سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

خوابی که ربودی را چگونه می‌توان به چنگ آورد؟ تویی که طنین حضورت، تکرار بیداری‌ست... [3:28 بامداد] #واژه‌بافی
۳۱ خرداد ۹۶ | ۰۷:۳۶
بلوط
برای آنچه که نسبت بدان حق انتخاب نداشتی، افسوس نخور. تفاوت‌های ذاتی‌ات را بپذیر؛ آدم‌ها حامل ژن‌های بی‌شماری‌اند. دست‌چین کردن طبیعت، ممکن نیست. راه‌های زیادی برای تجربه و آموختن پیشِ رو داریم؛ چیزهایی که به ارث نبرده‌ایم را می‌شود اکتسابی به‌دست آورد. هیچ‌چیز ثابت نیست، آدم هم با همه‌ی سرسختی و لجبازی‌اش چرخه‌ی تغییر و تبدیل را طی می‌کند، حتا اگر دست به انکار زند و منِ درونش را به گمان، حبس کرده باشد. میان این حجم از مبارزه و تلاش و خوددرگیری، کمی هم بیاساییم. گاهی تنها نیازمان، نه معجزه، که قدری سکون و سکوت است. بر سکویی مشرف به خودت بنشینی و از نسیمی که گونه‌هات را بوسه می‌زند لذت ببری. سخت است و ما پیچیده‌ترش کردیم، زندگی را می‌گویم. یک چیزهایی را باید باور کرد؛ نشانه‌اند، درست مانند راه‌یابی که علامت می‌دهد: از مسیر خارج شو، مقصد جای دیگری‌ست. #واژه‎بافی 
۲۴ خرداد ۹۶ | ۱۲:۰۴
بلوط
از فراموشی می‌ترسیم/ از یادآوری لذت می‌بریم... که ثبت می‌کنیم؛ می‌نویسیم، عکس می‌گیریم، ضبط می‌کنیم. مدت‌ها بعد که با خودِ بعیدمان روبه‌رو شویم، کِیف می‌کنیم از صعودهامان، حظ می‌بریم ازین پیشرفت. بغض می‌کنیم از شکست‌هامان، غم می‌خوریم از آن پسرفت. به بچگانگی‌هامان خواهیم خندید، از نابلدی‌ها افسوس می‌خوریم. سرمست از ایده‌های خوبمان، سربلند از نگرش‌های درست. مغموم از قضاوت‌های غلط، سرشکسته از انتخاب‌های...
حس‌مان را تحریر می‌کنیم و لحظه را به تصویر می‌کشیم تا ثبت کنیم؛ بود، هست و خواهد شد را. چراکه حافظه‌ی بدی داریم و عجیب فراموش‌کاریم. اما... #واژه‌بافی
[What time is it? I never know what time it is anymore... It’s always right now to me.]
۲۳ خرداد ۹۶ | ۱۴:۵۴
بلوط
یکی از ترس‌های خزنده‌ی ذهنم، اتلاف زندگی‌ست؛ اینکه هفته‌ها و ماه‌های بی‌شماری از عمرم را در سردرگمی و نادانستگی صرف کنم و عاقبت وقتی چشمه‌ی حیاتم را دریابم و طریقتم روشن شود بر من، ساعت شنی را بچرخانند و هراس شمارش معکوس از پای درم آورد. انصاف نیست... #واژه‌بافی
۱۸ خرداد ۹۶ | ۱۹:۰۵
بلوط
قرار بود یه بازی باشه، که من جمله‌های کلیدیِ خاطرات مشترکمون رو با وُیس بفرستم و اون بگه کِی و چطور تجربه‌اش کردیم... شنید و جواب داد و خندیدیم. پرسید چطور این چیزا یادت مونده؟ جوابش استیکر بود. اون یکی پرسید چی می‌گین باز شلوغش کردین؟ گفتم فراغت بهمون چیره شده. جوابش استیکر بود. خاطره‌بازی؛ یه بازی نیست، همه‌ی هویت و زندگی آدمه. یه‌بار بهشون گفتم دیدن یه آدم آشنا از گذشته برای من مثل تجدید دیدار دو کهنه‌سربازه که بعد از سال‌ها دور از جبهه‌های جنگ به هم می‌رسن و یه‌جور غریبی با هم آشنان. هرکسی توی زندگیش یه مقطع طلایی داره، ماها هنوزم که به هم می‌رسیم ازون چهارسال می‌گیم. انگار مبدا و مقصدمون یکی شده و این بین گیر روزمرگی افتادیم. باید دوباره خاطره بسازیم، باید رد شیم از اون برهه. باک ذهنم خالیه، سوخت داره تموم می‌شه و چراغ هشدار چشمو می‌زنه. این منِ خوش‌حافظه‌ی خاطره‌باز وقتشه که از نو شروع کنه. #واژه‌بافی
۱۴ خرداد ۹۶ | ۱۳:۱۳
بلوط

+در کمال ناباوری به فکرش می‌رسد که، من در واقع مثل چیزی سخت‌ام که زود می‌شکند. [یودیت هرمان] #نقل قول
۰۳ خرداد ۹۶ | ۲۰:۴۱
بلوط