سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

- خیلیا از دختری که سیگار می‌کشه خوششون نمیاد. (سیگارو از دستش گرفت) 
- (در حالی که به نیمرخش نگاه می‌کرد) برای من یه‌جور نماده؛ تنبیه و یادآوری... 
- دیگه نکش! 
- (بعد از چند دقیقه که هر دو از لبه‌ی تراس به هوای مه‌گرفته و بارونی خیره شده بودن) می‌تونم پسش بگیرم؟ (و بی‌اینکه منتظر جواب بمونه آروم خم شد و سیگارو از لای انگشتاش بیرون کشید.)
- (نفسش رو بیرون داد و رفت)
- (در حالی که ریه‌اش از دودی که فروداده بود می‌سوخت) سعید! 
- (دستش روی دستگیره بود و نیم‌تنه‌اش رو به عقب چرخونده بود)
- نمی‌خوام به حرفت بی‌اعتنا باشم. فقط آخرین پُک واسم مهم بود. (سیگارو روی نرده‌ی فلزیِ خیس از بارون خاموش کرد و قبل از اون از درب تراس رد شد) 

- فکر می‌کردم خواسته‌ی من اونقدری مهم هست که از آخرین پُکم بگذری. 
- متوجه نیستی؟ دقیقن چون توی دستت گرفته بودیش برام مهم شد. (مشتش رو باز کرد و فیلتر سیگار خاموش شده رو نشونش داد) #داستانک
۳۰ آبان ۹۵ | ۱۳:۵۱
بلوط
ارجاعتان می‌دهم به پست فیروزه سیاه و تاکید موکد می‌کنم بر پی‌نوشت این متن: تک‌تک کلمات وزن دارند، حجم دارند، بار دارند. وقتی هم که با احساساتی مثل ترس، نفرت، خشم و... ترکیب بشوند، وزنشان بیشتر می‌شود، سنگین‌تر می‌شود. برای خالی شدن خودمان، دیگران را سنگین نکنیم. #نقل قول
۲۹ آبان ۹۵ | ۱۸:۴۲
بلوط
گاهی وقت‌ها... نه، نه! بگذارید قید زمانش را اُلوِیز اَند فور اِوِر بگذاریم که محدود نشود به آن و لحظه و ساعتی؛ باید به خودت مومن باشی، وقتی کم‌حرف‌ترین آدم دنیایت هم عجولِ صدای توست. روز قبلش نوشته بودم "عامل ابتلا به سرماخوردگی، ویروس و باکتری و فلان نیست. آدم‌ها وقتی آغوش کم می‌آورند، وقتی بوسه‌هاشان ته می‌کشد و دستی برای فشردن ندارند، سرما می‌خورند. آن وقت تب می‌کنند و گرم می‌شوند. لرز می‌کنند و پتو را به خود می‌پیچند. سرفه می‌زنند و لب‌هاشان خشک می‌شود. و در تمام روزهای بیماری، این دست‌های تنها مانده‌یشان است که پیشانی را لمس می‌کند و قاشق سوپ را به دهان می‌برد. آدم‌ها وقتی آغوش کم می‌آورند و بوسه‌هاشان ته می‌کشد و دست‌هایشان خالیست، سرما می‌خورند. سخت، خیلی سخت..." و نمی‌دانستم حجم تنهایی آوارشده‌ی این‌بار قرار است به کلی از پا درم‌آورد. شده بودم مصداق "باید این تنِ اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد." می‌گویند تب نشانه‌ی جنگی درونی‌ست، جنگی برای بقا. تب کردم و جنگیدم، جنگیدم، جنگیدم و این تنِ اندوهگین را چلاندم برای ورق‌های بعد... #واژه‌بافی
۲۸ آبان ۹۵ | ۲۳:۱۴
بلوط
- بابا می‌گه تو دختر قوی‌ای هستی. 
- چطور؟! 
- می‌گه وقتی کسی باهات دعوا می‌کنه می‌تونی عصبانی نشی و داد نزنی. بابا می‌گه تو می‌تونی عصبانیتت رو کنترل کنی، کاری که بقیه بلد نیستن و واسه همین داد می‌زنن... 

- چرا اینجا وایسادی؟ 
- دارم به حرفای پارسا فکر می‌کنم. می‌دونی چیزی که اون فکر می‌کنه یه قدرته، واسه من همیشه یه ضعف بوده. فکر می‌کردم چون ضعیفم نمی‌تونم دعوا کنم و مثل بقیه تنش‌ها و عصبیت‌هامو فریاد بزنم. حالا یه بچه‌ی چهارساله داره به‌خاطرش منو تحسین می‌کنه چون به نظر اون این یه قدرته. می‌دونی؟ جالبه که همه چی توی زندگی ما به احساسات ربط داره. درست مثل حالا، فقط به خاطر حس خوبی که از پارسا و دیدگاهش گرفتم دیگه این سکوت کردنا اذیتم نمی‌کنه. حالا فکر می‌کنم من یه دختر قوی‌ام. درست همون‌طور که اون فکر می‌کنه. #داستانک
۲۵ آبان ۹۵ | ۲۲:۴۷
بلوط
مسئولیت انتخابت رو پذیرفتن، سخته. تحمیل کردن حسرت‌های کوچیک و بزرگ به خودت در ازای لذت‌های کوچیک و بزرک دیگه، سخته. هر قدرم که تصمیمت درست باشه و به‌جا، همیشه یه سری پچ‌پچ‌های ذهنی و حرف‌های درونیِ موذی هستن که روحت رو بجون و آزارت بدن. همه چیز رو با هم خواستن و کمال‌گرا بودن، گاهی آدم رو زمین می‌زنه. وقتی که مجبوری بین دلانه‌های زندگیت دست به انتخاب بزنی و راهی نو برای ادامه در پیش بگیری. وقتی که مجبوری مسئولیت انتخابت رو بپذیری و حسرت‌های کوچیک و بزرگ زیادی رو در ازای لذت‌های کوچیک و بزرگ زیادی به خودت تحمیل کنی. کاش یه نفر بود که آدم رو از مسیرش مطمئن می‌کرد. یکی که با نگاه نافذ و لبخند اطمینان‌بخشش شونه‌ات رو می‌فشرد و می‌گفت: شک نکن، ادامه بده... #واژه‌بافی
۲۳ آبان ۹۵ | ۲۱:۴۷
بلوط
بند کفشم را گره زدم... قلبم مچاله شد از این حس که من بدان‌جا تعلق ندارم و انگار دور افتاده‌ام از آدم‌ها... راهرو، خاطره‌های جان گرفته... طبیعت‌گردی و درختی بالا بلند... حفظ تعادل و لیز نخوردن از لبه‌ی پرتگاه... به اویی که دوستش داری رسیدن و در آغوشش کشیدن، حامی و امن بودن... ابهام، ابهام، ابهام... بیدار شدن و به یاد آوردن... #خواب‎نوشت
۲۱ آبان ۹۵ | ۱۳:۲۰
بلوط
این صندلی که جای تو خالیست روی آن، یعنی که آمدی، که نشستی، که ناگهان... پروانه‌وار پیله دراندی و پر زدی، رفتی به سمت نقطه‌ی پایان آسمان. اعجاب رفتنت در و دیوار را گرفت، حتا دهان پنجره باز است همچنان. بعد از تو لفظ و لهجه‌ی ساعت عوض شده‌ست، طوری که حس نمی‌شود از چرخشش زمان. دیدم که بعد رفتن تو جای تیک‌تاک، می‌گفت لحظه‌ای نرو پیشم بمان، بمان...  [سورنا جوکار] 

+ به گوش هوش بشنو نکته‌ای خوب، وگر داری خِرَد دستور خود ساز. همیشه تا توانی ای برادر، مشو با هشت کس همراز و دمساز. حسود و بی‌وفا، نادان و کاذب. بخیل و ناکس و بدخوی و غمّاز(سخن‌چین). سود دنیا و دین اگر خواهی، مایه‌ی هردوشان نکوکاری‌ست. گر درِ خُلد(بهشت) را کلیدی هست، بیش بخشیدن و کم‌آزاری‌ست. رسم کَرَم مجوی ز بخیلان روزگار، نشنیده‌ای که میوه نروید ز چوب خشک؟ از ناکسان دهر امید وفا مدار، ناید ز جیفه‌ی سگ مردار بوی مشک. به گاه فقر توانگر نُمای همت باش، که گرچه نداری، بزرگ دارندت. نه آنکه با همه هستی شوی خسیس مزاج، شوی اگر تو چو قارون گدا شمارندت (بزرگی همان نمایش طبع والاست). ای دل اَر چند در سفر خطر است، کس سفر بی‌خطر کجا یابد؟ آنچه اندر سفر بدست آید، مرد آن در حذر کجا یاید. هر که در سایه گشت گوشه نشین، تابش ماه و خَوَر(خورشید) کجا یابد. وانکه در بهر قوتِ می نخورد، سِلک دُر و گهر کجا یابد؟ باز(پرنده‌ای شکاری) کز آشیان برون نپرد، بر شکاری ظفر کجا یابد؟ گر هنرمند گوشه‌ای گیرد، کام دل از هنر کجا یابد؟ (نه اعتکاف به معنای فهم حقیقت و معنا که عزلت نشینند و گوشه‌گیر... مگه می‌شه تکون نخورد و به جایی رسید؟ مگه می‌شه پای رفتن نداشت و به مقصد رسید...؟)  [ابن یمین فریومدی]  آفتاب باشید و بتابید :) #نقل قول
۲۱ آبان ۹۵ | ۱۱:۳۰
بلوط
هنوز تصمیم نگرفته‌ام بر طبق کدام معیار فهرست را اولویت‌بندی کنم؛ سال اکران، ژانر و یا امتیاز imdb. قطعن در کنار هر یک از این گزینه‌ها رتبه‌ی خودم به فیلم را نیز ثبت خواهم کرد، تنها مسئله‌ی حوصله و زمان در میان است. امیدوارم به زودی این مرحله را نیز تکمیل کنم. علی‌الحساب فهرست فیلم‌ها را می‌توانید در صفحه‌ی آپارات در منوی وبلاگ رصد کنید. +پذیرای پیشنهاداتتان هستم. #اعلان
۱۹ آبان ۹۵ | ۲۰:۵۰
بلوط
داشتم برای مامان می‌گفتم خاصیت گفتگوهای من و فرا این است که با وجود رول ثابت شنونده بودنم، همیشه میان کلامش توصیف‌های چاشنی می‌آورم و او نخ حرف‌های من را می‌گیرد و گره می‌زند به رشته‌ی کلامش و با هم سهیم می‌شویم توی جور کردن موقعیت‌های کمیک. خاطراتی که من درشان حضوری نداشته‌ام را می‌توانم تصویرسازی کنم و بعد لحن و ادا اصول فرا را می‌زنم تنگ ماجرا و جمله‌هایش را بسط می‌دهم. اینجور مواقع وقتی هردو قاه‌قاه به موقعیت نوینی که با دخل و تصرف خلق کرده‌ایم می‌خندیم او می‌گوید: دقیقن! و همیشه تایید می‌کند که درست زده‌ام به هدف و فانی که باز کرده‌ام قواره‌ی قصه‌اش بوده است. دیدارهای سالانه‌یمان را دوست دارم، خوشی با هم بودن‌مان را و این رفاقتی که یک دنیا تفاوت و فاصله را به دوش می‌کشد و آخرسر می‌رسد به معرفت. معرفتی که تعریفش در رابطه‌ی ما خود بودن است؛ بی‌هیچ حاشیه و غل و غشی. معرفتی که تعریفش شده فهمیدن حرف‌های هم و قضاوت نکردن و نترسیدن از روراست بودن. معرفتی که تعریفش شده درک تفاوت‌ها و داشتن اصول شخصی متناقض، و انتظار و شوق برای دیدارهای دوباره.  [فان باز کردن اصطلاحی‌ست که یکی از بچه‌های دانشگاه موقع ارائه‌ی پروژه‌اش رو کرد و خاطره و تکیه کلامی شد برای ما، برای مایی که بیش از هر چیز معتقد به آدم‌های فان هستیم.] #خاطره‎نوشت
۱۸ آبان ۹۵ | ۲۱:۳۹
بلوط
تازه اسباب‌کشی کرده بودند و دیوارهای غریب و ناآشنا او را می‌ترساند. سوهان روح بود خانه‌ای که می‌بایست پناه باشد... بیرونِ این درب‌ها، زیر ابرهای گرفته و سوز سرد پاییز شاید امید بیشتری می‌توان یافت. دست کم یک رهگذر، هان؟ پارچه‌ای نرم و چهارخانه را دور خود پیچید، عروسکش را تنگ به آغوش گرفت و پا را بیرونِ حصار ترس و تنهایی نهاد. کوچه خلوت بود، شهر بی‌عابر. بغض نرم‌نرمک خودش را بالا کشید و از چشم‌های روشن دخترک، اشک شد و بارید. نویدِ نور به خود می‌داد و آوای گنجشک‌ها، دنیای بیرون اما گویی چیزی جز حجم نامنتهایی از نبودن‌ها نیست. انتظار، اشک و تن‌لرزه از سرما... 
دختری در راه است؛ بی‌خیال و غرق رویا. نگاهش در پیِ راه است و صدایش، زمزمه‌ی آواز. نزدیک می‌شود، باز هم نزدیک‌تر. زانو زده از دخترک می‌پرسد: تنهایی؟ پاسخش اشک. ترسیدی؟ باز هم اشک. استاد ادبیاتی اگر می‌بود می‌نوشت: تقابل ماضی بعید است و آینده‌ای مستقبل! این یکی تنهایی‌هایش را به دوش کشیده و آن یکی، اول راه است. 
آخر این قصه ناپیداست. پایان باز؟ نه، گمان نمی‌کنم. شاید هنوز به آخر نرسیده است. فرداهای زیادی در پیش است و کلاغ این قصه باید که خوش‌خبر باشد. آری، هنوز به آخر نرسیده است... #خاطره‎نوشت
۱۷ آبان ۹۵ | ۱۵:۵۹
بلوط