سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

خودت رو قدرتمندتر از دیگران می‌بینی و آدم‌ها رو به خاطر موقعیت‌هایی که بهشون تحمیل شده، سرزنش می‌کنی با این گمان که می‌بایست تصمیم‌گیرنده می‌بودند و نه تسلیم. ورق برمی‌گرده دوست من! و خیلی خوب طعم تلخش رو خواهی چشید. از پس لبخند و گپ‌وگفت‌های روزمره، دارم پیچکِ حسادت رو حس می‌کنم که آروم‌آروم دور تنه‌ی احساساتم بالا می‌ره و منو به تنگ می‌آره از خودم. یکی از مزیت‌های خوددرمانگر بودن اینه که اجازه نمی‌دی مدت زیادی توی تاریکی فرو بری و برسی به منفی یک سینوس. یادمی‌گیری که کِی و چطور با تغییر و حرکت‌های کوچیک، خودت رو از خویشتنی موهوم نجات بدی. #واژه‎بافی 

[ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽ‌ﻣﺎﻧﺪ؛ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﮐﻢ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ... ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ؛ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ، ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺁﯾﺪ. محمود دولت آبادی]
۳۰ آبان ۹۶ | ۱۱:۴۷
بلوط
خیلی با متانت و تشخص موهامو شستن و شونه زدن. آرایشگر پرسید: چه مدلی؟ و من این عکس رو نشونش دادم. 
چند ثانیه تحلیل کرد و بعد، رج اول رو زد. "گمان بردم که بانو چیره‌دست است، گمان..." می‌دونین که مو بعد از خشک شدن تازه حجم می‌گیره و سر برمی‌آره، و من فکر کردم اگه کاسه مسی می‌ذاشتم و خودم گیسامو دورچین می‌کردم، شرافتمندانه‌تر نبود؟ چون الآن خیلی قریب، شبیه قارچی شدم که از سمت راست حسابی نور گرفته و پوش خورده، لیکن طرف چپ به حوادث قهری دچار شده. حتا می‌گن پسِ‌کله رو هم گنجشک توک زده گویا. مع‌الوصف دیدم که خدمات تتو هم دارن، تضمینی! سری بعد می‌دم یه داس و تیشه‌ای، گرز گرانی هم رو کتفم بندازن و زیرش حک کنن: لوسیفر (ارجاع به واکینگ.دِد) #خاطره‌نوشت

پ.ن: قدرتیِ خدا، از اعجازات این مدل همان که دچار دگردیسی می‌شود. آخرین نگاره از من به منگوله‌گوش می‌مانست! 
۲۲ آبان ۹۶ | ۱۳:۲۲
بلوط
در، چیز نابکاری است... من بارها درباره‌ی آن فکر کرده‌ام. فقط به احتمال، و بیشتر از آن، با یقین به وجودِ در است که آدم، گرد منطقه‌ی محصوری می‌گردد... اگر پای "در" در میان نبود، دیوارها به خوبی می‌توانستند معنی بن‌بست (یا به عبارت دیگر، "منع" را) به طور کامل برای خود محفوظ بدارند و تا ابد بر سر این معنا بایستند. و باز در این صورت، هر دیوار می‌توانست به طور قاطع یک "یقین منفی" باشد و در برابر آن هر عابری یکسره تکلیف خود را بداند. 

با مشاهده‌ی یک "در" بلافاصله لزوم "دیوارها" احساس می‌شود. آیا با مشاهده‌ی یک دیوار هم به همان اندازه لزوم یک در را احساس می‌کنیم؟ 

من دیوارها را از درها منطقی‌تر می‌یابم و معتقدم که درها امید احمقانه‌ای بیش نیستند؛ اگر باز باشند، خاصیت دیوار را منتفی می‌کنند و اگر بسته، خاصیت خود را. یک دیوار، اگر دری در آن تعبیه نشده باشد، فقط و فقط یک مانع است و بس. اما هیچ‌چیز به قدر دری که قفل سنگینی بر خود آویخته باشد، به موجودیت خود خیانت نکرده است... 

و نکته‌ی دیگر؛ این عدم‌اطمینانی که ما را به بالا بردن دیوارها برمی‌انگیزد... این دیوارهای سرفرازی که در برابر آن به وجود "در" احساس نیاز می‌کنیم... و این درهایی که به خصوص می‌باید مطمئن و مخصوصن دارای قفل‌هایی محکم باشد... گویی زندگی جز در میان درها و دیوارها، جز در میان این کش و واکش، این ضد و نقیض، این بستن و گشودن و باز بستن، ناممکن است. دیوار کشیدن، در تعبیه کردن، و، بستن در! خنده‌آور نیست؟ چرا، خیلی... 

می‌خواهم اعتراف کنم که من، در ابتدای این مقال، نسبت به "در" حق‌ناشناسی کرده‌ام... در این تاریخی که ما آدمیان به وجود می‌آوریم، هیچ‌چیز به اندازه‌ی یک در که بتوان از آن گریخت، دردی از ما دوا نمی‌کند. 

درها لازمند، بله بسیار لازمند. حتا دری که به هیچ دیواری تعبیه نشده باشد. در این دنیای پر از عدم‌اطمینانی که ما زندگی می‌کنیم، درها از هر چیزی، حتا از دیوار چین هم، لازم‌ترند... #کتاب‌ستان

 درها، و... دیوار بزرگ چین! - نوشته‌های کوتاه - احمد شاملو
۲۲ آبان ۹۶ | ۰۸:۵۱
بلوط
می‌رم زیر آب؛ تا جایی که نفس یاری کنه... تا اینکه یه جمله می‌کِشتم بالا، یه سطر ازون خوبا. نگاه می‌کنم که ببینم کجام، چی شده، چی می‌خوام... دَمِ بعدی و بازم شیرجه. تا وقتی اکسیژن هست، خیالِ اکسیژن هست، خاطرت جَمعه. تازه موقعی که می‌آی رو آب و چشماتو دوباره باز می‌کنی، می‌فهمی چقدر گُم بودی. یه تیکه از خودتو پیدا می‌کنی و برمی‌گردی به عمق. مثل یه بازی. گاهی می‌شه بقیه‌ی تصویر رو حدس زد و زودتر به جواب رسید. گاهی هم نه. باید با حوصله و ظرافت، نقطه به نقطه، خط به خط بری جلو تا بفهمی داستان چیه. تا بفهمی کی هستی و چی می‌خوای. وسط همه‌ی این کشف و شهودهاس که نفست می‌گیره و قلبت به تپش می‌افته. به خودت می‌آی و می‌بینی همه‌ی خواسته‌ات تو اون لحظه شده خواب. یه خواب آروم؛ بدون نفس‌تنگی و آریتمی قلبی. بعدش یه چیزو یاد می‌گیری. گذشته؟ تموم شد. آینده؟ غم مخور. الآنت چند...؟ واسه آسایش همین لحظه‌ات چی کار می‌شه کرد؟ قضیه همون اصله، همون حکمی که باید یادش گرفت و بلد شد. کم‌کمک عیارش دستت می‌آد. می‌فهمی با خودت چندچندی، حتا اگه مجبور باشی هر سری که نگاهت با نگاهش تو آینه تلاقی می‌کنه، بگی: تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب... [مصرع از محمدعلی بهمنیِ جّان] #واژه‎بافی 
۱۹ آبان ۹۶ | ۲۱:۱۷
بلوط
مانترا* این بود: درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است. قضیه را می‌توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم‌کم به فکر می‌افتد که: کار عذاب‌آوری است. دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. در آن صورت، بخش عذاب‌آور آن یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است، و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد. مهم‌ترین وجه ماراتن در همین نکته خلاصه می‌شود. (و حتا زندگی) 

*مجموعه‌ای از کلمات و اوراد که با آهنگ خاصی به دفعات تکرار می‌شوند. به معنی رها شدن است و از دو بخش "مان" و "ترا" تشکیل شده است که "مان" به معنی فکر و "ترا" به معنای آزاد شدن است. 

درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می‌شود. لطمه‌ی روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد. #کتاب‌ستان

 از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم - هاروکی موراکامی - ترجمه‌ی مجتبی ویسی - نشر چشمه

+ خوشحالم که طی این همه سال، تحت هر شرایطی، از دویدن دست برنداشته‌ام. دلیل خوشحالی‌ام آن است که رمان‌هایم را دوست دارم. حالا هم سخت مشتاقم که ببینم رمان بعدی چه از کار در خواهد آمد. من نویسنده‌ای هستم با محدودیت‌های خاص خود، آدمی ناکامل با یک زندگی ناکامل و محدود، و اگر هنوز هم چنین حسی به کار خود دارم، پس باید گفت که راه درست را انتخاب کرده‌ام. شاید اغراق باشد که آن را معجزه بخوانم ولی در واقع همان حس را دارم. اگر دویدن‌های روزانه در راه برآوردن خواسته‌ام به من یاری رسانده، پس باید بسیار سپاسگزار آن باشم.
۱۷ آبان ۹۶ | ۱۳:۵۵
بلوط
او گفت: به ما می‌گفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد، خودِ ترس است. اما من به این حرف اعتقاد ندارم. بعد اضافه کرد: خب، البته ترس شکل‌های گوناگونی دارد و زمان‌های مختلفی به طرف آدم می‌آید و از پا درش می‌آورد. اما ترسناک‌ترین کاری که می‌توان در چنین مواقعی کرد، این است که به آن پشت کنی و چشم‌هایت را ببندی. برای این‌که آن‌وقت گران‌بهاترین چیزی را که درونت هست، می‌گیری و به چیز دیگری تسلیم می‌کنی... 

هرگز آینه‌ای آن‌جا نبود... چیزی که دیدم روح نبود. خودم بودم. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که آن شب چقدر ترسیده بودم. هروقت آن ماجرا را به خاطر می‌آورم، به ذهنم می‌رسد که ترسناک‌ترین چیزِ دنیا خود آدم است. شما چه فکر می‌کنید؟ شاید متوجه شده باشید که این‌جا توی خانه‌ام اصلن آینه ندارم. 

می‌خواستم بگم مهم نیست چه آرزویی داشته باشی، مهم نیست چقدر تلاش کنی، چون هیچ‌وقت نمی‌تونی غیر از خودت چیز دیگه‌ای باشی. همین. #کتاب‌ستان

 نفر هفتم - هاروکی موراکامی - ترجمه‌ی محمود مرادی - نشر ثالث

+ عنوان از آنالی اکبری
۱۵ آبان ۹۶ | ۱۷:۲۶
بلوط
من از شما خواهم خواست که خود را به گونه‌ای، در بستر مرگ در نظر بگیرید. البته امیدوارم که این وضعیت، پس از پنجاه سال یا بیشتر برایتان روی دهد. سپس، از شما می‌پرسم: آیا زندگی‌تان، سراسر آکنده از توفیقات و موفقیت‌های کامل بوده است؟ ممکن است پاسخ مثبت دهید و یا جوابتان منفی باشد. اگر پاسخ شما منفی باشد، پس باید بگویید علل و دلایلی که موجب گردید زندگی‌تان کاملن موفق نباشد چه بوده است؟ به خودتان وقت دهید، و سپس آن دلایل را با دقت و آهستگی، بر روی کاغذ بنویسید. اجازه ندهید که از پاسخ‌گویی به این سوال مهم طفره بروید و یا از نوشتن آن‌ها خودداری ورزید. فراموش نکنید که: هرقدر سوالی مهم‌تر باشد، به همان نسبت، پاسخ‌گویی به آن، در همین لحظه‌ی حالِ کنونی، از اهمیت بیشتری برخوردار است. این لحظه‌ی کنونی، یگانه زمانی است که شما به آن نیاز دارید و به طور مطمئن از آن برخوردارید. 

*دلیل اصلی‌ای که موجب گردید زندگی‌ام یک موفقیت کامل نباشد این است که من هرگز... (جای خالی را بر اساس آن‌چه از نظر خودِ شما، و تنها خود شما، حقیقت دارد پر کنید.) برحسب اولویت دلایل‌تان را مرتب کنید؛ مهم‌ترین دلیل را همواره در شماره‌ی نخست قرار دهید.
 
اینک این اظهارات غم‌انگیز و ناراحت‌کننده را به آرزوهای خوب و نیکو تغییر دهید. 
*برای آن‌که زندگی‌ام سراسر آکنده از موفقیت شود، کاش من... (تمایلات قلبی خود را به هدف بدل کنید.) اگر من این کارها را به انجام رسانده یا تجربه کرده بودم، پس به راستی زندگی‌ام را به عنوان یک حیات سراسر آکنده از موفقیت و سعادت در نظر می‌گرفتم.
 
شکی نیست که در این راه با عواطف، احساسات و باورهای محدود در مسیرتان مواجه خواهید شد؛ اندوه، خشم و ترس. و نیز باورهایی از این قبیل: من بی‌اندازه پیر شده‌ام تا بتوانم...، به قدر کافی پول در اختیار ندارم تا...، من به اندازه‌ی کافی باهوش نیستم، لازم است که هنوز منتظر بمانم، پیش از آن‌که بتوانم کاری انجام دهم نخست باید فلان کار را به اتمام برسانم و ...

یکی از کارهایی که به شما کمک خواهد کرد این است که اقداماتی مرحله به مرحله برای خود به وجود بیاورید و اهداف و آرزوهایتان را به شکل واقعیتی عملی و قابل اجرا درآورید. 

در تمام مدتی که به این کارها مشغولید، مراقب گفت‌وگوی ذهن باشید. منظورم این است که ذهن، همواره تمایل دارد بسیار پُرحرفی کند و انواع واکنش‌ها را در هنگام بروز وقایع، به ویژه مثبت، و آن هنگام که در تلاشید افکاری سازنده و مثبت‌گرایانه را در داخل روح و جانتان وارد سازید، به شما ارائه کند. فراموش نکنید که باورهای ذهنی شما، بر اساس برنامه‌ریزی‌های قدیمی شما شکل گرفته‌اند، بنابراین ذهن شما، در هر نوبت که مایلید فکر جدید و درخشان و مثبتی را به خودتان معرفی کنید، بی‌درنگ سر به شورش و عصیان می‌گذارد. پس باید به خوبی از این گفت‌وگوی ذهن آگاه باشید و با رفتاری مناسب، از آن استقبال کنید و به هیچ‌وجه تحت‌تاثیر داد و فریادهایش قرار نگیرید و از هیچ چیز بیمی به دل راه ندهید، زیرا این روند در ذهنتان کاملن طبیعی و معمول است. و به این نشانه است که فکر جدید شما، در حال ریشه‌دواندن در زمینِ باور ذهنتان است. 

ما موجودات بشر، خود را بسیار کم‌تر از آن‌چه قابلیت داریم، می‌پنداریم. من عمیقن معتقدم که ما می‌توانیم به تمام اهداف و آرزوهای مهم و اساسی زندگی‌مان، در طول عمر دست یابیم. اگر که بتوانیم قلب و روح و ذهن‌مان را با یکدیگر هماهنگ سازیم و با یاری گرفتن از تمام جنبه‌های وجودی‌مان، در اندیشه‌ی دست یافتن به این اهداف باشیم. #کتاب‌ستان

 پنج آرزو - گِی هِندریکز - ترجمه‌ی فریده مهدوی دامغانی - نشر تیر
۱۲ آبان ۹۶ | ۱۴:۲۲
بلوط
ساعت‌ها را به وقت خودمان کوک کنیم؛ مطابقِ جغرافیای تن و روحِ یگانه‌یمان. هنوز باور منحصربه‌فرد بودن، برایمان سخت است. قیاس شدن با دیگری و به شمایلِ آن ابَرانسانِ! عاریه‌ای درآمدن را، موجه‌تر از خود بودن می‌انگاریم. آدم‌هایی هستند که درس‌هایشان را به تنهایی می‌آموزند و زنگ تفریح را به معاشرت و تعامل می‌پردازند. و برخی دیگر یادگیری‌شان به تجربه و حضور در جامعه متکی شده‌ست و خلوت، تجدید قوایشان است. به ازای هر فرد، راهی‌ست و مکتب و نگرشی متفاوت برای آزمودن. نهراسیم از اختلاف دقیقه‌های جغرافیِ سرشتمان با سرزمینی بیگانه. که آفتاب طلوع می‌کند و روز برمی‌آید، و هر اقلیم به وقت خود، میزبان نور خواهد بود. #واژه‎بافی 
۱۰ آبان ۹۶ | ۰۷:۲۶
بلوط
(نیچه) او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود؛ ولی هرگاه شکست خورد، مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود. او به چیزی متعهد ماند که به نظرش مهم‌ترین ویژگی انسانِ شریف بود: این‌که کسی باشد که "هرگز انکار نمی‌کند." 

نه هرچیزی که سبب می‌شود احساس بهتری پیدا کنیم خوب است، و نه هرچیزی که ما را می‌آزارد بد است. #کتاب‌ستان

 تسلی‌بخشی‌های فلسفه - آلن دوباتن - ترجمه‌ی عرفان ثابتی - انتشارات ققنوس

+ این کتاب می‌کوشد تا با استناد به آثار شش فیلسوف بزرگ راه‌حل‌هایی برای مشکلات روزمره‌ی ما ارائه کند. با خواندن این کتاب از سقراط می‌آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده انگاریم؛ سنکا به ما کمک می‌کند تا بر احساس یأس و ناامیدی غلبه کنیم؛ و اپیکور بی‌پولی ما را چاره می‌کند. مونتنی راهنمای مناسبی برای درمان ناکارآیی ماست؛ عشاق دل‌شکسته می‌توانند با خواندن آثار شوپنهاور تسلی‌خاطر یابند؛ و کسانی که در زندگی با سختی‌های زیادی روبه‌رو هستند با نیچه همذات‌پنداری خواهند کرد.
۰۸ آبان ۹۶ | ۱۰:۱۲
بلوط
پس از عزیمت شوپنهاور از وایمار، گوته بیتی برای او سرایید: اگر می‌خواهی از زندگی لذت ببری، باید برای جهان ارزش قائل شوی. 

جوهر هنر این است که یک مورد هنری برای هزاران نفر کاربرد دارد. در تمام بدبیاری‌های زندگی، کم‌تر به تقدیر فردیِ خود و بیش‌تر به تقدیر بشریت به عنوان یک کل، بنگرید. در این صورت رنج‌ها بیشتر قابل درک می‌شوند و هیچ حادثه‌ای منحصر به فردی مشخص شناخته نمی‌شود. و مجموعه‌ی گسترده‌ای از انسان‌هایی خواهیم بود که در طول تاریخ با مصادیق گوناگونی از یک رنج روبه‌رو بوده‌ایم. #کتاب‌ستان

تسلی‌بخشی‌های فلسفه - آلن دوباتن - ترجمه‌ی عرفان ثابتی - انتشارات ققنوس
۰۷ آبان ۹۶ | ۰۷:۱۹
بلوط