سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به قول پدربزرگم: "زندگی دوران‌دوران است..." اصلن شاید همین تعریفش از زندگی ریشه دوانید در من و شد "حال من تناوب یک سینوس است، پُر از فراز و فرودهای پی‌درپی." #واژه‌بافی
۲۹ آذر ۹۵ | ۱۵:۰۰
بلوط
حیف که ما آدمای امروزی، به‌جز معجزه‌ی تصور کردن، شوقِ دیدنِ چیزای تازه تو مسیرِ سفر رو هم تو وجودِ خودمون کُشتیم! عشقِ دیدنِ چیزای نو و لذت بردن از آهسته رفتن و قشنگیِ منتظر موندن واسه دیدنِ جاهای ندیده... #کتاب‎ستان

جنس ضعیف - اوریانا فالاچی
۲۷ آذر ۹۵ | ۱۷:۲۰
بلوط
چترها در شُرشُر دلگیر باران می‌‌رود بالا، فکر من آرام از طول خیابان می‌رود بالا. من تماشا می‌کنم غمگین و با حسرت خیابان را، یک نفر در جان من مست و غزل‌خوان می‌رود بالا. خواجه در رؤیای خود از پای‌بست خانه می‌گوید، ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می‌رود بالا. گشته‌ام میدان ‌به‌ میدان شهر را، هر گوشه دردی هست، ارتفاع درد از پیچ شمیران می‌رود بالا. درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست، با بهای سکه در بازار تهران می‌رود بالا. گاه شب‌ها بعد کار سخت و ارزان خواب می‌بینم، پول خان با چکمه‌اش از دوش دهقان می‌رود بالا. جوجه‌های اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی، شک شبیه گربه از دیوار ایمان می‌رود بالا. فکر من آرام از طول خیابان می‌رود پایین، یک نفر در جان من اما غزلخوان می‌رود بالا...!  [حسین جنتی]

از درختی که نیست می‌افتند، راه‌های رسیده و نارس. دست‌های همیشه با ابهام، با اشارات تا ابد ناقص. پلک‌هایم به هم فشرده مرا، که به «هیچی» دوباره فکر کنم. مثل یک لحظه غفلت از همه چیز، غفلت از دست و دستگاه پرس. راه‌ها سمت چی مرا بردند؟ مقداء و مبصدی به هم خورده! اولش حکم کرده‌اند: برو! آخرش حکم کرده‌اند: برس! روی تختی که مُرده خواهم مُرد، روی تختی که مُرده می‌میرم. آن‌قدر خون نرفته از دستم، من ولی هیچ... هیچ‌چی را حس... زندگی یک جزیره‌ی دور است، مرد کشتی شکسته‌ای در آن. به درختی که نیست تکیه زده، روی ساحل نوشته  S.O.S  [محمد حسینی‌مقدم]  [عنوان پست از فرزاد حسنی] #نقل قول
۲۶ آذر ۹۵ | ۱۷:۲۹
بلوط
هرچه می‌آیم خودم را به رخ زندگی بکشم و روزنه‌ای برای ورود نور، هوا و انگیزه به دنیایم باز کنم، انگار این زندگی‌ست که خودش را به رخم می‌کشد و گونه‌ام را خراشیده، ملتهب و سوزناک می‌گذارد روی دستم! هه، سمباده‌اش گیر ما آمده... توی ذوق‌خوردگی؟ تا دلتان بخواهد. افسردگی؟ هست اما نمی‌گذارم از شانه‌ام بالاتر بیاید و خودش را برساند به چشم‌هام، همین بس که چند روزی‌ست کژآهنگی قلبی گرفته‌ام. آخ دنیا جان! تو که خوب‌تر می‌دانی کله‌شقم و لجباز، شاید دست‌دست کنم اما دیگر دست روی دست نمی‌گذارم. no sir. پیِ سهمم آمده‌ام، رویاهام. باورم هم نمی‌شود که تو مانعم باشی، تویی که کلاف آرزوهام را ریسیدی و گاه‌به‌گاه رشته‌ای نشانم دادی. بیا و انقدر حال ما را نگیر، بگذار خوب بودن‌هامان به هم بیاید و فریاد زنیم که حال همه‌ی ما خوب‌ست و تو، باور کنی. 

- خوبی؟ طوریت که نشد؟
- (دراز کشید و دستشو گذاشت روی پیشونیش) شنیدی می‌گن یه لحظه‌هایی هست قبل از اینکه کار تموم شه، کل زندگی آدم مثل یه فیلم از جلو چشاش رد می‌شه؟ اوف... نزدیک بود پِلِی شه!

+ بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه‌اش، اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود، می‌گفت: زندگی مثل یک کلاف کامواست؛ از دستت که دربرود می‌شود کلاف سردرگم، گره می‌خورد، می‌پیچد به هم، گره‌گره می‌شود. بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله واکنی، زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می‌شود، کورتر می‌شود. یک جایی دیگر کاری نمی‌شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، یک گره‌ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد، محو کرد، یک جوری که معلوم نشود. یادت باشد، گره‌های توی کلاف همان دلخوری‌های کوچک و بزرگ‌اند، همان کینه‌های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید. زندگی به بندی بند است به نام "حرمت"، که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...  [سیمین بهبهانی] #واژه‌بافی #نقل قول
۲۴ آذر ۹۵ | ۲۳:۱۹
بلوط
من در انفرادی دنبال خودم گشتم. هرکس که ساختن زندان انفرادی به کله‌اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می‌دانسته با آدم‌ها چه‌طور بازی کند. یعنی درست‌تر آن است که بگوییم می‌دانسته آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت‌وپارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دَخلِ خودش را بیاورد. #کتاب‎ستان

 جیرجیرک - نوشته‌ی احمد غلامی - نشر چشمه

+ من شیفته‌ی جزییاتم؛ همینکه ناخوانده بابت بافت و رنگ کاغذِ کتاب عاشقش شدم، مثال خوبی‌ست. هم‌نامی‌مان هم بماند... گاهی حس می‌کنم گیله‌مردی چوب‌بُرم! از همان‌هایی که پیش از بریدن درخت، دست می‌کشند به تنه‌اش و ساعت‌ها به پایش حرف می‌زنند. چهار سال سروکله زدن با کاغذ و مقوا و دغدغه‌ی جنس، گِرَم، رنگ، بافت و مارکش را هم داشتن، این حس را مضاعف کرده است. 
۲۰ آذر ۹۵ | ۱۴:۱۹
بلوط
داد می‌زد و او نگاهش را به چشم‌هایش دوخته بود. پوشه را به دیوار کوبید و او نگاهش را به چشم‌هایش دوخته بود. موهایش را به‌هم‌ریخت و او نگاهش را... تلفن زنگ خورد. رفت سمت میز اما دستش به جای گوشی بسته‌ی سیگار را گرفت. یک نخ را بو کشید و فندک زد. کسی از میانه‌ی چهارچوب گفت: دودشو می‌دن بیرون! با لبخند به سمت صدا برگشت و به عادت همیشگی گفت: اوهوم. سیگار خاموش را توی پاکت برگرداند و همان‌طور که سرش پایین بود و غرق دنیایی دیگر، زمزمه کرد: مصدر درد و سیگار یکیه، هر دو رو می‌کِشن. صدای نفس‌هایش را می‌شنید، هنوز آرام نگرفته بود. بی‌هیچ ارتعاشی در لحن، خطابش قرار داد: خوب شد! حرفایی که هیچ فکرشو نمی‌کردی رو به زبون آوردی. آدم باید چندوقت یه بار حساشو بالا بیاره و فکرای ته‌گرفته‌اشو تف کنه. آرام بود و شگفتانه راحت، آدم‌ها توی دعوا و پریشانی، بارِ حرف‌ها را می‌گذارند روی دوششان و خودشان را له می‌کنند زیر غصه و اندوه. او؛ انگار که بارش را زمین گذاشته باشد، قدم‌هایش را به سمت درب برداشت و سبک‌تر از ساعتی پیش از آن آستانه گذشت. #داستانک
۱۸ آذر ۹۵ | ۱۸:۵۲
بلوط
بعضی از موسیقی‌ها آن‌قدر خوب‌اند که ته دلت خالی می‌شود از جنس لطیف و زلال نت‌هاشان. من این نواها را دلبر نامیده‌ام، بس که هوش از سر می برند و دل از کف. #واژه‌بافی
۱۷ آذر ۹۵ | ۱۲:۵۴
بلوط
چندروز پیش از بیست‌وپنج نوامبر پروفایل تلگرامم را نارنجی کردم و راضی از پیوستن به این موج، شروع کردم به خواندن مطالب و نوشته‌های دیگران. طبق برنامه تا بیستم آذر می‌بایست نارنجی می‌ماندیم. همه چیز خوب بود تا اینکه هفته‌ی پیش با صحنه‌هایی مواجه شدم و هیچ کاری از دستم برنیامد جز سکوت کردن و نظاره‌گر بودن. اتفاق تلخ و سنگینی بود. همان روز رنگ نارنجی را از پروفایلم حذف کردم. دلیل؟ با خودم گفتم چه چیز بدتر از شیفته‌ی حرف و تئوری بودن و ترس از عمل داشتن؟ انگار شبیه آدم‌هایی شده‌ام که بیشتر تاکید می‌ورزند و کمتر کاری پیش می‌برند. و چقدر خوب نقل کرده‌اند که ما آدم‌ها، همه‌مان دوست داریم دنیا را تغییر دهیم. افسوس که هیچ‌کس از خودش شروع نمی‌کند.  +"جنس ضعیف" را می‌خوانم؛ نوشته‌ی اوریانا فالاچی، گزارشی‌ست از وضعیت زنان در جهان. تا بدین‌جا حرف بر سر خرافات بوده، باورهای غلط و منسوخ‌شده، عرف و قانون‌گذاری‌های جامعه. باید دید انتهای این گزارش به کجا می‌رسد، نتیجه‌گیری هم که نیم‌خوانده نمی‌شود. #واژه‌بافی
۱۵ آذر ۹۵ | ۱۴:۴۸
بلوط
زمان؛ ماده‌ای شوینده‌ست، یک حلال و پاک‌کننده‌ی قوی. اهداف و انگیزه‌های آدم را می‌خورد و ردی به‌جا نمی‌گذارد. باید خوش‌شانس بود تا جرقه‌ای در روزگار، راه را بازنمایاند. یک خواب، رویایی از فردا، تصویر فراموش شده‌ای از دیروزها و تلنگرهای حسی دیگری که بسیار بدان‌ها معتقدم. می‌شد زودتر از این‌ها نشانه‌ها را خواند و مسیر را دریافت. دیرخیز بودن، اینجاست که گریبان آدم را می‌گیرد و افسوس به دل می‌نشاند. با این حال شکر، هر اندازه من خود را به خواب زده‌ام، این ضمیر ناخودآگاهِ جّان مرا به خود وانمی‌گذارد. یک جاهایی هم انگار از آن جفت شش‌ها سهم دارم. تاسِ خوب، دست باخته را برمی‌گرداند.  [عنوان از سهراب سپهری] #واژه‌بافی
۱۴ آذر ۹۵ | ۲۱:۴۵
بلوط
دیشب که خوابت بُرد، فهمیدم؛ شب‌های تنهایی چقدر سخته. اون که تو رو می‌بینه، آرومه. اون که تو رو می‌فهمه، خوشبخته. دیشب که خوابیدی دعا کردم، حالت شبیه حال من باشه. اونقدر دیوونه‌ام که حق دارم، این عشق تنها مال من باشه. هر لحظه با من باش، با من باش؛ تنهایی عذابه، عاشقت بی‌تو یه شب راحت نمی‌تونه بخوابه. اما تو که خوابی، نمی‌بینی، چقدر حالم خرابه.  [تنهایی - رستاک] #نقل قول
۱۳ آذر ۹۵ | ۲۳:۳۵
بلوط