورزش کنم."
وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم من همیشه هدف‌گذاری کردم و اون جواب آخر برام اولویت بوده. که همین باعث شده بارها احساس شکست کنم چون نشده و نرسیدم بهش. برخلاف پستی که مدت‌ها قبل نوشته بودم؛ راه حل نصف نمره‌اس، اما انگار باور درونیم فقط بندِ اون پاسخ نهایی بوده. 

#قلم‌فرسایی #نقل قول
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

Z

چراییِ این یادآوری، درست خاطرم نیست. جدول مندلیف و ترازهای انرژی توی ذهنم نقش بست. گوگل کردم تا بدانم دنبال چه بوده‌ام... 

"ترازهای انرژیِ یک الکترون در یک اتم شامل حالت پایه (Ground state) و حالت‌های برانگیخته (Excited states) است. الکترون در حالت پایه با دریافت انرژی می‌تواند به حالت برانگیخته جهش کند. حالت پایه در فیزیک کوانتوم حالتی‌ست که سیستم کمترین انرژی خود را دارد. برانگیختگی یعنی افزایش انرژی یک سامانه نسبت به حالتی که کمترین انرژی ممکن را داراست. طول عمر سیستم در حالت برانگیخته کوتاه است. به طور لحظه‌ای یا با ساطع کردن یک فوتون یا فونون سیستم انرژی اضافی خود را آزاد می‌کند و به حالتی با انرژی پایین‌تر یا حالت پایه برمی‌گردد."

و این منم؛ کلیتی جای گرفته در حالت پایه، ترازی با کمترین میزان انرژی. اما واکنش‌پذیر، در واقع آماده‌ی رهایی‌ام درست مانند الکترونی که در آخرین لایه محبوس مانده و چشم به راه اندک نیروی لازم برای جهش است تا واکنشش را تکمیل کند. حقیقت علمی و زیستی ماجرا این است که برانگیختگی کوتاه است و بی‌دوام. و این حالت پایه‌ی لعنتی، این دامنه‌ی امنِ تثبیت‌شده آدم را به پایین می‌کشاند. شاید هم اصلِ بقا همین باشد. 
باید یاد بگیرم چطور انرژی‌های پرش را بقاپم، یا حتا بسازم. اما عدد اتمی؛ این جوهره‌ی وجودی و جنگجوی درون، تعیین می‌کند جزو کدام دسته‌ای؛ واسطه، اثرپذیر، قیمتی یا نجیب (جالب است که شیمی نجیب را بی‌اثر می‌خواند). امیدوارم زنجیره‌ی واکنش‌هامان بیارزد به این سقوط و صعودها.

#قلم‌فرسایی
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

موازنه‌ی روح و تن

در ابتدا "فکر هم یک ماهیچه است" بود، و تئوری نزد تفکرکنندگان بود، و ایده خودِ فکر بود. همه‌چیز به واسطه‌ی پرسش‌گران آغاز شد، و غیر از اندیشه، تمدن از چیزی مایه نیافت.*

فکر هم یک ماهیچه است... اگر نیروی ذهن را به ساختار بدن تشبیه کنیم، هفت فاکتور آمادگی جسمانی را می‌شود به روح نیز پیوند داد. 

1- قدرت: حداکثر نیرویی‌ست که می‌توان برای یک‌بار اعمال نمود. 
تصمیم‌گیری و انتخاب، بحث و استدلال. ماهیچه‌ی فکر ما چقدر آماده‌ی قدرت‌نمایی‌ست؟ اولین کتاب، اولین گفت‌وگوی خوش‌مایه، اولین تلنگر و تاثیر، ما را به شوق می‌آورد برای دانستن. اما ذهن خام است و کار ناکرده، درد می‌گیرد از نادانی. و مهارت خودمربیگری این است که چالش یادگیری و آگاهی را تناسب بندد تا فکر پرورده شود، و استفاده از منطق در بزنگاهی که باید حداکثر نیرو را برای گزینش درست و سرنوشت‌ساز به کار برد، ممکن باشد. 

2- استقامت: توانایی تکرارِ حرکتی یک‌نواخت. 
زندگی ما پر از کارهای نافرجام، ایده‌های دنبال‌نشده، برنامه‌های تا نیمه تیک‌خورده و... است. ماندن در مسیر و ادامه دادن، یعنی استقامت؛ حفظ انگیزه برای پیش‌رفتن. گاهی تکرار حرکتی یکنواخت در چرخه‌ای درست، یک توانایی‌ست. 

3- سرعت: قابلیت جابه‌جا شدن در حداقل زمان. (ارتباط مستقیم با عامل وراثت؛ تارهای عضلانی) و سرعت عکس‌العمل: فاصله‌ی زمانی بین دریافت محرک و شروع حرکت. (اکتسابی؛ تکرار و تمرین) 
عادت کرده‌ایم سرعت را به مثابه سبقت گرفتن تعبیر کنیم. اما سرعت از آن واژه‌هایی‌ست که باید ریشه‌اش را محکم‌تر گرفت. حرکت، پویایی، سیال بودن. هر چقدر هم جابه‌جایی در واحد زمانمان خوب باشد، اما در سرعت عکس‌العمل لنگ می‌زنیم. دریافت محرک و شروع به حرکت؛ به حصار امن خودساخته‌یمان (شما بخوانید قفس) خو گرفته‌ایم و ریسک نمی‌پذیریم. فرصت‌هایمان را نه اینکه نبینیم، که اصلن تشخیص نداده و از دست می‌دهیم. 
کسی که پارکور کار می‌کند، ذهنش یاد گرفته موانع را به موقعیت تبدیل کند برای خلق حرکتی زیبا. به کسی که اصول پارکور را در زندگی به کار می‌برد "تراسور" می‌گویند. "عبور از موانع در سریع‌ترین زمان ممکن با استفاده از آسان‌ترین و ساده‌ترین شیوه‌ی حرکتی و کمترین انرژی مصرفی از یک مبدأ به مقصد. در پارکور اصلن نباید مسیر (مبدأ و مقصد) مشخص باشد یعنی که موانع و مسیر از قبل تعریف شده نیستند، این فرد است که تصمیم می‌گیرد با استفاده از توانایی‌های خود از کدام مسیر برود و از کدام شیوه‌ی حرکتی برای عبور از موانع استفاده کند. در پارکور فرد به هیچ‌وجه دنبال موانع نمی‌گردد، این مسیر است که موانع را در مقابل راه فرد می‌گذارد." 

4- توان (قدرت انفجاری): به‌کارگیری بیشینه‌ی نیرو در کمترین زمان. 

5- انعطاف‌پذیری: دامنه‌ی حرکتی‌ای که اعضا در آن محدوده قادر به حرکت هستند. 
اصل و چهارچوب داشتن در زندگی یک ارزش است. و اصولی ارزشمندند که قابلیت بازنگری و تصحیح داشته باشند. پس باید منعطف بود و تغییرات را برآورد کرد و گاهی پذیرفت. خشکیِ مفاصل آدم را زمین‌گیر می‌کند درست همان‌طور که فکرهای پوسیده و زنگار بسته، دنیا را به تاریکی می‌کشاند. 

6- چابکی: توانایی تغییر سریع و ناگهانی جهتِ حرکت و سرعت، همراه با حفظ تعادل. 
واکنش به‌هنگام در مقابل یک حرف، رفتار یا موقعیت، یک مهارت است. چابک باشیم. 

7- تعادل: قابلیت حفظ بدن در فضا (شکل و موقعیت مناسب). 
و در نهایت پیِ اندیشه و تفکرمان را آن‌قدری استوار بنا کنیم که تندبادهای موسمی به آشوب و سرگردانی نکشاندمان. تعادل داشتن در زندگی یعنی تسلط به عیار، اندازه و قواره‌ی خویشتن و قابلیت حفظ اندیشه در موقعیت‌های متزلزل. 

آمادگی جسمانی، کارایی و اعتماد به نفس می‌آورد و آمادگی روحی، پا را فراتر نهاده، آدم را به یقین و باور می‌رساند. حس خوبِ خود و زندگی را بلد بودن.

*برداشت از انجیل یوحنا باب اول "در ابتدا کلمه بود..."

#قلم‌فرسایی
  • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

. . .

روزی می‌رسه که از داوری کردن خسته می‌شی و می‌فهمی این جنگ، جنگِ تو نیست. 

#قلم‌فرسایی
  • سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۷

دومین

روییدن دندون دردناکه ولی دردش جوریه که می‌خوای تسریعش کنی، مدام اون قسمت از لثه رو فشار می‌دی و دندون نهفته رو لمس می‌کنی، یه‌جورایی دردش خوشاینده چون دردِ رشده. پوسیدگی نه، آزاردهنده‌اس. انگار نبض می‌زنه و شعاع درد هر بار بیشتر و عمیق‌تر می‌شه؛ آدم مضطربه از وخامت اوضاع و خرابیِ زیر اون پوسته‌ی سفید. اینجا دنبال تسکینیم. با دندون خراب بازی نمی‌کنی تا جیغش درآد، چون اصلن دلپذیر نیست. 

یادگیری هم می‌تونه مشابه باشه. آدم هیجان داره برای بیشتر دونستن و از پیدا کردن سوال خوشش می‌آد چون نشونه‌ی درک مطلبه. موقع امتحان و برآورد عملکرد اما اگه ابهامی داشته باشی، با اطمینان می‌گم که اصلن جذاب نیست، برعکس دلهره می‌گیری از ندونستن. چیزی که توی پروسه‌ی آموختن یه امتیاز بود (سوال) حالا موقع نتیجه‌گیری نشونه‌ی شکسته. 

می‌گن درد رو از هر طرف بخونی درده، آره. ولی لزومن همیشه عذاب‌آور نیست چون گاهی نشونه‌ی بزرگ شدنه. ندونستن و شک کردن هم همواره منتهی به بن‌بست نمی‌شه، گاهی اول آگاهی و فهمیدنه. 

حالا این فلسفه‌بافی‌ها اصلن برای چی بود؟ جواب ساده‌اس. لثه‌ام درد می‌کنه چون دارم دندون درمی‌آرم! منتها این درد دردِ رویشه...

#قلم‌فرسایی
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷

در میانه

حقیقت اینه که برای رعایت یه سری قوانین و فرهنگ‌ها باید به خودمون یادآوری کنیم و حواسمون جمع باشه، چون سال‌هاست بی‌اعتنا بهشون عمل کردیم و برامون نهادینه و مسلم نشدن. مثل رانندگی کردن بین خطوط؛ پارسال یه هشتگ با همین عنوان مد شد و حتا بعضی‌ها برچسبش رو زدن پشت ماشینشون. واقعیتش منم حمایت کردم و تا یه مدت حواسم بود در میانه‌ی خطوط باشم، ولی فراموشم شد! دیگه اهمیت ندادم چون تنش بالایی رو ایجاد می‌کرد. چند روز پیش دوباره مطلبی راجع به فرهنگ رانندگی‌مون خوندم و امروز بعد از طی مسیری یهو یادم افتاد "بین خطوط برون!" و تصحیح کردم حرکتم رو. وارد یکی از مسیرهای پرترافیک شدم و همچنان مصر بودم از قاعده‌ی درست پیروی کنم. کمی که گذشت یه راننده اومد و زد به آینه‌ی ماشین و رفت، تا اعتراضشو نشون بده. مجبور شدم بکشم کنار ولی به طول دو ماشین در امتداد مسیر دوباره برگشتم بین خطوط. این ماجرا چندین بار تکرار شد اما در کل درصد بالایی از راه رو تونستم بین خط‌ها رانندگی کنم. 

خیلی از حوزه‌های زندگی‌مون هم قصه‌اش همینه؛ اون‌قدری غلط رفتیم، که اون مَنِش و سبکِ نادرست همه‌ی فضای موجود رو احاطه کرده و حالا اگه بخوایم برگردیم به شیوه‌ی صحیح، گل‌درشت و ناجور جلوه می‌کنیم. ولی... اگه قراره توی همین مورد رانندگی، هم به اونایی که لایی می‌کشن و هم به اونایی که توی یه خط مستقیم و صاف می‌رونن، با عصبانیت و خشم اعتراض کنیم که نمی‌شه. خاطرم نیست کدوم فیلم یا کتاب ولی نقل به مضمون می‌کنم؛ نمی‌شه یه پات این‌ور خط باشه و یه پات اون‌ور خط، به خیال این‌که هر دو جانب رو داشته باشی. یه جا از این راه فاصله زیاد می‌شه و توی دردسر می‌افتی، اون وقته که باید انتخاب کنی با پاهایی چند برابر عرض شونه باز، کدوم سمتی باید بپری. 

#تجربه #برون یا بمیر!
  • چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷

به کجا می‌روم آخِر...؟ (1)

اسپینوزا می‌گه: تا وجود کاملی نباشه، تصوری هم ازش ایجاد نمی‌شه. (نقل به مضمون) می‌خوام از این جمله این‌طور استفاده کنم؛ ما توی ذهنمون، نسخه‌ای از کمال مطلوبمون رو ساختیم و می‌خوایم که بهش برسیم. کم پیش می‌آد که آدم‌ها از وجود و ماهیت خودشون در اکنون، راضی باشن. ما اغلب جایی هستیم، دورتر از اون‌چه که باید (گمان می‌کنیم) و غریب‌تر از خودی که توقعش رو داریم. سوال اینه که آیا منِ تعریف‌شده در این هستی، همون تصویر کامل و بی‌نقصه؟ آیا رویاهای ما فانوسی برای پیدا کردن مسیرن یا اوهامی گمراه‌کننده؟ 

می‌گن وابسته به ذات و ظرفیت هر شخص، راهی براش مشخص شده. پس اگه تمایل، هدف و خواسته‌ای داریم، امکان برآوردنش رو هم داریم. داریم؟! 

"تا وجود کاملی نباشه، تصوری هم ازش ایجاد نمی‌شه." تا امکانش نباشه، انگیزه‌ای شکل نمی‌گیره. و این پندار از تعالی، می‌تونه انعکاسی از واقعیتی قابلِ دسترس باشه. می‌تونه که باشه... 

#قلم‌فرسایی #تأملات
  • شنبه ۱۸ فروردين ۹۷

ربع قرن + 1

هنوزم با یه بغل کم و کاستی، سال به سال می‌رم جلو. اساس این موضوع چندان عوض نشده ولی تفاوت این‌جاس که ده سال پیش، جعبه‌هایی که روی هم چیده شده بود اون‌قدر بزرگ بودن که نمی‌تونستم راهمو ببینم. پیش اومده که یه سنگ کوچیک رو توی بسته‌بندی خیلی بزرگ‌تر از ابعادش حمل کردم و بعدها فهمیدم به جای اون حجمِ توخالی، می‌تونستم سنگم رو توی مشتم بگیرم و ادامه بدم. گاهی باری به اندازه‌ی یه کوه رو شونه‌هام بود که یاد گرفتم کم‌کمک خُردش کنم و برسونمش به جایی که بشه رهاش کرد، بعضی‌هاشونم هنوز با همون عظمت و پایمردی باهامن. فهمیدم که نمی‌شه بی‌خیالِ سنگ‌های رها شده‌ی خودت، راهتو بری، چون ممکنه بندی که تو از روحت باز کردی، کس دیگه‌ای رو توی مسیر پاگیر کنه. مثل جریان دورریز و زباله‌هاس، که می‌تونن بازیافت شن و برگردن به چرخه ولی به هرحال مهمه که رها نشن توی طبیعت و فکرشده دورشون کنیم از وجودمون. آره، ده سال پیش کلی جعبه‌ی توخالی و بزرگ و کلی هم جعبه‌های واقعن مملو از سختی و سنگینی، جلوی دیدم رو گرفته بودن. هنوزم دستم پُره از نابلدی و نادانستگی، ولی حداقل جوری شده که دیدم بازه و می‌تونم ببینم؛ اگه می‌رم توی دیوار، یا جاده که پیچید باید بپیچم. کمالِ بی‌نقص مثل اون نمره‌ی بیستی شده که اساسن پوچه و بی‌روح، آره گفتم کمال‌گرایی پوچه و این نقضِ طرز فکر خودمه ولی انتخاب معقول‌تریه. انصافنم 19 ذوقش بیشتره، چون میدونی هم درست رو  خوب یاد گرفتی و هم جا برای پیشرفت داری. اون اوجی که بعدش بگی دیگه هیچی واسه فهمیدن نیست، همه‌چیز نهایتِ اون چیزیه که باید، بیشتر ترسناکه تا آرامش‌بخش چون رسیدی به تهِ خطت و افقی بیش از اون برات متصور نیست. 

سرازیریِ 25 به بعد ترسش این نیست که پیر بشی و چروک بیافته گوشه‌ی چشمات، ترس بزرگش اینه که برسی به 30 و ببینی چقدر دوری از خودت. برسی به 35 و هیچ کاری نکرده باشی. برسی به 40 و هنوز توی آزمون و خطای زندگی باشی، که هنوز هیچ تابلوی بزرگی توی مسیرت نبینی که خبر بده طریقه‌ات درسته و همین راه فلان کیلومتر جلوتر می‌شه سوخت‌گیری کرد و استراحت، و بعد ادامه داد. ترس بزرگ منم همینه و واسه همین 26 ساله شدن با همه‌ی تجربه‌هاش برام هشدار هم داره. نمی‌خوام آدمِ زندگی‌نکرده‌ی دل‌مرده‌ای بشم که فقط آه و افسوسِ گذشته‌اس. پس لازمه واسه چیزایی که می‌خوام، توی همین لحظه‌ی حال و اکنون که تنها داراییمه تلاش کنم و بجنگم. با این انگیزه و امید برای ساختن و پویایی، دونستن و بهتر دیدن، به خودم می‌گم وقتشه شمع‌هاتو فوت کنی و 26اُمین بهارت رو مبارک ببینی. 

#قلم‌فرسایی
  • شنبه ۴ فروردين ۹۷

حرف آخر اسفند

چندین هفته‌اس که درگیرم ولی دلم نمی‌خواد فرار کنم؛ فکر کنم بزرگ شدم که موندن ترجیحم شده. باید همین باشه و راستش نشونه‌ی خوبیه. 96 آزمون و خطای جالبی بود، با چندتا از ترس‌هام روبه‌رو شدم که باعث خودشناسیِ بیشتر شدن و در نهایت فهمیدم که قدرت مدیریتشون رو دارم. هنوز اون هول و هراسِ اولین قدم باهامه ولی خب، پا پس نمی‌کشم. 
همه چیز از واحدِ "خود" شروع می‌شه؛ اگه این فردیت رو درست بنا کنیم و مراقب رشد و شکل‌گیریش باشیم، خیلی چیزا تغییر می‌کنه و حتا جهانی دگرگون خواهد شد.

به امید یه سال خوب... :)
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶
Designed By Erfan . Me Powered by Bayan