سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

سـایـه‌ی سـفـیـد

در شب، نشانی از سایه‌ها نیست. این نور است که تاریکی را نیز ارمغان می‌آرد...

هـــای

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ
پیش‌تر اگر بود همان برخورد اول شماره‌ی دخترک را ذخیره می‌کردم و شیرجه می‌زدم وسط رابطه. آن‌وقت بعد از چند جلسه دیدار و گپ و برخورد که می‌فهمیدم چقدر دوریم از هم و راهمان جدا، قید و بندهای اخلاقی و تعارفات بی‌جا وصلمان می‌کرد به‌هم و دوستی تبدیل می‌شد به یک کابوس. این‌بار ولی مثل یک آدم بزرگ پیش رفتم، مثل همان‌هایی که تحسین‌شان می‌کنم؛ که بلدند چطور موقعیتی را اداره کنند و از دل فرصت‌های به‌جا، آن و لحظه‌ی درست را بقاپند. اجازه دادم زمان، کارِ خودش را بکند. همدیگر را بشناسیم و بعد لفظ دوستی را به‌کار بریم. و درست روزی که فکر می‌کردم حالا دیگر وقتش شده، توی هوای منفیِ 15درجه و پشت چراغ‌قرمزِ عابرپیاده گفتم: بریم کافه...؟ بریم. پیاده...؟ پیاده.  رفتیم، حرف زدیم، از خاطره‌ها گفتیم و فهمیدیم چقدر شبیه‌ایم. و تازه آن‌جا بود که بعد از چندین جلسه کلاس و هم‌گروهی شدن، شماره‌هامان را رد و بدل کردیم و با خاطری آسوده گفتیم: چه خوب که همدیگر را یافته‌ایم. اولین سلام، اولین نگاهِ با لبخند، اولین مژه برهم گذاشتن برای تایید همیشه کار خودش را می‌کند. به حسی که از درون می‌جوشد و صدایی که در ذهن نجوا می‌کند، نباید شک کرد. 
  • ۹۵/۱۲/۰۱
  • بلوط