سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

سـایه‌ی سفید

...در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد

منوی بلاگ

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

وقتی دنبال معاشرت باشی و آدم‌های جدید، می‌توانی حتی به ماه‌ها انتظارت لبخند بزنی و بگویی: خب، ارزش داشت. گرچه نباید زود قضاوت کرد و یک برخورد معیارِ کمّی و کیفی خوبی برای شناخت نیست اما همین‌که تعدادی جوانِ هم‌نسل‌اید و روحیاتتان نه چندان دور و نزدیک، امیدِ خوبی‌ست. 

+ ما مشغول کارهای روزمره‌مون هستیم و در همین بین زندگی داره می‌گذره. قراره چطور به لحظه‌هامون دقت کنیم...؟ اتفاقات رخ می‌دن و ما با حوادث روبرو می‌شیم اما فقط بعدشه که می‌تونیم این چیزها رو درک کنیم. توی همون لحظه، پی بردن به ماهیت و ارزش ماجرا تقریبن غیرممکنه. و زندگی غالبن توی همین به خاطر آوردن‌هاست که معنا پیدا می‌کنه. [بخشی از دیالوگ تونی اِردْمَن] #واژه‌بافی #نقل قول
۳۰ دی ۹۵ | ۲۳:۲۷
بلوط
"بزرگ شدن بخش‌هایی از مغز، یکی از چندین تاثیر مثبت یوگاست." نمی‌خوای بری یوگا...؟ دغدغه‌ی فعلی من کوچیک شدن جسمم و کاهش سایزه. فعلن برنامه‌ای برای هایپرتروفیِ مغزم ندارم. و در ضمن نه مچکرم، همین‌قدری که دارم فراتر از سنم زندگی رو درک می‌کنم و با پیچیدگی‌هاش دست به گریبونم برام کافیه. بیش از این عمیق شدن توی هستی رو به خودم توصیه نمی‌کنم اونم وقتی که توی قعر سینوس گیر افتادم. #واژه‌بافی
۲۹ دی ۹۵ | ۲۳:۲۰
بلوط
مدت‌ها بود که با مادر جایی نرفته بودم، یعنی از خیلی قبل‌ترها تصمیم گرفته بودم به کمی دوری و فاصله...! از همان روزی که پست جولیک را خواندم قلقلکم آمد برای دوباره با هم گشت زدن‌هامان، برای دور دور کردن‌های منتهی به بستنی که عشق مشترک من و مادرخانومی‌ست. با هم به خیابان‌ها زدیم و میان ماشین‌ها و آدم‌ها چرخیدیم. توی این مدت بیشتر از قبل گفتم و او خندید، آنقدری که امروز صبح اعتراف کرد کاش زودتر بیدارت می‌کردم تا کمی حرف بزنی، حوصله‌ام سر رفت از سکوت و تنهاییِ خانه. راستش را بخواهید من برای خنداندن مادر و دوست‌هام نیازی به بهانه و تصمیم ندارم، اصطلاح "فان" را همه می‌دانند که بی‌بهانه یدک می‌کشم و حتی ایده می‌دهم برای ایجادش. قضیه‌ی فاصله گرفتن‌هام بیشتر برای عادت دادن مادر است. بیش از آنچه که باید به بچه‌هاش وابسته است و احساساتی. و من به روزهایی فکر می‌کنم که قرار نیست همگی توی یک خانه جمع باشیم و هر کدام می‌رویم پیِ زندگی خودمان. دوراندیشی تا به کجا...؟! #واژه‌بافی

+ تولدت مبارک جولیکِ جّان :) و مرسی از ایده‌ات یا به قولی "چالش واقعیِ وبلاگی"
۲۸ دی ۹۵ | ۲۱:۳۱
بلوط
درست که دختر پشت پیش‌خوان همیشه‌ی خدا چهره‌اش بی‌حالت است و انگار هیچ چیز نه می‌تواند عمیقن شاد و نه عمیقن متاثرش کند، اما این یکی دوبار اخیر که به کتاب‌فروشی‌شان سر زده‌ام با آقایی مواجه می‌شوم که پیش از سرچ در سیستم، قفسه‌ی کتاب را نشانتان می‌دهد و اگر شما را کتاب‌خوان یابد کمی در خصوص محتوای اثری که ورق می‌زنید، سخن می‌گوید. دیروز که نام کتاب را به دختر پشت پیش‌خوان گفتم، پیش از رسیدن سرانگشتانش به صحفه‌ی کی‌بورد، همان مرد بود که کتاب را از میان قفسه پیش کشید و داد دستم. با شوق کتاب را زیر و رو می‌کردم تا مطمئن شوم همانی‌ست که باید. صدای مرد را در چند قدمی‌ام شنیدم که از دیگر اثر همان نویسنده تعریف می‌کرد و ترغیبم می‌کرد به تورق آن یکی. واقعن هم کار پر و پیمانی بود در آن باب و بعد از تشکری قلبی بابت معرفی، قول دادم که حتمن گزینه‌ی بعدی‌ام همان باشد. آن وسط‌ها پسرکی که میان انتخاب مردد بود، آثار پیش رویش را رها کرد و خواهان جلدی دیگر از کتاب مورد بحث ما شد. می‌دانم که اگر حوصله کند و فصل به فصل پیش رود، بی‌شک او هم مانند من بی‌قرار خواندن دیگر نوشته‌های این نویسنده خواهد شد. و اما کتاب مذکور [راه هنرمند (بازیابی خلاقیت)، نوشته‌ی جولیا کامرون، ترجمه‌ی گیتی خوشدل، نشر پیکان] مراد از زندگی این است که قرار ملاقاتی با هنرمندِ درون باشد. و برای همین آفریده شده‌ایم... بزرگ‌ترین اثری که انسان خلق می‌کند، زندگی اوست. و در چارچوب این نگرش، همه‌ی انسان‌ها هنرمندند، و نیازمند به دانش و ابزاری تا اثر خود را به شیوه‌ای خلق کنند که هنرمندِ درونشان را خرسند گرداند. اثر دیگری که حرفش بود "رگه طلا" جولیا کامرون. #خاطره‌نوشت
۲۶ دی ۹۵ | ۱۳:۱۵
بلوط
سال‌ها گشتم و نبود. هیچ گمان نمی‌کردم ظهر یک شنبه‌ی زمستانی که به هوای خرید کوچکی پا بدان فروشگاه می‌گذارم، بیابمش. خاطرم نیست ردیف چندم، فقط می‌دانم او آنجا نشسته بود و هزار بار هم که برگردم، چشم بسته کنارش خواهم بود. کوچک و نرم و دوست‌داشتنی، درست همان طوری که باید می‌بود. داشتنش؟ نه! من و او انگار که نباید مال هم باشیم. "رسیدن سرآغاز دل کندنه..." خوب نگاهش کردم و تصویرش را در حافظه‌ی گوشی‌ام ثبت نمودم. آن‌وقت مسرور، عمیقن خوشحال از این بی‌هوا یافتن، پشت سر گذاردمش و قدم‌هایم را به سوی درب روان کردم. #خاطره‌نوشت
۲۵ دی ۹۵ | ۲۲:۳۱
بلوط
حامد همایون "دوباره عشق" را به بازار موسیقی عرضه کرد. [تیتر از سایت موسیقی ما] +این آلبوم را از دست ندهید که بدجور بابِ دل و لذت‌بخش است. #اعلان #گرامافون
۲۴ دی ۹۵ | ۱۸:۰۳
بلوط
گذشته را که نمی‌شود کاریش کرد، اصلن دوباره بازگشتن به عقب برای چه؟ همان یک باری هم که از سر گذشت، کافی‌ست. آینده ولی قابل تغییر است. خواسته‌ی عجیبی نیست دوباره دوستی‌ها و صمیمیت‌های کودکی را از سر گرفتن. حرف زدن و وا کردن این همه گره که افتاده‌ست به رابطه‌ها. بارِ تقصیر به دوش من نیست، لااقل نه فقط من. این بلاتکلیفی و هر دم به سویی، دوجانبه‌ست. قبول که من سه چهار سال را آن وسط‌ها شست‌وشوی مغزی شده و مانده بودم بین درست و غلط زندگی، ولی خب نمی‌شود بنشینیم و سنگ‌ها را وابکنیم؟ از یک‌جایی باید شروع کرد دیگر، هوم؟ مسئله این دوری کردن‌هاست و فاصله‌های چند صد کیلومتر شده میان آدم‌ها. گام نخست هم کفش آهنین می‌خواهد و دلِ شیر، که من ندارم! فقط رویایش، هوایش به سرم افتاده است. #واژه‌بافی
۲۳ دی ۹۵ | ۲۰:۲۸
بلوط
حقِ شهروندی‌مان را خوب بلد شده‌ایم؛ سکوت... که هر حرفی می‌تواند علیه‌مان در دادگاه استفاده شود. پس واژه‌ها را درز می‌گیریم و احساس را به پستو می‌رانیم که خودِ سخت‌گیرِ قاضی‌منش‌مان برگی برای رو کردن نداشته باشد. #واژه‌بافی
۲۲ دی ۹۵ | ۲۱:۴۰
بلوط
تا حالا پامو توی استخر نذاشتم و هیچ‌جوره تن به آب نسپردم. اما وقتی ازم می‌پرسن شنا بلدی؟ می‌گم آره، چون توی پنج شیش سالگی یاد گرفتم. قضیه‌اشم اینه که امیر (داداشم) توی اون دوران تحت آموزش عَموم بود و منم مثل همیشه تحت آموزش امیر. دوتا بالشت می‌ذاشت رو هم و منو می‌نشوند روشون که از زمین فاصله بگیرم و کاملن حس تعلیق توی آب بهم دست بده. بعد من شروع می‌کردم به دست و پا زدن، سرمو به چپ و راست چرخوندن و نفس گرفتن. خودشم کم‌کم حرکت‌هامو هماهنگ می‌کرد و می‌گفت: ببین می‌خوام ولت کنم که خودت بری، نترس! بعد دو قدم می‌رفت عقب و حرکت ماهی‌گونه‌ی منو زیر نظر می‌گرفت که حتی توی فضای اتاق پذیرایی هم لحظه به لحظه داشتم ته‌نشین می‌شدم و به قعر می‌رفتم. یه بار که کلن غرق شدم و سرم خورد کاشی‌های کف استخر! چون برگشتم یه چیزی واسش تعریف کنم و یادم رفت دست و پا بزنم و فَوَقَعَ ما وَقَعَ... #خاطره‌نوشت
۲۱ دی ۹۵ | ۱۸:۰۲
بلوط
شاید از همین راه چراغ وبلاگستان فارسی بیشتر و بیشتر روشن بمونه و بلاگرها دلگرم‌تر بشن. [بخوانید: پیشنهادی که فقط احمق‌ها ردش می‌کنند!] + [درسنامه فیدخوانی و وبلاگ‌نویسی] #نقل قول
۱۹ دی ۹۵ | ۱۵:۴۳
بلوط