سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

شما هر روز می‌توانید بی‌تفاوت باشید و سرنوشتتان را به دست باد بسپارید یا زندگی خود را نیرومندانه در جهت رویاهایتان پیش ببرید. {این یک نمایش موقتی نیست، بلکه زندگی شماست.} یا شما از فرصت زندگی خود نهایت استفاده را می‌برید یا با این افسوس که چرا انتخاب‌های متفاوتی انجام ندادید، به خاک سپرده می‌شوید. [سوال‌های درست - دبی فورد - از وبلاگ امروز لی‌لی چی می‌خونه؟] #نقل قول
۲۷ ارديبهشت ۹۶ | ۱۴:۴۴
بلوط
برای هر بحثی مقدمه و پیش‌زمینه‌ای لازم است و گاهی محتوای یک موضوع از حدود رابطه‌ی ما خارج است. نمی‌شود به حریم شخصی آدم‌ها تعدی کرد و پشت مضامین مصلحت، آینده و فلان... خود را توجیه نمود. یادمان می‌رود نتیجه گرفتن و رسیدن به جواب کافی نیست. بارها توی برگه‌هامان نوشتند: با شرح راه حل! و ما اغلب فراموش می‌کنیم که مسیر، نیمی از پاسخ است. #واژه‌بافی
۲۶ ارديبهشت ۹۶ | ۱۸:۲۳
بلوط
آدم‌ها به‌طور پیش‌فرض از توازن و هماهنگی استقبال می‌کنند. وقتی سوژه‌ای نامتقارن در برابر خود می‌یابند، خواه خصلتی اخلاقی باشد و خواه پایه‌های غیرهمسان یک صندلی، تمایل به اصلاحات دارند و از آنجایی که همواره بر دوقطب مخالف حکم می‌رانیم (زشت یا زیبا، مفید یا مضر، سفید یا سیاه) بازگرداندن نیمه‌ی نامطلوب به حالت اولیه و رسیدن به یک واحد منسجم سخت دشوار است. پس ساده‌تر اینکه نیمه‌ی دیگر را دست‌کاری کرده و از کمال به زیر آوریم تا در نهایت عطشِ هم‌رنگی را فرونشانیم و به قرینگی رسیم. در کوتاه‌مدت شاید رضایتمان جلب شود اما این راه میان‌بر نیست. چراکه آدمی هرقدر هم خود را مجاب کند و به رضایت‌مندی تلقین ورزد، سرشتِ نازیبا را خواهد فهمید و آن‌وقت است که برای تغییر باید یک کلیت را زیر سوال برد و نه تنها نیمه‌ای ناجور. #واژه‌بافی
۲۲ ارديبهشت ۹۶ | ۱۲:۳۶
بلوط
می‌گویند خریددرمانی و حالِ خوب، من اما می‌گویم حالِ خوب و خرید. بارها امتحان کرده‌ام، روزهای بی‌حوصلگی و بدخلقی‌ام از مقابل فروشگاه‌ها و مغازه‌های دوست‌داشتنی رد شده‌ام و دست‌ودلم به خرید نرفته‌ست. اما روزهایی که با روحیه و حال خوش تصمیم می‌گیرم خیابان‌ها را زیرورو کنم همیشه خوشایند بوده و نتیجه‌اش خوب. و برای هزاروچندمین‌بار باید گفت: صداقت، خوش‌رویی و رفتار مناسب، فروشنده و مشتری را هردو دلشاد می‌کند. #واژه‌بافی
۱۹ ارديبهشت ۹۶ | ۱۴:۰۱
بلوط
نمی‌توانی نواقص و کاستی‌هایت را برای خودت نگه داری و آن‌چه خوب و فاخر به نظر می‌آید را عرضه کنی و انتظار درک شدن و فهم تمام و کمال از دیگران داشته باشی. برای رسیدن به رویا، باید ریسک کرد و خوابید. حتا با دانستن این واقعیت که ممکن است کابوس به سراغت آید. #واژه‌بافی
۱۵ ارديبهشت ۹۶ | ۲۰:۰۸
بلوط
"موج‌سواری هنر جنگیدن با آب‌های خروشان و توانایی فرار از شدیدترین امواج دریا و حفظ جان در عین تقابل با مرگ است که اگر در دل دریا صورت پذیرد، به سخت‌تر شدن کار موج‌سوار منجر می‌شود زیرا نمی‌داند و نمی‌بیند موج بعدی دقیقن از کدام‌سو می‌آید و مجبور است با کمترین دید در میان امواجی که سر به فلک می‌زند، مسیر حرکت بعدی خود را تعیین کند." زندگی هم همین است. وقتی در دل ماجرا هستی، دید محدودی به وقایع داری، باید آنی و سریع تصمیم‌بگیری و نیرویت را بین مبارزه و نجات‌یافتن تقسیم کنی. اما دست آخر کمتر کسی‌ست که آرزویش نشستن بر ساحل عمر در سراسر زندگی باشد وقتی آدم‌های دیگر با ترس و وجد و هیجان و خشم، مشغول موج‌سواری‌اند. خواست‌هایمان چندوجهی‌ست. از ریسک کردن و تجربه‌های جدید و کشف ناشناخته‌ها لذت می‌بریم و در عین‌حال آسودن بر کناره‌ای آرام و ایمن را نیز ستایش می‌کنیم. موج‌سوار حرفه‌ای نیروی آب را حس می‌کند، تولد موج‌ها را با سرانگشتان خیسش لمس می‌کند و آماده‌ی رویارویی‌ست. و شانس، یعنی خودِ فرد. نیک‌بختی تمامن در دستان کسی‌ست که بازی را بلد باشد و استقامت خوبی از خود نشان دهد. #واژه‌بافی
۱۴ ارديبهشت ۹۶ | ۱۴:۲۶
بلوط
خانومی که مدت‌هاست توی سالن می‌بینمش و چون همیشه نیمکت کناریش کوله‌پشتیم رو می‌ذارم باهاش سلام‌احوال‌پرسی می‌کنم، امروز موقع پیاده‌روی اومد پیشم و از صدای بارون گفت. واقعنم شدید می‌بارید. معلوم بود بعد این همه مدت دلش می‌خواد سر صحبت رو باز کنه و گپ بزنه. گفت هواشناسی هشدار سیل داده. گفتم با این وضعیت اگه ادامه پیدا کنه واقعنم سیل می‌آد. گفت مشهدم باز زلزله اومده. گفتم اوممم... و تمام. سوختم ته کشید. نمی‌دونستم باید چی بگم که بحث قطع نشه. سکوت کردم و فقط هم‌قدم باهاش راه رفتم. گروه‌مون کم‌کم داشت جمع می‌شد، گفتم با اجازه‌تون من برم. با نگاهی که معلوم بود میگه: بیشتر از این انتظار داشتم ازت، بدرقه‌ام کرد. برای من تازگی نداره اما برای بقیه انگار از عجایب دنیاست مواجه شدن با آدمی که حرف نمی‌زنه. در حد سلام، چطوری، چه‌خبر، کارم خوبه. لبخند می‌زنم، محکم دست می‌دم و پرانرژی برخورد می‌کنم. اما کافیه واژه‌ها فراتر برن، می مونم. اون وقته که جمله پیدا کردن، سخت‌ترین کار دنیا می‌شه. زنده باد سکوت، زنده باد نوشتن و مرسی از اونایی که دنیای متفاوت آدم‌ها رو درک می‌کنن. #خاطره‌نوشت
۱۳ ارديبهشت ۹۶ | ۱۱:۳۵
بلوط
باورنکردنیه، همه‌ی قالب‌هایی که استفاده کرده بودم، همه‌ی نوشته‌هام. هوووف... این پست رو حتمن بخونید.  پ.ن: با یه بررسی دقیق‌تر متوجه شدم نباید بگم همه‌ی نوشته‌هام! نه. بخشی از منِ به تحریر درآمده هنوز گم است میان صفر و یک‌های تکنولوژی و انگار حسرت هویتی ازدست‌رفته تا ابد با ما خواهد ماند. #اعلان
۰۸ ارديبهشت ۹۶ | ۰۱:۱۴
بلوط
آدم‌های جالبی را می‌شناسم، شخصیت‌هایی که یادشان می‌رود دلیل دلخوری و سردی رابطه خودشان بوده‌اند. که درست وقت‌هایی که گیر احساسات و تنهایی‌شان می‌افتند، یادت می‌کنند و ماشه‌ی واژه‌هاشان را طوری می‌کشند که انگار بی‌معرفتی از توست. بعد از دو سال این رسمش نیست که توپ را توی زمین دیگری بی‌اندازی و طعنه بزنی به سردی لحن و بی‌میلیِ کلام. دستِ آخر هم طوری خودشان را از گفتگو می‌کشند کنار که حس می‌کنی تبرِ بر ریشه نشسته، دست توست. خوشحالم که تمامش کرده‌ام، که با مهربانی و آرزوهای خوب جمله‌هام را پایان داده‌ام. دو سال سکوت و عقب‌نشینی برای همین بود، می‌دانستم اگر روزی باز هم‌صحبت شویم، زخم می‌زنیم، زخم می‌خوریم. کاش آدم‌ها یادشان بماند که حق ندارند به وقتِ نیاز، سرک بکشند توی رابطه‌های تمام‌شده و ژست خودمانی بگیرند و ادعای بی‌توقعی و خوب بودن کنند. (mhb) #خاطره‌نوشت
۰۸ ارديبهشت ۹۶ | ۰۰:۱۴
بلوط
درست مثل وقت‌هایی که از ابزار gradient استفاده می‌کنی و خط رنگ را می‌کشی روی لایه و تا نیمه روشنش می‌کنی، از ساعتی به بعد روزم ساخته شد. آزمونی که به هیچ می‌پنداشتمش، دلیل عمده‌ی خوشحالیم شد و بهانه‌ای برای کافه‌نشینی و گپ زدن از روزهای خوش دانشگاه. خاطرات غریب‌آشنایمان را دوره کردیم و خندیدیم، با افسوس خندیدم و بین قهقهه‌هامان اشک‌های شادیِ حسرت را زدودیم. این همه تضاد و شنیدن حرف‌هایی هم‌جنس‌ورنگ خودت حس خوب و گَسی دارد. از گذشته می‌گویی و در لحظه حس و تفسیرش می‌کنی و بسطش می‌دهی به آینده. نه که راه به جایی بَرَد، نه. آدم احساساتش را، خاطراتش را به دوش می‌کشد. رسیدیم به مرحله‌ای که هردومان از واژه‌ی 'عینک' ریسه می‌رفتیم، که 'چکش' در فرهنگ لغاتمان مترادف شد با 'حریم'. که فهمیدیم آدم‌های سختی هستیم با تنش‌های بالا در برابر مقاومت‌های درون و برون؛ می‌خواهی و نمی‌شود و باید تغییر کرد. شیفته‌ی ترکیب بوی دود و چوب و قهوه... پرسید عجله داری؟ گفتم برای هندزفری به گوش گذاشتن و شنیدن آهنگ‌های آرام و پرت شدن در سیاه‌چاله‌ی زمان؟ نه، شتابی در کار نیست. [چهارشنبه 6 اردیبهشت] #خاطره‌نوشت
۰۷ ارديبهشت ۹۶ | ۱۳:۱۶
بلوط