سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

۱۳۸ مطلب با موضوع «تحریر» ثبت شده است

خودت رو قدرتمندتر از دیگران می‌بینی و آدم‌ها رو به خاطر موقعیت‌هایی که بهشون تحمیل شده، سرزنش می‌کنی با این گمان که می‌بایست تصمیم‌گیرنده می‌بودند و نه تسلیم. ورق برمی‌گرده دوست من! و خیلی خوب طعم تلخش رو خواهی چشید. از پس لبخند و گپ‌وگفت‌های روزمره، دارم پیچکِ حسادت رو حس می‌کنم که آروم‌آروم دور تنه‌ی احساساتم بالا می‌ره و منو به تنگ می‌آره از خودم. یکی از مزیت‌های خوددرمانگر بودن اینه که اجازه نمی‌دی مدت زیادی توی تاریکی فرو بری و برسی به منفی یک سینوس. یادمی‌گیری که کِی و چطور با تغییر و حرکت‌های کوچیک، خودت رو از خویشتنی موهوم نجات بدی.

• [ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽ‌ﻣﺎﻧﺪ؛ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﮐﻢ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ... ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ؛ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺁﯾﺪ. محمود دولت آبادی]
  • ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۴۷
  • بلوط
می‌رم زیر آب؛ تا جایی که نفس یاری کنه... تا اینکه یه جمله می‌کِشتم بالا، یه سطر ازون خوبا. نگاه می‌کنم که ببینم کجام، چی شده، چی می‌خوام... دَمِ بعدی و بازم شیرجه. تا وقتی اکسیژن هست، خیالِ اکسیژن هست، خاطرت جَمعه. تازه موقعی که می‌آی رو آب و چشماتو دوباره باز می‌کنی، می‌فهمی چقدر گُم بودی. یه تیکه از خودتو پیدا می‌کنی و برمی‌گردی به عمق. مثل یه بازی. گاهی می‌شه بقیه‌ی تصویر رو حدس زد و زودتر به جواب رسید. گاهی هم نه. باید با حوصله و ظرافت، نقطه به نقطه، خط به خط بری جلو تا بفهمی داستان چیه. تا بفهمی کی هستی و چی می‌خوای. وسط همه‌ی این کشف و شهودهاس که نفست می‌گیره و قلبت به تپش می‌افته. به خودت می‌آی و می‌بینی همه‌ی خواسته‌ات تو اون لحظه شده خواب. یه خواب آروم؛ بدون نفس‌تنگی و آریتمی قلبی. بعدش یه چیزو یاد می‌گیری. گذشته؟ تموم شد. آینده؟ غم مخور. الآنت چند...؟ واسه آسایش همین لحظه‌ات چی کار می‌شه کرد؟ قضیه همون اصله، همون حکمی که باید یادش گرفت و بلد شد. کم‌کمک عیارش دستت می‌آد. می‌فهمی با خودت چندچندی، حتا اگه مجبور باشی هر سری که نگاهت با نگاهش تو آینه تلاقی می‌کنه، بگی: تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب... [مصرع از محمدعلی بهمنیِ جّان]
  • ۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۱:۱۷
  • بلوط
ساعت‌ها را به وقت خودمان کوک کنیم؛ مطابقِ جغرافیای تن و روحِ یگانه‌یمان. هنوز باور منحصربه‌فرد بودن، برایمان سخت است. قیاس شدن با دیگری و به شمایلِ آن ابَرانسانِ! عاریه‌ای درآمدن را، موجه‌تر از خود بودن می‌انگاریم. آدم‌هایی هستند که درس‌هایشان را به تنهایی می‌آموزند و زنگ تفریح را به معاشرت و تعامل می‌پردازند. و برخی دیگر یادگیری‌شان به تجربه و حضور در جامعه متکی شده‌ست و خلوت، تجدید قوایشان است. به ازای هر فرد، راهی‌ست و مکتب و نگرشی متفاوت برای آزمودن. نهراسیم از اختلاف دقیقه‌های جغرافیِ سرشتمان با سرزمینی بیگانه. که آفتاب طلوع می‌کند و روز برمی‌آید، و هر اقلیم به وقت خود، میزبان نور خواهد بود.
  • ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۷:۲۶
  • بلوط
حرف‌هایی که بلندبلند ادا می‌شوند، واژه‌هایی که با قدرت می‌نگاریم، گاه تمامن خطاب به خود است. از دیگران نمی‌شنویم، از آن‌ها نمی‌خوانیم آن‌چه را که بدان نیاز داریم، پس برای خودمان می‌گوییم و می‌نویسیم تا تلنگری به روح باشد و آغاز بیداری. و حال، زمانه‌ی تکرار است. "همه‌چیز پیش‌تر گفته شده اما چون کسی گوش نکرده است، دوباره برمی‌گردیم و تکرارش می‌کنیم... آندره ژید" و چه کسی فراموش‌کارتر از خود؟! که بارها و بارها برایش نگاشتیم و دوره کردیم راه و رسم را. 
لحظه‌ی درنگ است، کمی سکون و خویش را دوباره یافتن. مشتاق خواندنم و به گمانم بیش از این چیزی برای گفتن نیست. یا درست‌تر، چیزی برای گفتن ندارم. یاد می‌گیرم و دوباره می‌نویسم. شاید فردا و شاید روزها بعد... [نقل‌قول آندره ژید، برداشت از وبلاگ دچآر باید بود]
  • ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۲:۴۱
  • بلوط
گاهی آدم‌ها، حضورشان پر از فاصله است. بودن‌هاشان، بیش از آن‌که پرکننده‌ی خلأیی باشد، تنهایی را به ارمغان می‌آرد. بعد از هر خداحافظی، وقتی کلید را توی قفل می‌چرخانم و کفش‌هایم را جفت می‌کنم، می‌دانم که فقط شعله‌ی کوچکی از یادها، روشنی‌بخش است. و با آگاهی، این ضمیرِ خسته‌ی دل‌تنگ را، به پیشواز تنهایی‌ای می‌برم که مهربان و آغوش‌گشوده‌تر از هرکس، انتظارم را می‌کشد. مدت‌هاست که دیدارها، دلگرم‌کننده نیست. به‌عکس، هجومِ سردِ دردناکی از غربت را روانه‌ی روحم می‌کند. و هرشب، توی خیالم، هرآن‌کس که باید و نیست، هرآن‌کس که نمی‌باید و هست را، می‌چینم و نگاه‌شان می‌کنم. حرف می‌زنم، واژه‌ها را بلدم، جمله‌ها را وارد. توی خیالم، آدم‌ها همیشه هستند و هیچ نگاهی، حرفی، ناگفته نمی‌ماند. انگار که تنها در خیال، این زندگی را بلدم.
  • ۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۸
  • بلوط
زنانی که هویت خود را در گروِ نقش مادری‌شان می‌یابند، زنانی آسیب‌دیده و زخم‌خورده‌اند؛ مادرهای تنهایی که مسئولیت و بارِ زندگی را یک تنه به دوش می‌کشند، حتا اگر در ظاهر متاهل و در قالب خانواده‌ای کامل زندگی کنند. فشارهای روحی و عاطفی، بی‌مهری‌ها و ستیز برای آینده‌ای مبهم، زنان بسیاری را از خود بیگانه می‌کند. مادرانی که وابسته به فرزندانشان هستند و از وجودِ آنان، هستی می‌گیرند. مادرانی که هیچ تعریفی از خود به عنوان انسانی مستقل و آزاد، انسانی با تمام حقوق طبیعی برای زندگی، ندارند. خود را فدای فرزندان کردن، شجاعانه نیست. احترام‌برانگیز؟ بله، اما مالکیت جستن بر زندگیِ دیگری برای تمام سختی‌ها و گذشته‌ای که پشتِ سر نهاده‌اند؟ نه. مَدِلاین مَکِنزی مادری است که ترسِ ترک شدن و تنهایی، لحظه‌ای رهایش نمی‌کند. هر قدمِ رو به جلو، هر اندیشه‌ی مستقلی از جانب دخترانش را به منظور طرد شدن خود تلقی می‌کند. کاراکتری که بارها تاکید می‌کند "من یه مادرم" و زندگی بدون حضور فرزندانی که خود را به آن‌ها گره زده است، کابوسی سرد و تاریک را برایش معنا می‌کند. هراندازه که خود را دوست بداریم، هراندازه که زندگی کردن برای خودمان، و نه دیگری را بلد باشیم، انسانی قوی و موفق خواهیم بود. و به تبع، انسان‌های قوی و موفقی را نیز پرورش خواهیم داد. اینکه فرزند خود را تنها دلیلمان برای ادامه‌ی زندگی بدانیم، تحسین‌برانگیز نیست، ترحم‌انگیز است. [مَدِلاین مَکِنزی، از شخصیت‌های Big Little Lies]

دانلود موزیک Cold Little Heart - Michael Kiwanuka [تیتراژ آغازی سریال]
Did you ever want it? Did you want it bad? Oh, my. It tears me apart. Did you ever fight it? All of the pain, so much power. Running through my veins. Bleeding, I'm bleeding. My cold little heart. Oh I, I can't stand myself. And I know. In my heart, in this cold heart. I can live or I can die. I believe if I just try. You believe in you and I. In you and I... Did you ever notice. I've been ashamed. All my life. I've been playing games. We can try to hide it. It's all the same. I've been losing you. One day at a time. Bleeding, I'm bleeding. My cold little heart. Oh I, I can't stand myself. And I know. In my heart, in this cold heart. I can live or I can die. I believe if I just try. You believe in you and I. In my heart, in this cold heart. I can live or I can die. I believe if I just try. You believe in you and I. In you and I... Maybe this time I can be strong. But since I know who I am. I'm probably wrong. Maybe this time I can go far. But thinking about where I've been. Ain't helping me start...
  • ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۲
  • بلوط
and winter is truly coming :)
  • ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۲
  • بلوط
تا اول دبیرستان، انتخابش با من نبود. نه می‌دونستم و نه می‌تونستم کاری در موردش انجام بدم. با فیلم‌های راکی گذشت، جان‌سخت، اکشن و ترسناک. ولی از 15سالگی به بعد، موقعیتش پیش اومد که خودم انتخاب کنم چی می‌خوام ببینم. پُرسون پُرسون رسیدم به مغازه‌ی آقا سیا که تهِ پاساژ، چشمک می‌زد. اولین‌باری که رفتم تو، چندتا از مشتری‌هاش که همیشه‌ی خدا پسر بودن با تعجب و تمسخر کشیدن کنار، آخه دختر رو چه به این‌جاها...! لیست فیلم‌هامو دادم دستش، یه نگاهی بهشون کرد و گفت فردا عصر آماده‌اس. و استارت آپاراتِ من زده شد. هربار گزینه‌هام بهتر شدن؛ یاد گرفتم صرف حضور یه بازیگر، جذب کار نشم. اسم کارگردان هم واسم مهم شد، بعدش باید خلاصه‌ی داستان نظرمو جلب می‌کرد و آخر، رسیدم به پشت صحنه و نقدهای تخصصی. حالا وقتی فیلمی از تلویزیون پخش می‌شد از روی تیتراژ اولش می‌تونستم تشخیص بدم ارزش دیدن داره یا نه. عطش چندین ساله‌امو برای دیدن، جبران کردم. آخرین لیستی که سفارش داده بودم رو سپردم امیر برام بگیره. قیافه‌هامون شبیهه و اسم روی کارت‌بانک هم نَسَب‌مون رو به هم می‌رسونه. بهش گفته بود خواهرت همه‌ی فیلمای درجه‌یک امسال رو نوشته، معلومه دیگه یه فیلم‌باز حرفه‌ایه... 

چیزی که دوست دارم تغییرش بدم، ادبیات سینماییمه. همیشه خواستم با یه تعریف سربسته، مخاطب رو جذب تماشا کنم و اهل نوشتن حرفه‌ای از کار نبودم، چون بلد نیستم. و این جای کار داره. من تجربی سینما رو یاد گرفتم، با آزمون و خطا رسیدم به آثار خوش‌ساخت و ارزشمند، و برام متمایز شدن از بدنه‌ی تجاری. حالا این نیاز رو حس می‌کنم که اصولی و آکادمیک بهش بپردازم، و بخونم از نور، صدا، حرکت. 

این پست با نوشته‌ی نرگس کلید خورد. 
من از علاقه به تئاتر، رسیدم به ریاضی و بعدتر معماری. پارت اول احساسی، پارت دوم جابرانه و پارت سوم اساسن دلی؛ احتمالن جزو معدود دفعاتی بود که ذهن و قلبم هم‌سو شدن توی این راه. با تمام وجود امیدوارم همه‌ی کسایی که شیفته‌ی هنرن و قلبشون برای رشته و دانشگاهی می‌تپه که کلی نظر مخالف در مقابلشونه، بتونن راهی برای رسیدن به خواسته‌هاشون باز کنن. این زندگی، هدیه‌ی ماست. باید همه‌مون یاد بگیریم و بتونیم با قدرت پاش وایسیم و اون‌طوری که می‌خوایم بسازیمش.
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۸
  • بلوط
هر اندازه هم خوددرمانگر باشی و خوشبین به روزهای پیشِ رو، وقت‌هایی هست که کوچک‌ترین موج، ظریف‌ترین تلنگر، تو را برمی‌آشوبد. هرآنچه از امید افراشته بودی و زیر سایه‌اش طاقت می‌آوردی زندگی را، فرومی‌ریزد و آوار می‌شود روی سرت. که همه‌ی وجودت درد می‌شود... نه توانِ گفتنت هست و نه یارای سکوت. غرورآمیز است یا مضحک؟! این که می‌دانی باز هم جان به‌در خواهی برد و فردا...، فردا طلوعی دگر در پیش است.
  • ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۶
  • بلوط
همه‌چیز از تعاریف شروع می‌شود. ابتدایی‌ترین مفاهیم هم نخست، نیازمند معرفی هستند. مقدمه، تیتراژ، نت‌های آغازین. واژه‌ها را می‌شکافیم و به هم بسط می‌دهیم تا تعریفی روشن و آشنا با آن‌چه در ذهن داریم، بیان کنیم. و زندگی؛ مجهولی متغیر است. معادلات معکوسش، لزومن از حکم به فرض نمی‌رسد و پاسخ ریشه‌یابی‌ها و به توان رساندن‌هایش، دور از احتمالات و برآوردهای ماست. جهان‌بینی‌هایمان، بیش از آن‌که امری مسلم و حقیقتی ذاتی باشد، تمایلاتِ ماست برای واقعی بودن آن نگرش. برای ایکس و ایگرگ‌های نامعلوم، باید که پاسخ را حدس زد، و حضورِ ثابتِ خطای معادله را پذیرفت. گاهی بدیهی‌ترین مبانی هم، در حوزه‌ی روابط انسانی و زیستی، گنگ‌اند و مبهم. شرایط؛ فاکتور تعیین‌کننده‌ایست. میانِ باورِ کلام و ایمان به سخن، تفاوت ظریفی‌ست. ضرورت است که محکم قدم برداشت و معتقد بود به خود، اما روزنه‌ای برای تردید را هم باید گشود. منطق، بحث‌پذیر است و احساس، در اشتراک‌گذاری‌ست که رنگ می‌گیرد. و یادمان نرود که زندگی، مجهولی متغیر است. #اگر...آنگاه
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۵۶
  • بلوط