روزهای آفتابی بی‌رحم‌اند!

یک چیزی یقه‌ام را گرفته که نمی‌توانم درست حسش کنم؛ مدام فکرهایم را زیر و رو می‌کنم و پشت هر سوال می‌گویم نه، این نیست. دست‌های سرد اضطراب دارند گلویم را فشار می‌دهند و نمی‌دانم بابت کدام مشق نانوشته دلم لرزیده است. عجیب است اما گمان می‌کنم همین "هیچِ توخالی و عمیق" خفه‌ام می‌کند. از همان وقتی که فهمیدم پنج سال گذشته و زمان برایم بی‌معنا شده. مفهوم ساعت‌ها دیگر درست نیست. عمر؟ یک شوخی‌ست انگار... 
  • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶
Designed By Erfan . Me Powered by Bayan