سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

"گفتن" فعلی‌ست که صرفش قدرت می‌خواهد، "شنیدن" تحمل... 
روزهای بسیاری تحمل می‌کنم برای لحظه‌ای که شاید فرارسد، آنی که قدرت‌ام را بازیابم و بگویم از حس و فکر و عقیده‌ام. و چه خنده‌آور است که گاه آدم‌ها توان شنیدن‌اش را دارند و من یارای گفتن‌ام نیست. و مضحک‌تر آن هنگامه‌ای‌ست که نیروی‌ام را پشت واژه‌ها می‌آرایم، اما بی‌منطقْ گوشی مخاطب است. #واژه‌بافی 
۰ نظر ۲۸ مهر ۹۷ | ۲۱:۴۰
بلوط
تلخ...؟ نه، بیشتر سرد شده‌ام؛ بی‌حس، بی‌تفاوت، کمی محو؛ همچو سایه‌ای بی‌رمق پر از تناقض‌های تاریک روشن، چو سایه‌ای سپید... 

مارگارت اَتوود می‌گوید: "جلوی احساس را نمی‌شود گرفت، اما رفتار را می‌توان کنترل کرد." 

مجبور شدم حرفم را به چاشنی دروغ بیالایم و این‌گونه مطرحش کنم که من به‌کلی روی‌گردانم از بوسه و آغوش. سخت است مستقیم و به صراحت گفتنِ مقصودی که بارها در عمل نشانش داده‌ای؛ خود را پس کشیده‌ای و بی‌میل تن داده‌ای به دست‌هایی که دربرت گرفته‌اند، اما مخاطب ندیده یا نادیده گرفته چون که تشنه است برای ابراز حجم مهارنشدنی احساسش، عاطفه‌ای بی‌حد که دیگر خوشایند نیست، علاقه را می‌خشکاند این غرقابه‌ی مهر. 
آدم‌ها آموزگارِ دنیای هم‌اند. درس خانوم نون برای من این بود که تحمل کردن و عذاب کشیدنم را پشت نقاب‌های واهی نپوشانم؛ که می‌شود مبادی آداب بود و با نرمش سخن گفت از رفتارهای ناخوشایند دیگری. البته که حس پیروزی‌ام مخدوش است، نتوانستم بی‌کذب و خودتخریبی، حرف دل را بازگویم، آخرش هم اتهام را به سوی خودم نشانه رفتم که این عادت و اخلاق من است که می‌لنگد. چطور می‌توانستم کسی که از من بزرگتر است و مادر، که باید بیش از این‌ها فهمیده باشد و نکته‌سنج، متهم کنم که هوش اجتماعی‌اش ضعیف است در خواندن نشانه‌های رفتاری دیگران. نیت و هدفِ پشت سخن‌پراکنی‌هایش را می‌فهمم و می‌خندم به بازی‌اش. به خصوص وقتی نتیجه گرفت لابد پدرم ارتشی است و نظامی! 
هربار که می‌خواهم با آدم‌ها آشتی کنم و خودم را جای دهم میان دنیاشان، که آنان را راه دهم به دنیایم، پشیمان می‌شوم. می‌ترسم از پوسته‌ای که دیگر یارای شکستن‌اش نیست، که هربار بی‌میل‌تر می‌شوم برای گفت‌وگو، که هربار خودم را تلخ‌تر می‌یابم از دفعه‌ی قبل. تلخ...؟ راستش را بخواهید نه، بیشتر سرد شده‌ام؛ بی‌حس، بی‌تفاوت، کمی محو... و چه بد که این من، پشت دیوار سکوت، چشم‌دوخته به هیچ. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۲ نظر ۲۶ مهر ۹۷ | ۱۹:۵۴
بلوط
ریسکِ معاشرت و همراهی کسی را به‌جان خریدم و حالا باید حرّافی‌اش در باب همسرم می‌گه فلان، همسرم می‌گه بهمان را تاب آورم. پرچانگی‌اش به کنار، جنگ فردایم این است که چطور حالی‌اش کنم اول و آخر دیدار هر روزه‌مان، دست از روبوسی و به آغوش کشیدن بردارد که مرا سخت می‌آزارد این کار. یک فشردن دست هم کافی‌ست، لطفن این‌قدر در حلق دیگران نباشیم. به این نمی‌گویند احساساتی‌گری و یا مغز دیگران را خوردن به معنای روابط اجتماعی قویِ شما نیست. هنرِ سکوت کردن و بستن دهان را هم بیاموزیم. مرسی، اَه. #خاطره‌نوشت 
۴ نظر ۲۳ مهر ۹۷ | ۱۹:۲۷
بلوط
تنهایی، از یک هسته‌ی مبهمِ درونی نشئت می‌گیرد... نمی‌خواهم با غرق شدن در چرندیات، خودم را نجات بدهم. همین‌جا می‌مانم و می‌کوشم تا تنهایی‌ام را از بین ببرم. 

شخصیتِ انسان، نصیب و قسمت اوست -لعنت بر این سرنوشت- پس ترجیح دادم روی شخصیتم کار کنم. 

"اگر خودت را با دیگران مقایسه کنی، مغرور یا غمگین خواهی شد. چراکه همواره کسانی هستند که از تو بالاتر یا پایین‌تر باشند. با پیروی از نظمی اصولی، بکوش با خودت مهربان باشی. تو فرزند دنیایی، کمتر از ستاره‌ها و درخت‌ها نیستی، و حق زیستن داری." نامه‌ی مادر سیلویا به او 

شب‌به‌خیر، آه کتاب‌های خوبِ بزرگ... #کتاب‌ستان 

خاطرات سیلویا پلات - ترجمه‌ی مهسا ملک مرزبان - نشر نی
۳ نظر ۱۹ مهر ۹۷ | ۲۲:۰۱
بلوط
دستم تو دست "من"، یه خورشید پشتم، جهانی روبه‌روم...

[عکسی که حذف شد]

بعدنوشت: نسیم خنک و گرمای خوشِ آفتاب، بازیِ سایه‌نور لابه‌لای شاخ و برگ درخت‌ها، بوییدن عطر ملایم رزهای صورتی و سپید و زرد که یادآور بوته‌های مخملیِ خونه‌ی قدیمی‌مون بود؛ که خونه یعنی حیاط، درخت سیب و گیلاس، ایوون. #واژه‌بافی
۱۱ مهر ۹۷ | ۱۰:۰۰
بلوط
از هر اتفاقی می‌شه برداشت‌های مختلفی داشت، به شرط این‌که بخوای نگاهت رو بچرخونی و زاویه‌های جدید رو ببینی. که خیلی‌ها نگاه می‌کنن ولی نمی‌بینن... 
بین همه‌ی چراهایی که از خودم می‌پرسیدم به این نتیجه رسیدم که یکی از دلایلش این بود که من قدرتش رو داشتم. گنگه، می‌دونم. دارم از قدرتی که به دیگران می‌دیم تا روی ما تاثیر بذارن حرف می‌زنم. از این‌که خنده‌ی فلانی، دلمون رو شاد می‌کنه و اخم‌اش، گره می‌ندازه به اَبرومون. ما این قدرت رو به اون فرد دادیم تا حس‌مون رو تغییر بده. گاهی خوبه، گاهی هم بد. مراقب باشیم که چه کسی رو به این جایگاه می‌رسونیم. 
به این فکر کردم که اگه دیشب تصمیم‌ام رو اعلام می‌کردم، تنشِ اول صبح اتفاق نمی‌افتاد. با پشیمونی راه رفتم، با احساس گناه دویدم و از خودم پرسیدم چرا؟ 
منتظر یه واکنش بودم تا حرف‌های ده‌بار دوره شده توی ذهنم رو تحویلش بدم، پیش نیومد. 
یادمه یه روز به این فکر کرده بودم که آیا می‌تونم بدون لبخند زدن حرف بزنم؟ جدی و سرد و بی‌روح نگاه کنم و مثل خیلی‌های دیگه تلخ بشم؟ شدم. اون‌قدری که رهگذر و عابر خیره شدن بهم. پوست صورتم سخت شده بود، این یه تشبیه و استعاره نیست، واقعن می‌گم. عضلات صورتم حرکت نمی‌کردن، انگار ریلکس‌ترین حالت، یخ زدن بود. یخ زده بودم. #واژه‌بافی #خاطره‌نوشت
۱۰ مهر ۹۷ | ۲۲:۱۹
بلوط

"Lines Hold The Memories", ca. 2015 - Agnes Cecile
۰۷ مهر ۹۷ | ۱۳:۳۸
بلوط
می‌خواستم بگویم پاییز یک استایل است؛ سبکی خاص برای نوشتن، خواندن، دیدن، فکر و هدف و طرحی نو درانداختن، شنیدن و در نهایت سبکی برای زیستن. 
می‌خواستم بگویم برای شب‌های بلند و سردش، نوشیدنی گرمی برگزیده‌اید؟ فیلم و سریالی توشه کرده‌اید؟ وقت بازپخش فایل‌های قدیمی‌ست؛ که "هندزفری بهترین صلاح دفاعی‌ست" را دوباره باید معنا کرد. 
می‌خواستم بگویم آیا می‌دانید "مهر" از واژه‌ی "میتر" مشتق شده که یعنی "پیمان"؟ بعدش گریز بزنم به تمام وعده‌های راستین یا که منسوخ‌شده‌ی اولِ مهری‌مان. راستی عهد این پاییز چه باشد...؟ 

سطرها را با "می‌خواستم بگویم" شروع کردم، چراکه این متن می‌بایست شنبه‌شب منتشر می‌شد. نبودم، نشد... بعضی حرف‌ها اگر به موقع گفته نشوند، از مزه می‌افتند. با این وجود، واژه‌های بیاتی‌ست که دوست داشتم روی صفحه‌ی سایه بماند. #واژه‌بافی 
۴ نظر ۰۲ مهر ۹۷ | ۲۰:۳۹
بلوط