سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ما را از خورشید بیزار کردند، از روشناییِ 7 صبح و از آغاز دوباره‌ی یک روز؛ آنقدر که کم‌خوابی و خستگی و بی‌حوصلگی، آوار بود بر صبح‌های زندگی‌مان. مدرسه، دانشگاه، اداره... این زندگی پس کی قرار است سهم خودمان باشد، سهم دلمان؟ کارمند نیستم اما برنامه‌ای هر روزه دارم که باید 7 صبح بیدار باشم و 8 از خانه بزنم بیرون. حالا چهارمین روز مرخصی‌ام را سپری می‌کنم و حسرت می‌خورم برای تمام صبح‌هایی که می‌توانستم عاشق شوم و نشدم. برای تمام صبح‌هایی که می‌توانست روح امید و انگیزه و شور را در من بدمد و دریغ شد. اصلن دارم حسرت تمام غیبت‌های نکرده را می‌خورم و غصه‌ی کلاس‌های رفته را. باید برای خودم بیشتر وقت بگذارم، باید برای خودتان بیشتر وقت بگذارید، باید برای خودمان... باید خودمان را بیشتر دوست بداریم. #واژه‌بافی
۳۱ مرداد ۹۵ | ۱۱:۵۷
بلوط
حس‌وحالم؟ بد نیست... اشتباه نکنید! نمی‌خواهم شعری از سهراب را نقل کنم. چند عبارت که نوشتم و پاک کردم، یاد مِه‌ای افتادم که بانوی نادر ابراهیمی در عاشقانه‌ی آرامش از آن حرف زده بود. نزدیک‌ترین وصف به من است؛ "در مِه راه می‌روم، در مِه‌ای بسیار فشرده و سپید." نه دلگیرم، نه خسته و غمگین، نه آسوده‌ام، نه شادمان و نه هیچ. توالی سکوت و سکونم و ابهام لحظه‌ها. ترسی نیست، اصلن حسی نیست و بی‌حسی از بزرگ‌ترینِ ترس‌هاست. حقیقت؟ رنگ‌ورویش را باخته، بس که خیال پایش را میان روزهایم دراز کرده و کش‌وقوس می‌آید زیر آفتاب مردادم. اصلن به کلام بانو بازگردیم، به این‌که در مِه راه می‌رویم، در مِه‌ای بسیار فشرده و سپید. 
"در یک مِه‌نوردی طولانی، هیچ چیز به وضوحِ کامل نخواهد رسید. برای نَفَسی آسوده زیستن، چاره‌ای نیست جز مِه‌ای فشرده را گرداگرد خویش اِنگار کردن؛ مِه‌ای که در درون آن، هر چیزِ غم‌انگیز، محو و کم‌رنگ شود. تو از من می‌خواهی که شادمانه و پُر زندگی کنم. نه؟ برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی‌اعتقادیِ روح، در مِه زیستن ضرورت است." #نقل قول
۲۸ مرداد ۹۵ | ۲۳:۰۲
بلوط
اگرچه عشق همیشه به‌هم رسیدن نیست، دلیل گریه‌ات اما جدایی از من نیست. به حرمتی که نمانده، سکوت خواهم کرد؛ فقط برو که زبانم همیشه الکن نیست. رفیق‌های قدیم و کنایه‌های جدید، همیشه زخم زبان از دهان دشمن نیست. اگرچه قابی از آهن گرفته است مرا، دلی که می‌شکند آینه‌ست... آهن نیست. عبور کردم از این عشق و عاشقان دانند؛ که در طریقت ما رد شدن، گذشتن نیست... [نوید کلانکی]

بخوان از چشم‌های لال من، امروز شعرم را؛ که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی‌ماند. [حسین زحمت‌کش]

بی‌تو ممکن نیست من باشم، وجود سایه در متن دنیا گنگ و بی‌معناست وقتی نور نیست. شک ندارم اشک می‌ریزند ماهی‌ها در آب، اشک ماهی‌ها نباشد آبِ دریا شور نیست... [مهتاب یغما]

فارغ از هر حاشیه و بحثی، نمی‌دانم تابه‌حال شنونده‌ی اینجا شب نیستِ فرزاد حسنی بوده‌اید یا نه؛ که اگر رادیوبازِ شب‌نشین باشید، حس‌وحال خوب برنامه‌هایش مزه کرده‌ست زیر دندانتان و اگرنه لااقل یک‌بار مشتری شوید و موج چهارشنبه‌شب‌های رادیو جوان را بشنوید. 
دیشب حرف خوبی زد آقای مجری، وقتی که از کتاب فرهنگ بروبچه‌های تهرون مرتضی احمدی می‌خواند؛ رژیم کلام نگیرید! واژه‌ها و اصطلاحات ادبیات را که مزه‌ی گفتارند، بشناسید و بهره گیرید. چرا همه‌مان یک‌دست و عادی سخن می‌گوییم؟ کجا رفته آن ضرب‌المثل‌های ناب؟ #نقل قول
۲۸ مرداد ۹۵ | ۱۳:۳۸
بلوط
قرارمان این است؛ روزهای ابری و سایه‌گون، تن به صدای شهر می‌سپاریم و روزهای آفتابی، گوش به موسیقی. #واژه‌بافی
۲۷ مرداد ۹۵ | ۱۱:۲۹
بلوط
فعال به‌نظر بیا، حتی اگر به چیزی نرسی؛ این پدیده خطای عمل نام دارد. وقتی موقعیتی جدید یا نامشخص است، خطای عمل برجسته‌تر می‌شود. امروزه به تفکر بهای بیشتری می‌دهیم، اما بی‌حرکتیِ کامل همچنان گناه بزرگی باقی مانده است. جامعه در مقیاس بزرگ همچنان تصمیم‌های عجولانه را به استراتژی‌های منطقی‌ای که می‌گوید صبر کنیم ببینیم چه می‌شود، ترجیح می‌دهد. در نتیجه، در شرایط جدید یا متزلزل، احساس ناچاری می‌کنیم که باید کاری کنیم، هر کاری. بعد از انجام این کار، احساس بهتری داریم، حتا اگر با این عملِ سریع یا بیش از حد اوضاع را بدتر کرده باشیم. پس وقتی شرایط نامشخص است، عقب بایست تا این‌که تمام گزینه‌هایت را ارزیابی کنی، هرچند ممکن است این کار با تحسین مواجه نشود. "تمام مشکلات بشر ریشه در ناتوانی او در آرام و تنها نشستن در یک اتاق دارد." این را بلز پاسکال هنگام مطالعه در خانه‌اش نوشته است. #کتاب‎ستان

 هنر شفاف اندیشیدن - رولف دوبلی 
۲۵ مرداد ۹۵ | ۲۱:۴۶
بلوط
قبل از طلوع خورشید برای خودم بریده و دوخته بودم که امروز خوشایندم نخواهد بود. پیامک سین را خواندم و فکر کردم اُه! بحث پُرتنشی در پیش است. بند کتانی‌هایم را گره زدم و فکر کردم اُه! با مربیِ بداخلاقم چگونه تا کنم؟ و همین‌طور خیال‌های بد بافتم و فکر کردم اُه، چه باید کنم. به سالن رفتم و با لبخند و خوش‌رویی طرف شدم. به دنبال سین رفتم و صدای خنده‌هامان توی ماشین پیچید. نشسته بودم و الف تماس گرفت و یک بغل مهربانی از صدایش سرریز شد. بیش از پیش ایمان آورده‌ام که نباید عجول بود و یک‌طرفه به قاضی رفت. بیشتر از بامداد می‌دانم که امروزم اُه! چه خوب گذشت. #واژه‌بافی
۲۳ مرداد ۹۵ | ۲۱:۲۷
بلوط
تایید اجتماعی، که گاهی سخت‌گیرانه از آن به عنوان غریزه‌ی جمع‌گرایی یاد می‌شود، تاکید دارد افراد وقتی مثل بقیه عمل می‌کنند که احساس می‌کنند رفتارشان درست است. به عبارت دیگر، هر چه تعداد بیشتری از مردم عقیده‌ی خاصی را دنبال کنند، ما آن عقیده را بهتر (درست‌تر) می‌پنداریم. هرچه تعداد افرادی که رفتار خاصی را بروز می‌دهند بیشتر باشد، این رفتار از سوی دیگران مناسب‌تر ارزیابی می‌شود. البته که این امر مضحک است. 
چرا این‌گونه عمل می‌کنیم؟ خب، در گذشته، دنباله‌روی از بقیه، راهکار مناسبی برای بقا بود. کسانی که متفاوت با گروه عمل می‌کردند، از چرخه‌ی حیات خارج می‌شدند. ما نوادگان بی‌واسطه‌ی کسانی هستیم که از رفتار دیگران پیروی می‌کردند. این نمونه چنان عمیق در وجود ما ریشه دوانده که امروز هم از آن استفاده می‌کنیم، حتا در مواقعی که قرار نیست کمکی به زنده ماندن ما بکند، که در اکثر اوقات هم همین‌طور است. فقط در برخی شرایط معدود است که تایید اجتماعی مفید واقع می‌شود. #کتاب‎ستان

 هنر شفاف اندیشیدن - رولف دوبلی
۲۱ مرداد ۹۵ | ۱۴:۰۳
بلوط
حالا بیشتر درک می‌کنم چرا آدم‌ها راضی به تغییر نمی‌شوند و ترجیح می‌دهند سالیان دراز، یک راهِ از پیش تعیین‌شده را ادامه دهند؛ تنهایی، همراه نداشتن و هزار واژه‌ی دیگری که از یک نفر بودن حرف می‌زند. اینکه چقدر همدیگر را دوست دارید و چه اندازه اشتراک شما را به هم پیوند می‌دهد، چه تعداد خاطره برای بازگویی دارید و قاه‌قاه خندیدن و به وقت دلتنگی حرف از تلخی‌ها زدن و بی‌خجالت اشک ریختن، هیچ‌کدامش مفهومی نخواهد داشت اگر دیگر طرز فکرتان یکی نباشد، اگر دنیایتان از جایی به بعد دوتکه شده باشد. می‌شود باز هم با او حرف زد و خندید و اشک ریخت اما دیگر لذتِ خود بودن از دست رفته است و هر لحظه‌ی آن دیدار، یک صدای غریب‌آشنا توی سرتان زمزمه می‌کند که راهتان از هم جداست و فرسنگ‌ها فاصله جاخوش کرده میان رابطه‌تان و آدم‌ها از آنچه که در آینه می‌بینید هم از شما دورترند. [عنوان مصرعی‌ست از فاضل نظری] #واژه‌بافی
۱۵ مرداد ۹۵ | ۱۴:۳۰
بلوط
صبحِ یکی از روزهایی که می‌رفتم سالن دیدمش، سه روز پیش هم نشسته بود گوشه‌ی پیاده‌رو و تکیه داده بود به دیوار. نزدیکش که رسیدم پرسید ساعت چند است؟ گفتم ده‌ونیم. گفت ببینم! به گوشه‌ی سمت راست صفحه‌ی گوشی‌ام اشاره کردم و نشانش دادم. باور کرد انگار، گفت بابام الاناس که بیاد دنبالم، لبخند زدم و گفتم باشه. یکی از مربیان از صدای گفت‌وگومان آمد بیرون و نگاهی انداخت. از کنارش رد شدم و فکر کردم چه برخورد جالبی! عجیب انرژی‌بخش بود و نمی‌دانم چرا... با خودم فکر کردم باید نشانه‌ها را دنبال کنم و فکری به سرم زد؛ چه می‌شود اگر این‌بار از درب آن مرکز توانبخشی رد شوم و بگویم اجازه می‌دهید برای بچه‌ها کتاب بخوانم؟ بعد با خودم گفتم چه ایده‌ی ناپخته‌ای! تو چه می‌دانی از روان‌شناسی و برخورد با کودکانِ شرایط خاص و چه و چه و چه... یاد پستی از معکوس ماهی افتادم که نوشته بود: [من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می‌رسد با همه‌ی جان گرفته می‌شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس. از تصمیم اول که رد شدی، باقی‌ش دیگر مزه‌ای ندارد...  رضا امیرخانی#واژه‌بافی
۱۵ مرداد ۹۵ | ۰۱:۲۵
بلوط
۱۳ مرداد ۹۵ | ۱۳:۱۱
بلوط