سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

"You don't get to choose if you get hurt in this world... but you do have some say in who hurts you. I like my choices." [John Green - The Fault in Our Stars]

آدم توی این دنیا واسه شکسته شدن قلبش حق انتخابی نداره، ولی می‌تونه انتخاب کنه که کی دلش رو بشکنه... (نمی‌تونی انتخاب کنی که آسیب نبینی، ولی می‌تونی انتخاب کنی که به کی این اجازه رو بدی) (دیالوگ) #آپارات
۲ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ | ۰۲:۲۵
بلوط
روییدن دندون دردناکه ولی دردش جوریه که می‌خوای تسریعش کنی، مدام اون قسمت از لثه رو فشار می‌دی و دندون نهفته رو لمس می‌کنی، یه‌جورایی دردش خوشاینده چون دردِ رشده. پوسیدگی نه، آزاردهنده‌اس. انگار نبض می‌زنه و شعاع درد هر بار بیشتر و عمیق‌تر می‌شه؛ آدم مضطربه از وخامت اوضاع و خرابیِ زیر اون پوسته‌ی سفید. اینجا دنبال تسکینیم. با دندون خراب بازی نمی‌کنی تا جیغش درآد، چون اصلن دلپذیر نیست. 

یادگیری هم می‌تونه مشابه باشه. آدم هیجان داره برای بیشتر دونستن و از پیدا کردن سوال خوشش می‌آد چون نشونه‌ی درک مطلبه. موقع امتحان و برآورد عملکرد اما اگه ابهامی داشته باشی، با اطمینان می‌گم که اصلن جذاب نیست، برعکس دلهره می‌گیری از ندونستن. چیزی که توی پروسه‌ی آموختن یه امتیاز بود (سوال) حالا موقع نتیجه‌گیری نشونه‌ی شکسته. 

می‌گن درد رو از هر طرف بخونی درده، آره. ولی لزومن همیشه عذاب‌آور نیست چون گاهی نشونه‌ی بزرگ شدنه. ندونستن و شک کردن هم همواره منتهی به بن‌بست نمی‌شه، گاهی اول آگاهی و فهمیدنه. 

حالا این فلسفه‌بافی‌ها اصلن برای چی بود؟ جواب ساده‌اس. لثه‌ام درد می‌کنه چون دارم دندون درمی‌آرم! منتها این درد دردِ رویشه... #واژه‎بافی 
۵ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ | ۱۶:۵۵
بلوط
حقیقت اینه که برای رعایت یه سری قوانین و فرهنگ‌ها باید به خودمون یادآوری کنیم و حواسمون جمع باشه، چون سال‌هاست بی‌اعتنا بهشون عمل کردیم و برامون نهادینه و مسلم نشدن. مثل رانندگی کردن بین خطوط؛ پارسال یه هشتگ با همین عنوان مد شد و حتا بعضی‌ها برچسبش رو زدن پشت ماشینشون. واقعیتش منم حمایت کردم و تا یه مدت حواسم بود در میانه‌ی خطوط باشم، ولی فراموشم شد! دیگه اهمیت ندادم چون تنش بالایی رو ایجاد می‌کرد. چند روز پیش دوباره مطلبی راجع به فرهنگ رانندگی‌مون خوندم و امروز بعد از طی مسیری یهو یادم افتاد "بین خطوط برون!" و تصحیح کردم حرکتم رو. وارد یکی از مسیرهای پرترافیک شدم و همچنان مصر بودم از قاعده‌ی درست پیروی کنم. کمی که گذشت یه راننده اومد و زد به آینه‌ی ماشین و رفت، تا اعتراضشو نشون بده. مجبور شدم بکشم کنار ولی به طول دو ماشین در امتداد مسیر دوباره برگشتم بین خطوط. این ماجرا چندین بار تکرار شد اما در کل درصد بالایی از راه رو تونستم بین خط‌ها رانندگی کنم. 

خیلی از حوزه‌های زندگی‌مون هم قصه‌اش همینه؛ اون‌قدری غلط رفتیم، که اون مَنِش و سبکِ نادرست همه‌ی فضای موجود رو احاطه کرده و حالا اگه بخوایم برگردیم به شیوه‌ی صحیح، گل‌درشت و ناجور جلوه می‌کنیم. ولی... اگه قراره توی همین مورد رانندگی، هم به اونایی که لایی می‌کشن و هم به اونایی که توی یه خط مستقیم و صاف می‌رونن، با عصبانیت و خشم اعتراض کنیم که نمی‌شه. خاطرم نیست کدوم فیلم یا کتاب ولی نقل به مضمون می‌کنم؛ نمی‌شه یه پات این‌ور خط باشه و یه پات اون‌ور خط، به خیال این‌که هر دو جانب رو داشته باشی. یه جا از این راه فاصله زیاد می‌شه و توی دردسر می‌افتی، اون وقته که باید انتخاب کنی با پاهایی چند برابر عرض شونه باز، کدوم سمتی باید بپری. #خاطره‌نوشت
۳ نظر ۲۲ فروردين ۹۷ | ۲۰:۲۹
بلوط
اسپینوزا می‌گه: تا وجود کاملی نباشه، تصوری هم ازش ایجاد نمی‌شه. (نقل به مضمون) می‌خوام از این جمله این‌طور استفاده کنم؛ ما توی ذهنمون، نسخه‌ای از کمال مطلوبمون رو ساختیم و می‌خوایم که بهش برسیم. کم پیش می‌آد که آدم‌ها از وجود و ماهیت خودشون در اکنون، راضی باشن. ما اغلب جایی هستیم، دورتر از اون‌چه که باید (گمان می‌کنیم) و غریب‌تر از خودی که توقعش رو داریم. سوال اینه که آیا منِ تعریف‌شده در این هستی، همون تصویر کامل و بی‌نقصه؟ آیا رویاهای ما فانوسی برای پیدا کردن مسیرن یا اوهامی گمراه‌کننده؟ 

می‌گن وابسته به ذات و ظرفیت هر شخص، راهی براش مشخص شده. پس اگه تمایل، هدف و خواسته‌ای داریم، امکان برآوردنش رو هم داریم. داریم؟! 

"تا وجود کاملی نباشه، تصوری هم ازش ایجاد نمی‌شه." تا امکانش نباشه، انگیزه‌ای شکل نمی‌گیره. و این پندار از تعالی، می‌تونه انعکاسی از واقعیتی قابلِ دسترس باشه. می‌تونه که باشه... #واژه‎بافی 
۴ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ | ۲۰:۲۵
بلوط
ژوزف گفت: خیلی وقت بود زمین نخورده بودم... بی‌استعاره و مجاز می‌گم که پخش زمین شدیم و سُریدیم تا لب جوی! در واقع من روی اون تکل رفتم، ناخواسته بود ولی؛ خاکْ سست و شیب زمین تند، قِل خوردم و اونم سر راهم دِرو کردم. اولین واکنش من به افتادن همیشه خنده بوده، توی اون بحبوحه هم داشتم پلان بالای واقعه رو تجسم می‌کردم و قهقهه می‌زدم به اوضامون. بعد از اینکه ترمزمون گرفت و وایسادیم، تازه نگامون به دور و بری‌ها افتاد که ماتِ ما دو تا پت و مت شده بودن. اولین سقوط مشترک امروز بود. تا سه هم شد. خدا رو شاکرم که جون به در بردیم و تهش هیجان و خنده به یادمون موند. می‌خوام بگم بعضی از موقعیت‌هایی که پتانسیلش رو دارن می‌شه به کودک درون سپرد و کِیف کرد از ماجراجویی پشت روتین‌های ساده. از خندیدن، بلند خندیدن حتا به خودتون معذب نباشین. 

پ.ن: ژولیت خیلی رمانتیکه و داستان‌ها داره، واسه همین شد ژوزف! من خودمم یه دوره‌ای جسیکا بودم. [مژه بر هم می‌ساید] #خاطره‌نوشت
۳ نظر ۱۳ فروردين ۹۷ | ۲۳:۴۶
بلوط
تحلیل رفتار متقابل، به اشخاصی که به‌جای تطبیق با دیگران می‌خواهند تغییر کنند و به‌جای سازش می‌خواهند دگرگونی در درون خود به‌وجود آورند، جواب‌ها و امید تازه‌ای بخشیده است. تحلیل رفتار متقابل، واقع‌بینانه است زیرا افراد را با این واقعیت مواجه می‌سازد که صرف‌نظر از هرآن‌چه در گذشته اتفاق افتاده، او خودش مسئول آن‌چه در آینده اتفاق می‌افتد خواهد بود. علاوه‌براین، اشخاص را قادر به تغییر می‌سازد تا بتوانند در خود یک نوع کنترل و جهت‌یابی شخصی ایجاد کنند، و هم‌چنین به این واقعیت دست یابند که همواره آزادیِ حق انتخاب دارند. 

اگر بشود بین دو نفر پیوندی با صمیمیت، خلاقیت، موفقیت‌آمیز و خالی از ترس برقرار کرد، پس متعاقبن می‌توان این پیوند را بین چهار، شش یا صد نفر، یا بین گروه‌های مردم و ملت‌ها برقرار داشت. مسائل دنیا، و ما این مسائل را هر روز با تیترهای سیاهِ درشت در اخبارِ روزنامه‌ها می‌بینیم، مسائل اشخاص است. اگر اشخاص بتوانند تغییر کنند، دنیا می‌تواند تغییر کند. این امیدی است که در دل می‌پرورانیم. 

مردم همه خود را برای پیش‌بُرد جامعه می‌آرایند... ولی هیچ‌کس پیش نمی‌رود. اِمِرسون

سه چیز مردم را وامی‌دارد که بخواهند تغییر کنند: یکی آن‌که آن‌ها تا حد تحمل خود رنج کشیده‌اند. آن‌قدر سر خود را به همان دیوار سنگی کوبیده‌اند که دیگر می‌گویند بس است، خسته شدم. دیگری، نوعِ کُند ولی تدریجی نومیدی روح است، که همان ملال یا دل‌مردگی از زندگی است. این حالت آدمی است که سال‌ها با احساس "خوب که چی؟" زندگی کرده و سرانجام درون خویش فریاد می‌زند "خوب که چی؟!"... و تغییر می‌خواهد. سومین عامل این است که ناگهان متوجه می‌شوند که تغییر ممکن است؛ درک این‌که امکانات تازه‌ای وجود دارد، آن‌ها را به وجد می‌آورد و می‌خواهند بیشتر درباره‌اش اطلاع یابند و بدین ترتیب اشتیاق‌شان برای تغییر افزایش می‌یابد. #کتاب‌ستان

وضعیت آخر، توماس آ. هریس، ترجمه‌ی اسماعیل فصیح، انتشارات زریاب (روانشناسی عملی)
۳ نظر ۱۰ فروردين ۹۷ | ۲۰:۵۹
بلوط
هنوزم با یه بغل کم و کاستی، سال به سال می‌رم جلو. اساس این موضوع چندان عوض نشده ولی تفاوت این‌جاس که ده سال پیش، جعبه‌هایی که روی هم چیده شده بود اون‌قدر بزرگ بودن که نمی‌تونستم راهمو ببینم. پیش اومده که یه سنگ کوچیک رو توی بسته‌بندی خیلی بزرگ‌تر از ابعادش حمل کردم و بعدها فهمیدم به جای اون حجمِ توخالی، می‌تونستم سنگم رو توی مشتم بگیرم و ادامه بدم. گاهی باری به اندازه‌ی یه کوه رو شونه‌هام بود که یاد گرفتم کم‌کمک خُردش کنم و برسونمش به جایی که بشه رهاش کرد، بعضی‌هاشونم هنوز با همون عظمت و پایمردی باهامن. فهمیدم که نمی‌شه بی‌خیالِ سنگ‌های رها شده‌ی خودت، راهتو بری، چون ممکنه بندی که تو از روحت باز کردی، کس دیگه‌ای رو توی مسیر پاگیر کنه. مثل جریان دورریز و زباله‌هاس، که می‌تونن بازیافت شن و برگردن به چرخه ولی به هرحال مهمه که رها نشن توی طبیعت و فکرشده دورشون کنیم از وجودمون. آره، ده سال پیش کلی جعبه‌ی توخالی و بزرگ و کلی هم جعبه‌های واقعن مملو از سختی و سنگینی، جلوی دیدم رو گرفته بودن. هنوزم دستم پُره از نابلدی و نادانستگی، ولی حداقل جوری شده که دیدم بازه و می‌تونم ببینم؛ اگه می‌رم توی دیوار، یا جاده که پیچید باید بپیچم. کمالِ بی‌نقص مثل اون نمره‌ی بیستی شده که اساسن پوچه و بی‌روح، آره گفتم کمال‌گرایی پوچه و این نقضِ طرز فکر خودمه ولی انتخاب معقول‌تریه. انصافنم 19 ذوقش بیشتره، چون میدونی هم درست رو  خوب یاد گرفتی و هم جا برای پیشرفت داری. اون اوجی که بعدش بگی دیگه هیچی واسه فهمیدن نیست، همه‌چیز نهایتِ اون چیزیه که باید، بیشتر ترسناکه تا آرامش‌بخش چون رسیدی به تهِ خطت و افقی بیش از اون برات متصور نیست. 

سرازیریِ 25 به بعد ترسش این نیست که پیر بشی و چروک بیافته گوشه‌ی چشمات، ترس بزرگش اینه که برسی به 30 و ببینی چقدر دوری از خودت. برسی به 35 و هیچ کاری نکرده باشی. برسی به 40 و هنوز توی آزمون و خطای زندگی باشی، که هنوز هیچ تابلوی بزرگی توی مسیرت نبینی که خبر بده طریقه‌ات درسته و همین راه فلان کیلومتر جلوتر می‌شه سوخت‌گیری کرد و استراحت، و بعد ادامه داد. ترس بزرگ منم همینه و واسه همین 26 ساله شدن با همه‌ی تجربه‌هاش برام هشدار هم داره. نمی‌خوام آدمِ زندگی‌نکرده‌ی دل‌مرده‌ای بشم که فقط آه و افسوسِ گذشته‌اس. پس لازمه واسه چیزایی که می‌خوام، توی همین لحظه‌ی حال و اکنون که تنها داراییمه تلاش کنم و بجنگم. با این انگیزه و امید برای ساختن و پویایی، دونستن و بهتر دیدن، به خودم می‌گم وقتشه شمع‌هاتو فوت کنی و 26اُمین بهارت رو مبارک ببینی. #واژه‎بافی 
۰۴ فروردين ۹۷ | ۲۰:۰۰
بلوط